۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

ششم محرم 1440،روش يا بينش

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

روش یا بینش؟

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 5، 6 محرّم 1440)

 

دانستیم انسان در تمام عوالم هستی حاضر است. او در عالم حس به حواس پنج‌گانه و اعضای آن‌ها نیاز دارد. اما در عالم خیال به ابزاری شفّاف‌تر از حس، نیازمند است؛ مثلاً تمثّل. در عالم عقل و عشق هم هیچ ابزاری ندارد.

گفتیم سیر ما از عالم حس آغاز می‌شود. در این عالم، حواس تحت حاکمیت قوّۀ وهم کار می‌کنند و وهم، ادراکات جزئی ما از محسوسات مادی است. یعنی هرچه می‌بینیم، می‌شنویم، می‌بوییم و...، تصویری از آن در درونمان شکل می‌گیرد و با توجه به خصوصیاتش، احساس محبت، خشم، ترس، شادی و... در ما ایجاد می‌کند.

بنابراین حواس از بیرون، ما را تحریک می‌کنند و مابه‌ازای خارجی در عالم حس دارند. اما وهم از درون برمی‌آید و نتیجه‌گیری و حکمی است که با قرار گرفتن در جاذبه‌های محسوس، به آن می‌رسیم. البته محسوسات فقط غرایز حیوانی ما را تحریک می‌کنند و این اشکال ندارد؛ اصلاً لازمۀ حیات دنیاست. مشکل اینجاست که ما محسوسات و نتیجه‌گیری‌های وهم را به حقایق عقلی و قلبی‌مان راه می‌دهیم و آنجاست که نامش توهم می‌شود.

مثلاً با دیدن طرز نگاه کسی به خود، فکر می‌کنیم او به ما علاقه دارد. بعد هم منتظر می‌شویم پیامی و ابراز محبتی از او به ما برسد. درواقع عاشقی توهّمی در درون خود می‌سازیم که کم‌کم معشوقمان می‌شود و نمی‌توانیم از او دل بکَنیم! حال آنکه از ابتدا همۀ این‌ها تصور خودمان بوده و در واقعیت، محبتی وجود نداشته است.

مثال دیگر، ترس از مرده یا تاریکی است. مرده، واقعی است؛ تاریکی نیز. اما نتیجه‌گیری اینکه ترسناک هستند، غیرواقعی است و ترس ما از آن‌ها دلیل درستی ندارد.

این یعنی نتایج وهم، گاهی اصلاً مطابق واقع نیست. گاهی هم مطابق واقع است، اما متناسب با عالم عقل نیست. در هردو صورت، توهم است و توهمات در دنیای واقعی، وجود عینی و خارجی ندارند.

ویژگی دیگر وهم و عالم حس، این است که به دلیل احساسات و هیجانات غریزی، پر از جوش و خروش است. اما در قلمرو عقل، خبر از جوش و خروش، تلاطم امواج کثرت، اضطراب و شک نیست و هرچه هست، مطابق واقع است؛ زیرا کسی که با عبور از توهمات و خواطر به عقل برسد، تلاطم غرایز حیوانی و امور حاصل از محسوسات را در مسیر عقل، جهت می‌دهد و هدفمند می‌کند، درنتیجه دیگر ناآرامی و شک ندارد.

پس معلوم می‌شود ما با این‌همه نگرانی و تردید و آشوب، در کدام عالم زندگی می‌کنیم و با چه محشور خواهیم شد!

البته وهم، همان عقل جزئی یا مرحلۀ نازل عقل کلی است و ادراکات عقل را در عالم ناسوت دارد. کار وهم، ادراک جزئیات است و تا جایی که در نفس ناطقه نرود و به آن رنگ ندهد، اشکال ندارد. مثلاً همین که ما خانوادۀ خود را می‌شناسیم، آداب معاشرت را رعایت می‌کنیم و امور روزمرۀ زندگی‌مان را می‌گذرانیم، کار وهم و نتیجۀ درک روابط جزئی و شخصی است. اما اگر این روابط به وابستگی، توقع، کینه، حسد و... کشید، دیگر توهم است.

پاک‌سازی درون، دور کردن ادراکات وهمی از نفس و قلب است. رذایل و گرایش به دنیا نیز که بر اثر توجه به محسوسات، به درون ما می‌آیند و باعث غلیان قوای حیوانی‌مان می‌شوند، جزء همین وهمیات هستند که باید با آن‌ها مبارزه کرد. چگونه؟

راهش این است که ماده را مقصد و هدف نگیریم و آن را محور حبّ و بغض و سود و زیان ندانیم. زیرا همان خدا که دنیا را به ما داده، فرموده: "إِنَّا جَعَلْنا ما عَلَى الْأَرْضِ زينَةً لَها لِنَبْلُوَهُمْ أَيُّهُمْ أَحْسَنُ عَمَلاً"[1]؛ زیبایی‌های دنیا جمال حقیقی نیست که بماند، زینت است و می‌رود، مثل آرایشی که با آب یا دستمال از چهره پاک می‌شود.

پس هرچه از ادراک محسوسات در درون ما آمد و غرایز حیوانی‌مان را تحریک کرد، اگر خوشایند بود، سرمست نشویم و اگر نامطلوب بود، امیدمان را از دست ندهیم؛ "لِكَيْلا تَأْسَوْا عَلى‏ ما فاتَكُمْ وَ لاتَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ..."[2]. از ابتدا یادمان باشد که دنیا همه چیزش فانی و زودگذر است و نمی‌ماند. حتی ممکن است آنچه ما می‌پنداریم، مطابق واقع نباشد.

پس بی‌خیال؛ دنیا به دست ما آمد، آمد؛ نیامد هم نیامد؛ اگر هم آمد و رفت، که هیچ. از اول این‌گونه باشیم تا اگر مال ما نشد یا شد و بعد از دستمان رفت، خود را نبازیم و حواسمان باشد که از اول هم نبود؛ اگر هم امروز دست ما نیست و مال دیگران شده، دو روز بعد از دست آن‌ها نیز خواهد رفت؛ چون دنیا هیچ چیزش وفا ندارد، دست هرکس که باشد.

پاک‌سازی یعنی این‌ها را بدانیم و بینشمان عوض شود. وگرنه هر روشی پیدا کنیم و از هر راهی برویم، حتی اگر به نتیجه برسیم، مقطعی و حالی‌به‌حالی یا به خاطر جوگیر شدن است. اما یک نگاه درست به هستی، تمام عمرِ ما را در مقابل انواع جلوات وهم، بیمه می‌کند.

نگاه ما باید به اینجا برسد که وهم و وهمیات، تازه اگر مطابق واقع باشند، زودگذر و فانی‌اند؛ چه اقبال باشند و چه ادبار. اگر هم مطابق واقع نباشند، واویلا! اگر توانستیم این نگاه را در خود پیدا کنیم، کافی است. هیچ مبارزه و چلّه‌های سخت و عجیب هم نمی‌خواهد. ذکر و وردهای مکاتب مختلف هم لازم نیست. با همین نگاه می‌توانیم به نتیجه برسیم.

سیرۀ قرآن هم این است که ابتدا در مسیر شناخت و معرفت می‌رود و اصول و سنّت‌های عالم را می‌شناساند، نه اینکه طوماری از راه‌کارها عرضه کند. دین ما می‌گوید ریشه را که همان بینش است، درست کن؛ می‌بینی که پاکی. چگونه؟ روح انسان، نفخۀ روح الهی است و عقل او تجلی انسان کامل؛ با این‌همه پاکی درونی، دیگر چه جای نگرانی از ناپاکی‌های اعضا و غرایز و اوهام؟

البته ما تا در ناسوت هستیم، عقل جزئی‌مان تعطیل نمی‌شود. اصلاً اگر وهم نداشته باشیم، نمی‌توانیم زندگی کنیم. علاوه بر این، ناپاکی‌ها نیز از همه سو به ما روی می‌آورند. اما وقتی به عقل رسیدیم، همۀ وهمیات برایمان جهت پیدا می‌کنند و تمام ناپاکی‌ها پاک می‌شوند. حتی اگر مرتکب گناه شویم، چون براساس وهم نبوده و به خاطر خاصیت دنیا و فضای حاکم بر آن، به ما عارض شده است، پاک می‌شویم.

وقتی نگاهمان درست شد و همه چیزمان را به دست عقل کل دادیم، او منتظر نمی‌نشیند؛ می‌آید و عوارض را پاک می‌کند. البته آن هم اجی مجی لاترجی نیست، بلکه با روش‌های خاص خود وارد می‌شود و نمی‌گذارد در گناه بمانیم.

همۀ ما عاشق خدا و کمالیم. مشکلمان نگاه غلط است. باید آن‌قدر پای معارف بنشینیم تا درست شود. وگرنه بدون نگاه و بینش درست، هرچه به ما روش بدهند و هرچه چلّه بگیریم، کار نمی‌کند؛ چنان‌که بارها دیده‌ایم کار نکرده است.

به قدر کافی راه و روش گفته‌اند و ما رفته‌ایم. اما اگر هنوز به جایی نرسیده‌ایم، دیگر فرصت نداریم. باید حماسی حرکت کنیم. مثلاً آنجا که می‌دانیم باید کسی را ببخشیم، اما نمی‌بخشیم یا جایی که نمی‌توانیم جلوی محبت کاذب را در خود بگیریم، دنبال روش نگردیم، نگوییم چه کنم، حتی بدایات و گذشتۀ خود را نبینیم؛ معارف را یقینی بگیریم و با جذبۀ حیدری، خود را کنار بزنیم تا اسماء خدا ظهور کند.

ما نمی‌دانیم و نمی‌فهمیم ولایت با جانمان چه کرده است؛ که اگر می‌فهمیدیم، این‌همه دنبال راه‌کار نبودیم. سر جای خود می‌نشستیم و دست او را در جان خود باز می‌گذاشتیم؛ که شناخت و معرفت، عین راه است؛ بینش درست، عین راه‌کار است؛ ولایت، صراط مستقیم است. حتی اگر در معرض هزار و یک تیرگی باشیم، همان معرفت، ما را از این میدان عارضی بیرون خواهد کشید؛ چون معرفت، عین حضور ولایت، عقل، انسان کامل و حق در وجود است.

هیچ‌وقت نشنیدن و نفهمیدن و درک نکردن به نفع ما نیست. به هر طریقی هست، همیشه باید در مسیر شناخت باشیم و پای خود را محکم و قوی کنیم. روش‌ها کار ما را درست نمی‌کنند. تا نگاه ما به هستی و به خود درست نشده، روش‌ها فقط وزر و وبالی به آنچه داریم، می‌افزایند و درنهایت، آن‌قدر دانا و اهل عملمان می‌کنند که خیلی از غلط‌های خود را نیز توجیه کنیم و همیشه به خود، حق دهیم. اما وقتی به بینش رسیدیم، روش هم با آن هست.

اگر جایگاه هریک از مراتب وجود خود را بشناسیم و بفهمیم اشیاء، پدیده‌ها و افراد با ما چه رابطه‌ای دارند، به راحتی می‌توانیم همۀ وهمیات و خواطر را در درون خود کنار بگذاریم، از این مراتب دانی عبور کنیم و آن‌ها را در وجودمان راه ندهیم؛ که اگر راه ندهیم، مراتب عالی در وجودمان فعال می‌شوند، چون هستند و لازم نیست آن‌ها را از جایی اکتساب کنیم، فقط باید موانع را برداریم.

ما از دنیا انتظار بقا داریم و می‌خواهیم همیشه برایمان بماند؛ حال آنکه دنیا ظرفیت بقا ندارد. می‌خواهیم با حواس، نفسمان را تعین دهیم؛ اما حس فقط وسیله و آغاز حرکت است برای رسیدن به عقل و عقل است که نفس ما را می‌سازد. اگر رتبۀ حس را بشناسیم و بدانیم خواصش چیست و چه ارتباطی با ما دارد، وهم یا همان ادراک جزئی ما از آن حس، در وجودمان نمی‌رود و به حبّ و بغض‌هایمان رنگِ کینه، سوءظن، ناراحتی، افسردگی و... نمی‌دهد؛ اگرچه دنیایی باشد. چرا؟ چون می‌دانیم گذراست و ممکن است اصلاً واقعی هم نباشد و از تصور خودمان برآمده باشد!

اگر ویژگی‌های وهم را بشناسیم، حتی اگر عقل را کامل نشناسیم، خودش جلو می‌آید و راه را نشانمان می‌دهد؛ چون هست. آن‌وقت به شهود می‌رسیم و یقینی تصمیم می‌گیریم، تصمیمی که مطابق با واقع و پر از کمال و نور است. غیر از این باشد، هرکس مشاهده و مکاشفه را با روش یاد بگیرد، برایش حجاب و مانع می‌شود.

برعکس، کسی که با بینش پیش می‌رود، خودش به کشف و شهود می‌رسد؛ اما این مقام را پلّه‌ای برای صعودش می‌گیرد و در آن نمی‌ماند که دچار عُجب و غرور شود. همان‌گونه که در معراج نیز گفتیم هرکس جانش را و اراده و خواستش را فانی در حق کند و بندۀ حقیقی شود، عروج می‌کند و حقیقت اشیاء را و سیر هستی را می‌بیند.

خلاصه آنکه روش‌ها برای ما حجاب می‌شوند، اگر بینش درست نداشته باشیم؛ و اگر بینش درست داشته باشیم، عوارض هم از ما برداشته می‌شوند، هرچند سخت و زمان‌بر باشد. آن‌وقت با عبور از حس و وهم، رها می‌شویم و اگرچه در جهنم باشیم، دیگر آثارش به ما نمی‌رسد.

 

[1]- سورۀ کهف، آیۀ 17 : همانا ما آنچه را در زمین قرار دادیم تا آن‌ها را بیازماییم که کدام‌یک نیکوکارترند.

[2]- سورۀ حدید، آیۀ 23 : تا بر آنچه از دستتان رفت، افسوس نخورید و به آنچه به دستتان آمد، سرخوش نشوید.