۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

دهم محرم1440،مهربان تا آخر کار

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

مهربان تا آخر کار

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ عاشورا، 10 محرّم 1440)

 

گفتیم وهم از قوای وجودی انسان است؛ اما باید رشد کند و به مراتب بالای عقل برسد. امروز به دو نمونه از کسانی که در واقعۀ عاشورا عقلشان فعال شده بود، اما هنوز به عقل مستفاد یعنی ولایت نرسیده بودند، اشاره می‌کنیم[1].

یکی عمربن‌سعد که به ادراک کلیات رسیده بود و مقام و جایگاه حقیقی امام را می‌شناخت. دیگری حرّبن‌یزید ریاحی که تا آن موقع عقل فعالش را در خدمت حس به کار گرفته بود؛ اما عقلش را به دست ولی و عقل مستفاد نداده بود.

زیاد شنیده‌ایم. پس از مرگ معاویه و به حکومت رسیدن یزید، آن ملعون به حاکم مدینه امر کرد که امام حسین(علیه‌السلام) را به بیعت وادارد. امام هم که نمی‌خواست بپذیرد، به مکّه رفت. آنجا معلوم شد که یزید می‌خواهد خون امام را بریزد. امام نیز حجّ خود را به إفراد تبدیل کرد و به پاسخ هجده‌هزار دعوت‌نامه‌ای که از شیعیان کوفه رسیده بود، قصد آنجا نمود.

برای بررسی اوضاع، دو سفیر فرستاد و هردو به شهادت رسیدند؛ پیش از آنکه به امام خبر دهند کسی در کوفه، همراه او نیست و همه از حرف خود برگشته‌اند! امام در مسیر کوفه فرزدق دید و او در وصف کوفیان گفت: «دل‌هایشان با توست و شمشیرهایشان علیه تو»؛ یعنی عقل فعال دارند، اما به مستفاد نرسیده‌اند.

ابن‌زیاد به دستور یزید به کوفه رفت تا سپاهیانی برای جنگ با امام حسین(علیه‌السلام) جمع کند. به عمربن‌سعد گفت: «آیا تو با این مرد خواهی جنگید؟» عمر پاسخ داد: «من هرگز با فرزند پیغمبر و علی و فاطمه این‌گونه رفتار نخواهم کرد.» ابن‌زیاد گفت: «پس قبالۀ حکومت ری را که دست توست، برگردان.» عمر هم یک شب فرصت خواست تا تصمیم بگیرد.

آن شب با کسانی که مورد اعتمادش بودند، مشورت کرد. ولی هیچ‌کس جنگ با حسین(علیه‌السلام) را تأیید ننمود. یکی از این افراد به نام کامل، مرد دین‌دار و خیرخواهی بود. وقتی موضوع را شنید، او را به سختی نکوهش کرد و گفت: «به خدا اگر تمام دنیا و مافیها را به من بدهند تا یک نفر از امت پیامبر را به قتل برسانم، قبول نخواهم کرد. تو چطور جرئت می‌کنی پسر دختر پیامبر را شهید کنی؟! فردا جواب پیامبر را چه خواهی داد؟!... هرچه می‌خواهی، بکن؛ اما بدان اگر با حسین بجنگی، جز اندکی در دنیا نخواهی ماند.» آن‌گاه مطلبی را از یک راهب مسیحی نقل کرد که به جریان عاشورا و نقش عمربن‌سعد اشاره کرده و گفته بود قاتل حسین به قدر نصف عذاب جهنم، عذاب خواهد شد.

فردای آن روز عمربن‌سعد اعلام کرد فرماندهی جنگ با امام را می‌پذیرد. سپس با چندهزار نفر که بسیاری‌شان از سران شیعه بودند و برای امام دعوت‌نامه نوشته بودند، سپاهی ترتیب داد و به راه افتاد. بین امام و شطّ فرات حایل شد و نگذاشت سپاه امام، دستشان به آب برسد. تا سه روز قبل از عاشورا که به فرمان امام، پشت خیمۀ زنان را کندند و به آب رسیدند. همه سیراب شدند و بعد چشمه ناپدید شد. خبر به ابن‌زیاد رسید و او به ابن‌سعد پیغام داد مراقب باشد مبادا قطره‌ای آب به سپاه امام برسد. آنجا بود که سخت‌گیری‌ها علیه آنان تشدید شد.

امام کسی را نزد ابن‌سعد فرستاد تا او را برای گفتگو دعوت کند. ابن‌سعد آمد. امام به او فرمود: «وای بر تو! آیا از خدایی که به او بازمی‌گردی، نمی‌ترسی؟ می‌خواهی با من بجنگی؟ با اینکه می‌دانی پسر چه کسانی هستم! دست از این گروه تبهکار بردار و با من باش؛ که برایت بهتر است.»

ابن‌سعد گفت: «می‌ترسم خانه‌خرابم کنند.» امام فرمود: «من برایت آباد می‌کنم.» گفت: «می‌ترسم آب و املاکم را بگیرند.» فرمود: «من از مالی که در حجاز دارم، بهترش را به تو می‌دهم.» گفت: «می‌ترسم بلایی سر خانواده و عیالم بیاورند.» امام دیگر چیزی نفرمود و سکوت کرد و در حالی برگشت که می‌فرمود: «تو را چه شده؟ خدا به زودی تو را در بسترت ذبح کند؛ امیدوارم جز اندکی از گندم عراق نخوری!» او هم با تمسخر پاسخ داد: «خب جو می‌خورم!»

آری؛ وقتی عقل خاموش شود، دیگر جواب منطقی ندارد بدهد.

امامی که حتی شمر را در گودی قتلگاه نفرین نکرد، اینجا عمربن‌سعد را نفرین کرد. شمر، پلید و بدذات بود و جایی برای هشدارهای عقل نمی‌گذاشت. اما ابن‌سعد مدام نور ولایت را دریافت می‌کرد و حجت برایش تمام می‌شد.

عقل مستفاد، همین است. آن‌قدر تضاد در درون ایجاد می‌کند تا فرد یا به عقل مستفاد برسد یا به حس. ما چطور؟ آیا نشده بین حس و عقل درگیر شویم؟ کدام را انتخاب کرده‌ایم؟

حس با طرح مشکلات حسی هجوم می‌آورد و مدام می‌گوید: «به فکر فردایت باش؛ خانواده‌ات را چه می‌کنی؟ آبرویت می‌رود؛ اگر مال و مقامت را از دست بدهی، چه؟...» اما عقل می‌گوید: «تو خدا داری؛ خدا هیچ‌گاه بندگانش را وانمی‌گذارد. مگر دست ولایت، بسته است؟ نترس؛ هرچه آزار ببینی و از دست بدهی، او همواره با توست.»

پس از این جریان، دیگر ابن‌سعد اجازه نداد قطره‌ای آب به سپاه امام برسد.

بار دیگر امام خواست با ابن‌سعد ملاقات کند برای اتمام حجت. مدت طولانی به آرامی با او صحبت کرد. سخنانی گفت که دوباره عقل او فعال شد و نامه‌ای به ابن‌زیاد نوشت: «خدا آتش این جنگ را خاموش و این قوم را متحدالقول کرده. حسین حاضر است برگردد به جایی که از آن آمده... . این باعث خشنودی تو و صلاح امت است.»

ابن‌زیاد خوشش آمد. اما شمر گفت: «واقعاً می‌خواهی این پیشنهاد را بپذیری؟ حال آنکه حسین در دستان توست و اگر رهایش کنی، قوی‌تر می‌شود!» ابن‌زیاد گفت: «راست می‌گویی.» آن‌گاه به ابن‌سعد نامه نوشت: «من تو را برای گفتگو با حسین و جانب‌داری از او نفرستادم؛ یا او را بیاور تا از او برای یزید بیعت بگیرم یا گردنش را بزن و بر پیکرش اسب بتازان. اگر هم نمی‌توانی، برو و سپاه را به دست شمر بده.»

شمر نامه را به ابن‌سعد رساند. ابن‌سعد گفت: «چه منظوری داری؟ گمان می‌کنم تو فکر ابن‌زیاد را به هم ریختی تا پیشنهادم را نپذیرد. به خدا حسین تسلیم نمی‌شود؛ که او پسر علی است.» بعد هم در مقام فرماندهی ماند و عصر روز نهم محرّم به سوی سپاه مقابل هجوم آورد تا جنگ را آغاز کند. فریاد زد: «ای لشکریان خدا، بر مرکَب بتازید که شما را به بهشت، بشارت می‌دهم!»

این صدای همان ابن‌سعد بود که دیروز می‌خواست از جنگ انصراف دهد!

حضرت زینب(سلام‌الله‌علیها) وقتی سر و صدا را شنید، نزد برادرش آمد. امام فرمود: «همین الآن در رویا دیدم که جدّم رسول‌خدا(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) به من بشارت داد: تو به زودی نزد ما می‌آیی.» زینب(سلام‌الله‌علیها) واویلاکنان بر سر و سینه زد. آن‌گاه امام به برادرش عباس فرمود یک شب از دشمن مهلت بگیرد. آن‌ها نیز پذیرفتند و جنگ را به فردا موکول کردند.

همان شب بود که امام، یاران و اهل‌بیت خود را بهترین خواند و گفت از همه‌شان راضی است. بعد به آن‌ها اذن داد در تاریکی شب، راه خود را بگیرند و بروند. اما همه با زبان حال و قال، ارادت خود را ابراز کردند و خواستند بمانند.

آن شب گذشت تا صبح فردا. جنگ آغاز شد. امام در مقابل آن لشکر انبوه ایستاد و نگاهی به ابن‌سعد کرد. فرمود: «سپاس مخصوص خدایی که دنیا را دار فنا و زوال قرار داد... مبادا دنیا شما را بفربید؛ زیرا این دنیا امید کسی را که به آن دل ببندد، قطع می‌کند و طمع هرکس را که به آن طمع ورزد، نابود می‌نماید. می‌بینم بر امری جمع شده‌اید که خدا به خاطر آن بر شما غضب کرده و رحمتش را از شما برگردانده است. خدای ما خوب خدایی است؛ ولی شما بد مردمی هستید. به پیامبر او ایمان آوردید؛ اما به عترت و ذرّیه‌اش پشت کردید. حقّا که شیطان بر شما مسلط شده و خدا را از یادتان برده است. نابود شوید خودتان و آنچه می‌خواهید!»

عمربن‌سعد به سپاه خود نهیب زد: «پاسخش را بدهید!» شمر گفت: «حسین، چه می‌گویی؟ ما نمی‌فهمیم!»

امام ادامه داد: «می‌گویم از خدا بترسید و مرا شهید نکنید؛ که نه برایتان حلال است و نه به صلاحتان است.»

آن‌‎گاه سوار بر اسب شد و بلند فرمود: «لااقل عجله نکنید و بگذارید حقّی را که در موعظه و هدایت بر من دارید، ادا کنم.» سپس حدیث انشاد را فرمود و از آنان شهادت گرفت که او و خاندانش را می‌شناسند و می‌دانند چه مقامی دارد. بعد فرمود: «حتی اگر باز شک دارید، بگویید آیا من کسی از شما کشته‌ام یا مالی از شما برده‌ام که می‌خواهید خونم را بریزید؟ شما خودتان برای من نامه نوشتید که بیایم! پس چه شد؟»

اما آن قوم پلید، پاسخی ندادند و هجوم آوردند. امام باز به موعظه ادامه داد و از خدا کمک خواست. بعد سراغ ابن‌سعد را گرفت تا آخرین هشدار را بدهد. به او فرمود: «واقعاً گمان کرده‌ای اگر مرا بکُشی، ابن‌زیادِ زنازاده حکومت ری را به تو خواهد داد؟ به خدا سوگند، زندگی تو این‌گونه، برکتی نخواهد داشت. هرچه می‌خواهی، بکن؛ اما بدان بعد از کشتن من، در دنیا و آخرت، خوشی نخواهی دید.» عمربن‌سعد خشمگین شد و دستور حمله داد.

این‌ها همه، امتحان‌های عقل و حس است. بیشتر ما خیلی از حقایق را می‌فهمیم؛ یعنی عقل فعال داریم و نمی‌توانیم این را انکار کنیم. اما فقط می‌فهمیم و در عالم حقایق نرفته‌ایم؛ یعنی به عقل مستفاد نرسیده‌ایم. فکر نکنیم فقط توبه، ترک چند گناه و انجام چند کار خیر، ما را به مقصد می‌رساند. این تازه اول راه است. رها شدن از وهم و عقل جزئی آن‌قدر سخت نیست. تازه وقتی به وادی عقل فعال قدم گذاشتیم، لطیف‌ترین امتحانات می‌آید.

مهم‌ترین امتحان ما در نفس است که معلوم شود چقدر در حس و وهم مانده‌ایم و چقدر با عقل رفته‌ایم و خود را به ولایت سپرده‌ایم. مدام هم درگیریم و بین این دو منزل، رفت و آمد داریم؛ تا آخر کار چه شود!

عقل مستفاد در نفس ما کار می‌کند. ظاهرمان به دست فقه است. اما باطنمان را فقط امام می‌پروراند و ما را در باطن به مطلوب می‌رساند. او مو را نه از ماست، که مو را از مو بیرون می‌کشد تا سره از ناسره جدا شود. همان کاری که با عمربن‌سعد کرد و بارها و بارها تا آخرین لحظات، نور خود را بر دل او انداخت تا روشنش کند. اما او نخواست و با همۀ رفت و برگشت‌هایی که در مسیر عقل و وهم داشت، درنهایت حجت عقل را پس زد و راه جهنم را در پیش گرفت.

نمونۀ دیگر، حرّبن‌یزید ریاحی بود. او ابتدا از فرماندهان سپاه کوفه بود و حتی راه و آب را بر امام بسته بود. خودش هم بعد اعتراف کرد که دل زنان و کودکان امام را لرزانده بود. اما دید قضیه جدی شده و ابن‌زیاد واقعاً تصمصم به جنگ دارد و سپاهی خونخوار آماده کرده است. به ابن‌سعد گفت: «آیا تو با این مرد خواهی جنگید؟» پاسخ داد: «آری، به خدا کارزاری خواهم کرد که آسان‌ترین آن، انداختن سرها و بریدن دست‌ها باشد.» حر گفت: «آیا با پیشنهاد حسین برای ختم قائله موافق نیستی؟» ابن‌سعد گفت: «اگر به دست من بود، می‌پذیرفتم؛ اما ابن‌زیاد زیر بار نمی‌رود.»

حر رفت و در جایی ایستاد. مردی از سپاه ابن‌سعد هم آنجا بود. حر به او گفت: «نمی‌خواهی اسبت را آب بدهی؟» آن مرد می‌گوید: «گمان کردم او می‌خواهد بدون اینکه من بفهمم، از سپاه عمربن‌سعد کناره‌گیری کند. برای همین رفتم تا برود. اما به خدا اگر می‌دانستم می‌خواهد به حسین بپیوندد، من نیز با او همراه می‌شدم.»

مردی حر را دید و گفت: «تو شجاع‌ترینِ اهل کوفه‌ای؛ این چه حالی است داری؟!» پاسخ داد: «من اکنون خود را بین بهشت و جهنم می‌بینم. به خدا حتی اگر قطعه‌قطعه شوم، هیچ چیزی را بر بهشت مقدم نخواهم داشت.» سپس اسب خود را راند و به امام پیوست. گفت: «من همانم که نگذاشتم برگردید. به خدا اگر می‌دانستم این گروه کار را به جنگ می‌کشانند، چنین نمی‌کردم. اکنون پشیمانم؛ آیا راه توبه و برگشت برایم هست؟» و امام او را مهربانانه پذیرفت.

آن‌گاه حر اذن میدان گرفت و به دشمن حمله برد. رجز خواند و تعدادی را کشت. آن‌گاه به شهادت رسید و امام سرش را به روی سینۀ خود گذاشت.

آری؛ امام از هدایت و راه بردن ما دست برنمی‌دارد. او نمی‌گذارد هیچ‌کس بدون حجت، نه به بهشت برود و نه به جهنم. حجت، ابتلای ماست و آن‌به‌آن از درون، امتحانمان می‌کند که در کدام عالمیم. همه ممکن است فریب ظاهر و ادعاهایمان را بخورند. اما امام و عقل مستفاد می‌بیند علی‌رغم هر ظاهری که داریم، درونمان چگونه است.

پناه می‌بریم به خدا از اینکه در مصاف عقل و وهم، دنیای خود را بزرگ و ارزشمند ببینیم و جهنم بی‌امامی را بر بهشت ولایت ترجیح دهیم.

 

[1]- جریاناتی که در این متن آورده شده، براساس روایاتی است که در جلد 44 و 45 بحارالأنوار آورده شده.