۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

بقا در سعادت يا شقاوت

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

بقا در سعادت یا شقاوت

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 32، 17 صفر 1440)

 

دانستیم نفس در اصل، جوهری نوری از عالم عقل است که همچون سایه‌ای دنبال اصلش می‌رود و تابع آن است. از همین رو نوعِ بودنش غلبه‌خواهی است.

اگر براساس اصلش حرکت کند، بر حس و وهم و خیال غالب می‌شود و تمام قوایش را در ارداۀ آن اصل به استخدام درمی‌آورد؛ مثل سایۀ ما که همواره با ماست و دنبالمان می‌آید و هر حرکتی کنیم، همان را نشان می‌دهد.

اما اگر از اصل خود فاصله بگیرد و مغلوب حس یا وهم و خیال شود، برتری‌جویی‌اش را نسبت به عقل إعمال می‌کند؛ و این، مرکز شقاوت نفس است. اینجاست که سایه بر اصل غالب می‌شود!

مثل اینکه نوعِ بودن آب، تری است و آن را در هر ظرفی بریزیم، تر است؛ فقط خاصیت ظرف را می‌گیرد و مثلاً در ظرف آلوده، پاک‌کنندگی‌اش را از دست می‌دهد. نفس هم همین است و در هر رتبه‌ای باشد، استیلا می‌یابد؛ منتها وقتی بر وهم و خیال مستولی نشود، از آن‌ها دستور می‌گیرد و بر عقل غالب می‌شود؛ این‌ها مراتب شقاوت نفس است.

درواقع اینجا نفس امّاره است که استیلا پیدا می‌کند و عقل، مغلوب قوای وهم و خیال می‌گردد. شاید در دنیا به دلخواه خود برسد و خوش باشد؛ اما پس از مرگ که ابزار وهم و خیال کنار رفت، دیگر میدان ظهور آن استیلا برایش فراهم نیست و او می‌ماند، با استیلا بر آنچه نیست؛ یعنی هنوز آقایی‌اش را دارد، اما دیگر صندلی‌اش را ندارد!

او نتوانسته اینجا از پسِ قوای وهم و خیال خود برآید و چون سرمایه‌اش را در همین مراحل نازل هدر داده، فردا در عین اینکه همه‌چیز دارد، از هیچ‌چیز نمی‌تواند استفاده کند و به شدت، درد و عذاب می‌کشد. گفتیم به دلیل جوهریت نفس، درد و عذاب فردا نیز فوق تصور است؛ چنان‌که اگر فرد از حس و خیال عبور کند، لذتش هم فوق تصور است.

نفسی که اینجا طالب عقل بوده و شوق به علوم و معارف داشته، چون در راه تحصیل معرفت و حرکت به سوی عقل نکوشیده، استعداد انسانی خود را از دست داده و در قوۀ عاقله‌اش امور باطل شکل گرفته و شیطنت، فعلیت یافته است. معلوم است که درد و عذابی تصورناپذیر دارد؛ چون می‌بیند بدن و قوایی که یک روز آن‌ها را خویشتنِ خویش می‌پنداشته، درواقع با آن‌ها بیگانه بوده و حال باید ابدیت را با همان‌ها سر کند!

این‌ها اصول حرکت ماست. درس دادن و علم حصولی هم نمی‌خواهد. فطرتمان به ما می‌گوید. همین جا زیاد پیش آمده با ناملایماتی مواجه شده‌ایم که خواب و خوراک را از ما گرفته‌اند، با اینکه جسم و قوایمان سالم بوده؛ چرا؟ چون نفسمان درگیر آن‌ها شده و درد کشیده است. هنگام شب هم که تعلق نفس از بدن به طور نسبی بریده می‌شود، این ناراحتی‌ها شدت پیدا می‌کنند و دیگر با هیچ‌چیز نمی‌توانیم آن‌ها را تخدیر کنیم و آرام شویم.

تازه این، دنیاست و ما که می‌بینیم اینجا چقدر سخت است، فردا چگونه می‌خواهیم درد نفس را تحمل کنیم؟! دردِ اینکه می‌خواهد سروَری کند، اما دیگر ابزارش را ندارد و می‌داند که باید داشته باشد! اگر نفس را از اسارت دنیا و وهم و خیال برهانیم، نه اینجا از سختی‌ها، بیهوده درد می‌کشیم و نه فردا در عذاب و حسرت خواهیم بود.

مشکل اینجاست که ما با خودمان و نحوۀ بودنمان کار نداریم و عوالم باقی خود را نمی‌شناسیم. البته فردا عالم تجرد است و در تجرد به هر حال، ابزاری در کار نیست. منتها اگر اینجا با عقل برویم و از اسارت ابزار رها شویم، فردا هم نیازی نداریم و بدون ابزار در زیبایی‌های بی‌نهایتِ الهی سیر می‌کنیم؛ اگرچه دیگر خلیفۀ خدا شده‌ایم و حتی اگر ابزاری بخواهیم، می‌توانیم برای خود بسازیم؛ "كُنْ فَيَكُونُ"[1].

امروز درک این‌ها برای ما سنگین است؛ چون عادت کرده‌ایم و انس گرفته‌ایم به ابزار ثقیل دنیا. اصلاً نمی‌توانیم تصور کنیم که بدون ابزار چطور می‌شود زندگی کرد! اما غافلیم که وجود ما فوق ابزار است.

وقتی نفس باقی است، همه چیز هم از دست برود، صدمه و اخلالی به تعین نفس نمی‌رسد. چنان‌که «منِ» کودکیِ ما همان «منِ» امروز ماست، با تمام تغییرات ظاهری و باطنی که در طول عمر کرده‌ایم؛ وگرنه نباید کسی ما را می‌شناخت. این یعنی بقای نفس، وابسته به بقای خصوصیاتش نیست؛ بلکه با هر خصوصیتی محشور شود، تعین خود را دارد. پس فردای قیامت، ما همان شخصی هستیم که امروز هستیم، فقط خصوصیات این عالم را نداریم.

البته بدن ما در هر عالم، متناسب با خصوصیات آن عالم فرق می‌کند؛ اما نفس، نه. بدن مادی ما همین جسدی است که می‌بینیم. اما آنچه به نفس مربوط می‌شود، جسم ماست که در درون این جسد است. به بیان دیگر، جسد ما به اعتبار خودش شیئی مادی است و به این اعتبار، کاری به نفس ندارد. اما به اعتبار اینکه آلت نفس است، یعنی به اعتبار جسم، ظهور نفس در عالم دنیاست و بدن فردای ما را نیز براساس ملکاتی که اینجا کسب می‌کند، می‌سازد.

پس بدن اخروی ما لزوماً مثل جسدی که اینجا داریم، نیست؛ بلکه آنجا جسممان با ماست و بدنی متناسب با ملکاتمان داریم. اما جوهر نفس و «منِ» ما در دنیا و آخرت، یکی است. همواره در تغییر و تحول است؛ اما با تمام تغییراتش همان است که بود. اعمال و اخلاق و اندیشه‌های امروز نیز فردا به صورت عذاب یا پاداش در جسممان نمایان خواهد شد.

چرا این‌گونه است؟ چون در دنیا قوّه و استعداد، مقدم است و نفس در ابتدا فقط استعداد کمال و معرفت دارد تا به تدریج به فعلیت برسد. اما فردا برعکس است و نفسی که در دنیا به فعلیت رسیده، با ملکاتش به آن عالم وارد می‌شود. اینجا نفس، ابزار و زمان می‌خواهد. اما فردا بدون ابزار و زمان، خصوصیاتش ظهور پیدا می‌کند و به محض اراده، شکل می‌گیرد؛ شکلِ همان آدمی که در دنیا بود، منتها شکل جسم یعنی ملکات باطنی‌اش، نه شکل ظاهر جسدش.

پس چرا خود را نمی‌شناسیم؟! ما که همین جا می‌بینیم در ذهن و خیال یا حتی در خواب می‌توانیم بدون ابزار و بدون زمان، به زیارت یا هرجا که می‌خواهیم، برویم؛ چرا فکر نمی‌کنیم این از کجاست؟ چرا راحت می‌گذریم و آیینۀ نفسمان را در مقابل این‌ها نمی‌گذاریم که بتوانیم چیزی بیشتر از ظواهر دنیا را ببینیم؟

نفس، جسمانیةالحدوث است و در دنیا عناصر مادی هستند که آن را به عنوان قوّه و استعداد در خود می‌گیرند. اینجا نفس، قابل است که هر صورتی را بپذیرد و در هر رتبه‌ای تعین بگیرد؛ اما در عالم آخرت، نفس، خودش فاعل است و صورت‌ها را انشا می‌کند، آن هم به نحو لازم و واجب؛ یعنی نمی‌تواند آنچه را شده است، ظهور ندهد.

راحت بگوییم؛ فردا تار و پود همه چیز ما از نفسمان ساخته می‌شود؛ دیگر بستگی دارد به اینکه چگونه آن را به فعلیت رسانده باشیم. مثل یک ربات یا هوش مصنوعی که برنامه‌ریزی شده و فقط طبق همان برنامه، عمل می‌کند[2].

امروز هرکس یک بدن دارد؛ اما فردا با همان تعینی که همه می‌شناسند، هرلحظه ممکن است بدنی داشته باشد در مراتب گوناگون سعادت یا شقاوت. برای همین آنجا تعداد بدن‌ها، نامتناهی است و هرکس عالمی مشتمل بر عوالم بی‌نهایت دارد؛ چون برخلاف اینجا، هیچ تضاد و تزاحم و ممانعتی نیست و تمام آنچه نفوس در خود دارند، رو می‌شود.

معیار اصلی سعادت نیز معرفت است و در مقابل، جهل به معارف است که موجب شقاوت و حرمان می‌شود. سراسر عالم، آیینه‌هایی هستند که جمال حق را نشان می‌دهند و می‌شود از هرکدام به دیگری منتقل شد و هستی و خدا را شناخت. اما مثل آیینه‌های مادی، اگر بخواهیم پشت سر خود را ببینیم، باید آیینه‌ای هم در عقب بگذاریم، آن هم در فاصله و زاویۀ مناسب. ولی ما فقط در مقابل آیینه‌های بیرونی ایستاده‌ایم و به آیینۀ درونمان منتقل نمی‌شویم!

نفس یعنی «منِ» ما شایستۀ شناخت حقیقت کلّ موجودات است. اما اشتغال به غیر خدا و صوَر حسی، مانع از این ادراک و معرفت می‌شود. مطمئن باشیم اگر موانع درونی و بیرونی را کنار بزنیم، آنچه در آیینۀ نفسمان منعکس می‌شود، جز مراتب اسماء الهی نیست.

بر این اساس، درکات گوناگونی از شقاوت برای نفس انسانی ممکن است:

اول اینکه کاملاً بالقوه می‌ماند و حتی از جسمانیةالحدوث به عقل هیولانی نمی‌رسد؛ مثل سنگ سخت و سردی که قابلیت دارد آیینه‌ای شفاف شود و تصاویر را منعکس کند؛ اما هنوز قالب نگرفته است. این حالت، بسیار نادر است.

مرحلۀ بعدی آن است که غبار شهوات و کدورت معاصی سبب تیرگی نفس و مانع از ظهور تجلی حق در او می‌شود. همچون سنگی که شیشه و بعد آیینه شده، اما غبار رویش را کدر کرده و تصاویر در آن درست نمی‌افتد.

مرحلۀ بعدی شقاوت، نتیجۀ انصراف از عالم حقایق و طاعات و عبادات و توجه صِرف به سود و زیان دنیاست و عاقبت کسی است که علم حصولی به دست آورده، اما از آن رد شده و به درونش نرفته تا با تعقل، جانش را روشن کند. او نظیر سنگی است که آیینه شده و کدورت هم ندارد؛ منتها تصاویر را از دور نشان می‌دهد و عینیت حقایق در نفسش حاصل نمی‌شود.

مرحلۀ دیگر شقاوت نیز آن است که فرد، علوم را با پیش‌زمینه‌های تقلیدی دریافت کند و دیگر چیزی را خلاف آنچه از قبل می‌داند، قبول نکند. شاید دین و مذهب داشته باشد و به ظاهر دین هم تعصب نشان دهد؛ اما زیر بار حقایق معنوی نمی‌رود و در اصول و معارف نیز مقلّد است و نمی‌گذارد عقلش فعال شود. نفس او مانند آیینه‌ای است که دیواری بین آن و حقیقت، مانع شده و اجازه نمی‌دهد تصویر حقایق بر آن منعکس گردد.

این‌ها مراتب شقاوت است که با مراتب گوناگون جهل و بی‌معرفتی حاصل می‌شود. پس، از عاقبت خود بترسیم!

***

در اشعار مولوی، جریان فرعون را خواندیم که ابتدا تحت تأثیر نصایح فرعون قرار گرفت و با آسیه مشورت کرد؛ آسیه هم او را تشویق نمود. اما بعد سراغ وزیرش هامان رفت. هامان گفت: «تو پادشاهی، همه چیز داری؛ چرا دنبال موسی بروی که هیچ ندارد؟ نه مال و مقام، نه اعتبار و جایگاه اجتماعی!» و با این بی‌عقلی، همه چیز را خراب کرد.

وایِ آن شه که وزیرش این بوَد / جای هردو، دوزخ پرکین بوَد

شاه، فرعون و چو هامانش وزیر / هردو را نبوَد ز بدبختی، گزیر!

همچو جان باشد شَه و صاحب چو عقل / عقل فاسد، روح را آرد به نقل

عقل جزئی را وزیر خود مگیر / عقل کل را ساز ای سلطان، وزیر

مر هوی را تو وزیر خود مساز / که برآید جان پاکت از نماز

کین هوی، پرحرص و حالی‌بین بوَد / عقل را اندیشه، یوم دین بوَد

عقل را دو دیده در پایان کار / بهر آن گل می‌کشد او رنج خار

گفتیم که این موسی و فرعون و هامان را باید در درون خود دنبال کنیم. ما شاه وجود خود هستیم که استعداد داریم به عالی‌ترین رتبه برسیم و خلیفۀ خدا شویم؛ به این شرط که وزیرمان را درست انتخاب کنیم.

عقل جزئی یا همان عقل معاش می‌گوید: «چه کسی به آن دنیا رفته و دیده؟ چه کسی خبر آورده؟ نماز و روزه باشد؛ اما شأن و شئونت را حفظ کن، چه اشکالی دارد؟ بالأخره هرطور شده، باید زندگی‌ات را بگذرانی و در دنیا خوش باشی!» اما اگر عقل کلی وزیر باشد، هم آخرت آباد است و هم دنیا در کنار آخرت، درست و خدایی آباد می‌شود.

ما نیز مثل فرعون، خیلی اوقات با خواندن و شنیدن معارف، تلنگری می‌خوریم، لذت می‌بریم و تحریک می‌شویم که نصایح موسای درونمان را بپذیریم. اما از بس با دنیا انس داریم، فقط به این می‌اندیشیم که اگر با موسی برویم، چه بلایی سر دنیایمان می‌آید. بعد هم با کمترین مشکل و تضاد دنیایی، همه‌چیز یادمان می‌رود و حتی با یک حرف، قلبمان زیر و رو می‌شود! آنجاست که عقل جزئی می‌آید و به ما برنامه می‌دهد.

حال آنکه تضادها و مشکلات آمده‌اند خلوص ما را بسنجند تا معلوم شود با که مشورت می‌کنیم و از که، راه می‌گیریم. عقل می‌گوید: «هرچه داشته باشی، بالأخره خزان دنیا همه را با خود می‌برد. پس اسیر نباش و بند دلت را به دنیا نبند.» اما وهم، مشکل را بزرگ و ما را حق‌به‌جانب نشان می‌دهد و از ما تعریف و تمجید می‌کند؛ چون خودمان تمایل نشان می‌دهیم!

پس کاش همیشه حواسمان باشد با چه کسی درددل می‌کنیم. نه اینکه هرچه شد، فقط بخواهیم با یکی حرف بزنیم تا حق را به ما دهد و آراممان کند! غافل از اینکه آرامش ما در خراب کردن همین تصورات است و اگر به تأیید و ردّ مردم و حبّ و بغض آن‌ها دل ببندیم و هرچه می‌گویند، قبول کنیم، عاقبت خوشی نخواهیم داشت.

مشرق و مغرب، چو تو بس دیده‌اند / که سرِ ایشان ز تن ببریده‌اند

مشرق و مغرب که نبوَد برقرار / چون کنند آخر، کسی را پایدار؟

تو بدان فخر آوری کز ترس و بند / چاپلوست گشت مردم، روز چند

هرکه را مردم، سجودی می‌کنند / زهر اندر جان او می‌آکنند

این تکبر، زهر قاتل دان که هست / از می پرزهر شد آن گیج مست

راه‌زن هرگز گدایی را نزد! / گرگ، گرگ مرده را هرگز گزد؟

خضر، کشتی را برای آن شکست / تا تواند کشتی از فجّار رست

چون شکسته می‌رهد، اشکسته شو / امن در فقر است، اندر فقر رو

تیغ، بهر اوست کو را گردنی است / سایه که افکنده است، بر وی زخم نیست

نردبان خلق، این ما و منی است / عاقبت زین نردبان، افتادنی است

هرکه بالاتر رود، ابله‌تر است / که استخوان او بتر خواهد شکست

پس تیرهای دنیا بالأخره می‌آید و بر ما زخم می‌زند؛ اما زخم‌های اینجا رفوشدنی است. اگر می‌خواهیم جانمان زخم‌های جبران‌ناپذیر برندارد، دل‌بستۀ دنیا نشویم و کمال خود را در شئون دنیا دنبال نکنیم؛ فقر و نیازمان را ببینیم و راه خدا را پیش گیریم که با خزانۀ بی‌کرانش از همه‌چیز و همه‌کس بی‌نیازمان کند.

آخرالزمان است و هامان ما یعنی شیاطین جنّی و انسی، امروز خیلی قوی‌تر از فرعون زمان موسی هستند. اما موسای ما نیز صاحب ولایت کلیّه است و آسیه‌مان امّ‌ابیها(سلام‌الله‌علیها) یا همان نفس کلّ است. این دو حقیقت، پیوسته در وجود ما ثمره می‌دهند؛ ثمرۀ کمال، شدن، رهایی، عصمت، وحدت، یک‌دلی و عشق. حال ببینیم ما با که می‌رویم.

 

[1]- اشاره به آیۀ 82، سورۀ یس : "إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ"؛ همانا امر او فقط این است که هرگاه چیزی را اراده کند، به آن می‌گوید: «باش»؛ پس می‌شود.

[2]- دنیای امروز به همین سمت می‌رود و اغلب انسان‌ها سبک‌زندگی‌هایی دارند که به آن مجبورند و دلشان نمی‌خواهد این باشند. راه گریز، این است که نفسمان را براساس عقل به فعلیت برسانیم تا فرهنگ غرب نتواند خود را به ما تحمیل کند و مثل هوش مصنوعی کنترلمان نماید. کار ما این است که سلطۀ غرب را نخواهیم؛ صادقانه هم نخواهیم و زمینه‌سازی کنیم تا مغز اصلی خلقت بیاید و همۀ هستی را طبق برنامه‌ریزی زیبا و کمالی خدا پیش برد؛ که اگر دست او را باز نکنیم، شیطان کار خود را می‌کند.