۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

دوازدهم محرم 1440،عقل مستفاد

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

عقل مستفاد

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 9، 12 محرّم 1440)

 

مراحل رشد عقل را گفتیم و دانستیم ما در تمام این مراحل، به حس و وهم نیاز داریم.

گفتیم نوزاد پس از تولد، هیچ کلیاتی درک نمی‌کند و فقط غریزه دارد. این، عقل هیولانی یا عقل بالقوّه است که هنوز هیچ فعلیتی ندارد. پس از آن تا حدودی روال و ساز و کار دنیا را می‌شناسد و می‌تواند امور زندگی‌اش را راه بیندازد. تا اینجا با حیوان یکی است؛ چون حیوان هم می‌تواند معاش خود را مدیریت کند و حتی برخی روابط اجتماعی با هم‌نوعانش را می‌فهمد. این هم عقل بالملکه است.

اما بعد کم‌کم کلیاتی را درک می‌کند که حیوان نمی‌فهمد؛ مثل ریاضیات و منطق. اینجا افق ورود به عقل فعال است. ولی حقیقت عقل فعال، درک عالم غیب و امور پنهانی است که چراغ آن باید از سنّ بلوغ دینی روشن شود.

عقل مستفاد هم آنجاست که عقل به عشق می‌رسد و دست به دست او می‌دهد تا با او در بی‌نهایت سیر کند.

برای توضیح این مراحل، مثالی می‌زنیم. نوزاد برای رفع درد گرسنگی، شیر می‌خواهد و سینۀ مادر برایش کافی است. مدتی بعد می‌فهمد غذای پختنی، خوشمزه‌تر و مغذّی‌تر است؛ اما به دست آوردن آن، پول می‌خواهد. بعد هم در سنّ بلوغ به او می‌گویند: «نخور! روزه بگیر.» چرا؟ چون بُعد دیگری دارد که باید جسمش گرسنه باشد تا آن بُعد تغذیه شود. بعد هم می‌بیند با اینکه روزه است، حتی از سایر اوقات برای عبادت و معرفت، بیشتر انرژی دارد.

این‌گونه با یک بُعد پنهان و جلوه‌ای از ملکوت عالم، آشنا می‌شود و می‌فهمد روزی‌رسانی دارد که سینۀ مادر و پول پدر نیست؛ بلکه اسم «رزّاق» الهی است. بعدتر می‌فهمد در درجۀ دیگر نیز اسم «مبارک» است که نه تنها به رزق و روزی، بلکه به پول و وقت و انرژی او برکت می‌دهد و اگر همه چیز دارد و همیشه هشتش گرو نُه است، برای این است که اسم «مبارک» خدا را به ظهور نرسانده و به جای خدای رزّاق و مبارک، پول جیبش را روزی‌رسان می‌داند.

خلاصه، شیرینیِ اسماء الهی و شنیدن دربارۀ غیب عالم، عقل فعال را در جان انسان آبیاری می‌کند و مقصد عالی را به او نشان می‌دهد تا با معرفت و مجاهده دنبالش برود. قلبش هم چیزهایی می‌چشد و واقعاً تغییر می‌کند. دیگر همان آدم قبل نمی‌ماند و اخلاق، عادات، حبّ و بغض‌ها و نگاهش به زندگی عوض می‌شود.

اما مسئله اینجاست که عقل فعال، کمال انسان نیست و تا به عقل مستفاد نرسد، فایده ندارد. کسی که با عبور از عقل هیولانی و عقل بالملکه به عقل فعال برسد، اما قالب و روحیه‌اش تغییر نکند، دچار توهم می‌شود و تحت تربیت شیطان قرار می‌گیرد؛ زیرا عقل مستفاد، هیچ قالب و روحیۀ محدودی را نمی‌پذیرد.

چنین فردی کم‌کم خود را بزرگ می‌بیند و خواسته‌ها و توجیهاتش برای آنچه می‌خواهد، بزرگ می‌شود. دیگر نمی‌تواند مطیع عقل مستفاد باشد. عقل مستفاد هم گاهی با او راه می‌آید و راهنمایی و کمکش می‌کند؛ اما گاه او را به خود وامی‌گذارد تا روحیه و قالبش را در هم بشکند. اینجاست که عقل فعال به خاطر آن تجرد شیطانی، کم می‌آورد.

شاید برایمان سؤال باشد که وقتی قرار است از مراحل دانی بگذریم، اصلاً چرا به دنیا آمده‌ایم؟

حکایت زندگی ما از آنجا شروع می‌شود که یک روح کلی در عالم هست که در جایگاه خود، عین کمال است و نیازی به ظهور ندارد. متصل به خداست و ذره‌ای یا لحظه‌ای از او جدا نیست. اما اسماء الهی که در درون این روح منطوی هستند، تقاضای چشیدن روح را دارند و پاسخ گرفتن این تقاضا، مستلزم آن است که روح کلی در جزئیات بیاید.

این تقاضا همان طلب خلیفةاللّهی است، یعنی ظهور اسماء؛ و ما چه بدانیم، چه ندانیم، از ازل تا ابد، طلبمان همین است و تشنۀ اینیم که در تعین خودمان زیبایی‌های خدا را ببینیم و بچشیم. خداییِ خدا نیز اقتضا می‌کند طلب ما را پاسخ دهد. اما این طلب نه در عالم روح کلی، نه در ناسوت محض به ما نخواهد رسید؛ بلکه سیری از ناسوت تا روح کلی است که ما با هدف ظهور این سیر، به دنیا می‌آییم.

بنابراین چه بفهمیم و یادمان باشد و چه نه، خودمان خواسته‌ایم در دنیا باشیم؛ نه به خاطر دنیا، بلکه تا آن کلی را در تعین جزئی خود درک کنیم. یعنی درک ما مستلزم ظهور روح کلی در جزئیات است و ما برای رسیدن به آنجا باید از حس و با وهم حرکت کنیم. وهم چیست؟ تجلی نازل عقل که به اندازۀ شخص ما محدود شده تا بتوانیم تعین جزئی خود را که قرار است خلیفةالله شود و خدا را درک کند، بشناسیم.

پس ما برای ظهور هدف خلقت خود باید تمام مراتب را بگیریم؛ اما از همه عبور کنیم و به مستفاد برسیم، یعنی استفادۀ صحیح از عقل فعال. عقل مستفاد درواقع آن انسانی است که در دنیا آمده، اما از حس و خیال و وهم حتی عقل عبور کرده تا به خدا رسیده و اذن گرفته تا بقیه را نیز برساند؛ یعنی همان انسان کامل و امام معصوم.

عقل مستفاد، حقیقت پخته و کاملی است که فقط در ولایت ظهور پیدا می‌کند. شریعت، آدرس و راه را نشان می‌دهد؛ اما آن‌که دست می‌گیرد و می‌برد تا به مقصد برساند، ولایت است. راه، معنوی است. ولی شریعت، آن را در عالم حس نشان می‌دهد. پس اگر ولایت نباشد، ظلم به انسان است؛ زیرا انسان، این راه را در حس می‌رود و درنتیجه به کمال خود نمی‌رسد. اما کار هدایت الهی به اینجا تمام نمی‌شود و پیامبراکرم(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) نه تنها رسول، بلکه ولی است و با غدیر، ولایتش در مقام امامت به ظهور می‌رسد تا انسان‌ها را به مقصد برساند.

عالم حس، عالم تضادها و موانع است و اگر با آدرس حس برویم، حتماً گیر می‌افتیم و نمی‌رسیم. اینجاست که تنها رفتن، خطر دارد و همرهی خضر می‌طلبد؛ وگرنه عربی خواندن و علم حدیث و تفسیر دانستن که خطر ندارد. اینجا باید یکی که این عوالم را طی کرده و راه‌های لاهوت، جبروت، ملکوت و ناسوت را رفته، بیاید و دست ما را بگیرد و ببرد.

برای همین خداوند یازده امام می‌فرستد تا هرکس آمادۀ گذشتن از حس و وهم و خیال و عقل است، با آن‌ها همراه شود؛ اما در عوض، مردم همه را به شهادت می‌رسانند. تا نوبت به دوازدهمی می‌رسد. ولی دیگر عالم حس آن‌قدر خراب شده که استعداد تحمل و درک این انسان کامل را ندارد. پس خدا او را می‌برد تا شرایط ظهورش آماده شود.

با این حال، ولایتش همچنان در هستی جاری است. اوست که باطن انسان‌ها را راه می‌برد و درونشان را به مطلوب می‌رساند. توهم را از آن‌ها می‌گیرد و خیالاتشان را جهت می‌دهد. البته برای حرکت باطن، شریعت هم به عنوان مقدمه لازم است؛ اما ولی، فروع دین را به آن‌ها تحمیل یا تزریق نمی‌کند؛ بلکه راه عمل به فروع را برایشان باز می‌کند.

منتها شرطش این است که خود را به او بسپارند. در راه تربیت ولایی، چون و چرا ممنوع است و شک و شرط، مانع حرکت می‌شود و نمی‌گذارد انسان برود. برای همین در طول تاریخ، "أَكْثَرُهُمْ لايَعْقِلُونَ" بوده‌اند؛ نه اینکه در عقل هیولانی یا بالملکه مانده باشند، بلکه از عقل فعال به مستفاد نرسیده‌اند و تسلیم امام نشده‌اند.

اگر یک دوره تاریخ ائمه(علیهم‌السلام) را بخوانیم، متوجه می‌شویم. جایی نیامده که کفّار و مشرکان با آن‌ها جنگیده و آن‌ها را به شهادت رسانده باشند. همۀ کسانی که در مقابل ائمه(علیهم‌السلام) قرار گرفتند، شریعت‌مدار بودند. امروز هم امام زمان(عجّل‌الله‌فرجه) نه از کفّار و مشرکان، بلکه بیشتر، از شیعیانی می‌ترسد که به عقل مستفاد نرسیده‌اند؛ یعنی سرسپردۀ ولایت نیستند و روحیۀ ولایی ندارند.

خیلی‌ها به عقل فعال رسیدند و گفتند: «علی عاقل، ما هم عاقل؛ چه فرقی می‌کند؟ وقتی خودمان می‌فهمیم، چرا حرف او را گوش کنیم؟ او هم ممکن است اشتباه کند!» نمونۀ عینی این تفکر، خوارج بودند.

مگر می‌شد کسانی که سال‌ها در جوار پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) زندگی کرده بودند، به عقل فعال نرسیده باشند؟ اما همان‌ها جنگ جمل و صفّین را به راه انداختند. در آخر هم حضرت علی(علیه‌السلام) با نقشۀ عاقل‌ترین افراد یعنی عمروعاص به شهادت رسید. عمروعاص آن‌قدر دانا بود و ادراک کلیات می‌کرد که می‌دانست اگر علی(علیه‌السلام) بماند، تمام دنیای محسوس و متوهّمات آن‌ها نقش بر آب خواهد شد. اصلاً هرکس علی(علیه‌السلام) را شناخت، به عقل فعال رسیده؛ چون علی(علیه‌السلام) روح کلی است و محال است بدون عقل فعال بشود او را درک کرد.

گفتیم عمربن‌سعد و بسیاری از سران شیعۀ کوفه نیز چنین بودند. متن نامه‌هایشان که در مقاتل آمده، به خوبی نشان می‌دهد به عقل فعال رسیده بودند. آن‌ها می‌فهمیدند باید روح کلی را در جزئیت شخص خود به ظهور برسانند، اما این راه را خودشان نمی‌توانند طی کنند. برای همین هم به امام، دعوت‌نامه فرستاده بودند.

امام حسین(علیه‌السلام) نیز اگر تا دم آخر سپاه کوفیان را نصیحت می‌کرد، از آن رو بود که می‌دانست آن‌ها به درک کلیات و عقل فعال رسیده‌اند و می‌دانند راهبرشان امام است. پس چرا ماندند؟ چون به مستفاد نرسیدند.

عقل فعال، آنجاست که دانا شویم، یعنی به امور پنهانی پی ببریم، خطرات راه ابدیت را بشناسیم و معنای گناه و طاعت را بفهمیم. عقل فعال یعنی دریابیم مقصد، جای دیگری است و ما باید برویم؛ اما موانع زیاد است و خودمان نمی‌توانیم برویم.

ما عقل فعال داریم و نمی‌توانیم این را انکار کنیم. پای منبرها نشسته‌ایم، با عشق ائمه(علیهم‌السلام) شیر خورده‌ایم و به فروع دین عمل می‌کنیم. اصلاً همین که خیلی از کارهای ناشایست را انجام نمی‌دهیم، یعنی اهل شریعتیم و غیب را باور داریم؛ وگرنه دلیلی برای ترک آن کارها نداشتیم. ما از مرگ و شب اول قبر می‌ترسیم.

این‌ها همه، نشان از عقل فعال و درک کلیات است. اما باز با خودمان، با فرزند و همسرمان و با جامعه‌مان تفرقه داریم و یک‌دل نیستیم؛ چون خود را به عقل مستفاد نسپرده‌ایم. پس این‌همه خون شهدا در قلب کداممان جریان یافته است؟

تازه آن‌قدر عقل فعالمان قوی است که مدام هم می‌گوییم: "اللّهمّ عجّل لوَلیّک الفرج". اما واقعاً امام زمان(عجّل‌الله‌فرجه) کجا بیاید؟ ما او را برای درمان دردهایمان می‌خواهیم؛ حال آنکه آنچه ما درد می‌نامیم، اصلاً درد و مشکل نیست. مشکل اصلی، خودمان هستیم. این را حل کنیم، دیگر درد نمی‌بینیم؛ وقتی هم او بیاید، ما را عروج و پرواز می‌دهد و عقلمان را کامل می‌کند. اما قبلش باید در حدّ خودمان راه رفته باشیم و زمین خورده و بلند شده باشیم.

آری؛ ما عقل فعال داریم و علاوه بر سود و زیان دنیا، سود و زیان ابدی‌مان را هم تشخیص می‌دهیم. اما هنوز دنبال سود دنیا هستیم و از زیان جزئی می‌رنجیم. ما خوب می‌فهمیم سعادتمان در چیست. می‌دانیم غایتمان کجاست. عقلمان روزی هزار بار در درون می‌گوید: «دنیا فایده ندارد، سوءظن و زودرنجی و کینه فایده ندارد، خوشی و ناخوشی گذراست». ما این‌ها را خوب می‌دانیم؛ بلکه بارها به تجربه، حس کرده‌ایم که حبّ و بغض‌ها، انتقام‌ها، گرفتن حقوق خود و... هیچ‌کدام به ما آرامش نداده است. پس چرا نمی‌توانیم دل بکَنیم؟

قرار نیست زندگی‌مان را خراب کنیم و همه چیز را به هم بریزیم؛ اما اعتنا نکنیم چه می‌شود. امروز اختلافات ما ولایت‌مداران، از همین است که کلیات را درک می‌کنیم، اما نمی‌خواهیم حس و وهم برایمان کم‌رنگ شود. می‌ترسیم این دو عالم را از دست بدهیم. باشد، بترسیم؛ اما همین ترس را هم به دست ولایت بدهیم. وقتی نگرانیم، نگرانی‌مان را نیز به او بسپاریم و کنار بنشینیم.

به جای اینکه دست او را ببندیم و نگذاریم کارش را بکند، دست و پا و همه چیز خود را ببندیم و با عقلمان مانع او نشویم. نه در اقبال بگوییم: «من قابل این لطف و نعمت نیستم»، نه در ادبار بگوییم: «مگر من چه کردم که این‌طور شد؟» به ما چه مربوط است؟ او اگر بدهد، خودش خرج می‌کند و اگر بگیرد، خودش بهتر از آن را سر جایش می‌گذارد.

عقل فعال، اوج عنایت خدا در برتری انسان بر حیوان است که ما را از جهل مطلق به کلاس عقل وارد می‌کند. ولی ما این کتاب و درس و مدرسه را بقچه کرده‌ایم و یا در صندوق حس گذاشته‌ایم یا در جعبۀ نورانی حبّ علی(علیه‌السلام) بایگانی نموده‌ایم تا راحت به کار خود برسیم و هرطور می‌خواهیم، دفتر وجودمان را خط‌خطی کنیم.

شاید ظاهرمان هم درست باشد؛ اما دلمان کجاست؟ تا سر نماز بایستیم، می‌بینیم در شلوغی و کثرت است. تازه خیالمان هم راحت است که همه چیز در آن صندوق هست و فردا به دادمان می‌رسد. اما زهی خیال باطل! کاربرد این دارایی، آن است که دارایی را به دست او بدهیم تا خودش مصرف کند.

ما آمده‌ایم دست به دست عقل مستفاد دهیم و لازمه‌اش این است که از عقل هیولانی و بالملکه درآییم، به عقل فعال برسیم و آن را هم به او بسپاریم. آن‌وقت با ظهور عقل مستفاد، سمیع و بصیر می‌شویم.

در عقل هیولانی و بالملکه، تمام قوا با ما هستند؛ اما به عقل فعال که رسیدیم، همه کنار می‌روند و فقط سمع و بصر می‌مانند. اگر بتوانیم به مستفاد وصل شویم، این دو به عالم عشق و لاهوت راه می‌یابند؛ یعنی آنچه را در عقل فعال درک کرده بودیم، اینجا می‌بینیم و می‌شنویم و آنچه را از دور دیده بودیم، اکنون در آغوشش می‌رویم. یعنی از علم‌الیقین به عین‌الیقین و حقّ‌الیقین می‌رسیم.

معلوم است وقتی ببینیم یک نگهبان دانای مهربان، دارد دست ما را می‌گیرد، دستمان را ول نمی‌کنیم. تا حالا می‌دانستیم؛ اما حالا به شهود و شنود می‌رسیم و یکپارچه حقیقت را چنان‌که هست، درک می‌کنیم و می‌چشیم. برعکس اگر او را بدانیم اما نبینیم، هرچه هم به سویش برویم، نمی‌رسیم و آن‌قدر زمین می‌خوریم که فرصت عمر می‌گذرد و با صندوق بسته، به برزخ قدم می‌گذاریم.

معیار رسیدن به عقل مستفاد، این است که دیوار امیال، شهوات، آرزوها و حبّ و بغض‌هایمان فرومی‌ریزد؛ آن هم یک‌باره، نه به تدریج. نه که در بیرون، همه چیز را خراب کنیم؛ بلکه در درون رها می‌شویم. می‌بینیم دیگر هیچ محبوبی نمی‌تواند دلمان را ببرد، هیچ فشاری آزارمان نمی‌دهد، هیچ توهینی قلبمان را نمی‌لرزاند، بی‌آبرو شدن‌ها ما را نمی‌ترساند، هیچ از دست دادنی ناراحت و نگرانمان نمی‌کند و هیچ به دست آوردنی باعث خوشحالی‌مان نمی‌شود.

این‌ها عوالم ما هستند. اگر اینجا نرسیم، پس از مرگ، در جهنم هم نباشیم، عوالم خیلی سخت‌تری از دنیا خواهیم داشت. خیلی از شیعیان وارد جهنم می‌شوند. البته پس از عذاب و پاک شدن، خارج می‌گردند. اما آیا ارزشش را دارد؟ بهتر نیست همین جا همه چیز را به دست ولایت بدهیم تا ما را از جهنم خارج کند؟

نهایتش این است که دنیا را می‌بازیم. اما تازه این هم نیست. اصلاً باختن در کار نیست. همه‌اش بُرد است. وقتی رسیدیم، می‌بینیم همۀ این باختن‌ها بُرد بوده؛ حتی مرگ اگر شهادت و برای خدا باشد، بُرد است.

آیا نمی‌خواهیم با کاروان زینبی برویم؟ آن بانو ظاهراً همه چیزش را از دست داد، اما به زبان قال و حال و وجودش گفت: «من چیزی از دست ندادم؛ همه چیز سر جایش است. ای یزید، گمان کرده‌ای من مثل تو به دنیای محدود دل بسته‌ام؟ پنداشته‌ای که فقط عاشق قد و قامت حسین(علیه‌السلام) بودم؟ این‌طور نیست. تویی که همه چیزت را از دست داده‌ای و آن‌قدر بستۀ دنیایی که کمترین ضربه‌ای به کاخ و حکومتت برسد، خودت ضربه می‌خوری. اما من هنوز زیبا می‌بینم. تو از من می‌ترسی، نه من از تو. اصلاً تو نمی‌توانی با ما کاری کنی؛ هرگز ما را شکست نداده‌ای، که پیروزی با ماست.»

اما این نگاه زینبی در ما کجا رفته؟ حتماً باید سر حسین(علیه‌السلام) مقابلمان باشد تا به اینجا برسیم؟! یک بار هم سر امیال نفس و آرزوهایمان را ببُریم؛ ببینیم می‌توانیم از این حرف‌ها بزنیم؟! ما نشسته‌ایم تا امام زمان(عجّل‌الله‌فرجه) بیاید و سر هوای نفسمان را بزند. اما اشتباه می‌کنیم. فکر نکنیم فردا که قد و قامتش را ببینیم، همه چیز را به او تسلیم می‌کنیم. تا وقتی ما به بتن‌آرمه‌ای که برای خود ساخته‌ایم، راضی هستیم، او حتی اگر بیاید، کاری نمی‌کند. اما اگر خودمان بخواهیم و همین الآن به دستش بدهیم، او نیامده هم می‌تواند همه را در هم بریزد؛ چون هست و حضور دارد.

عقل فعال، ادراک کلیات است و عقل مستفاد، زنده شدن قلب. آن، دانایی و شناخت علمی است و این، دارایی است که انسان کامل را در تمام وجودمان درک می‌کنیم؛ می‌بینیم به چشم او، می‌شنویم به گوش او و خرج می‌کنیم به دست او. می‌جنگیم با نیروی او، سکوت می‌کنیم با سکوت او؛ و او "ما تَشاؤُنَ إِلاَّ أَنْ يَشاءَ اللَّهُ..."[1] است.

قرار است عقل مستفاد ظهور کند و ما اعضا و پیکر او باشیم. نه اینکه وقتی شیرینی‌های عقل فعال را چشیدیم، این امر را از یاد ببریم و به دو دوتا چهارتا بیفتیم. مرز این دو نگاه درست و غلط، به یک تار مو بند است.

به عنوان مثال، حرف امام حسین(علیه‌السلام) در شب عاشورا خیلی منطقی و عاقلانه بود. به یارانش فرمود: «این‌ها مرا می‌خواهند و چه شما بمانید، چه بروید، مرا می‌کُشند؛ پس در تاریکی شب، راه خود را بگیرید و بروید.»

آنجا اگر کسی در عقل فعال بود، می‌گفت: «من زن و بچه‌ای دارم که اسیر و کنیز می‌شوند و مورد تجاوز قرار می‌گیرند؛ آن‌ها به من نیاز دارند و من نسبت به آن‌ها تکلیف شرعی دارم. اما حسین(علیه‌السلام) به هر حال کشته می‌شود؛ پس تکلیفی نسبت به او ندارم، چون کاری نمی‌توانم برایش بکنم و فقط بیهوده کشته می‌شوم!»

اما نفهمیده بود که اگر می‌خواهد در هستی جایی داشته باشد، باید همه چیزش را برای حسین(علیه‌السلام) بدهد؛ وگرنه با هیچ علم و عمل و عبادتی نمی‌تواند به خدا برسد. یعنی راه خدا بدون حسین(علیه‌السلام) بسته است.

عقل فعال، فرق بین امر مولوی و امر ارشادی را نمی‌فهمد[2]. نمی‌فهمد ما فقط به مقداری هستیم که برای حسین(علیه‌السلام) نیست شویم یعنی فدا شویم. قرار نیست ما باشیم، خوش باشیم، همه چیز داشته باشیم و...؛ قرار است دست او در هستی باز باشد؛ و این، آن سرّی است که عقل فعال در فهمش کم می‌آورد.

عقل مستفاد، عشق است و حسابگری ندارد؛ ولی ما داریم و برای همین درجا می‌زنیم و نمی‌رسیم. همه‌اش می‌خواهیم با دو دوتا چهارتا و عقل و تدبیر خود کار کنیم. فقط با خیمه‌های حسین(علیه‌السلام) می‌توانیم رها شویم.

این معارف، حجت را بر ما تمام می‌کند. امسال سال اعجاز است تا بفهمیم. یعنی قبول کنیم عاجزیم و هیچ نیستیم و یکی هست که معجزه می‌کند و از عجز درمی‌آورد. او درون ما را از دست شیطان، آزاد می‌کند.

ما امروز هیچ نداریم. هیچ‌یک از محبت‌ها و بغض‌های ما به دردمان نمی‌خورد. تازه نه تنها ما، بلکه تمام دنیا هیچ ندارد. لطف کنیم به خودمان؛ نه به دینمان غرّه شویم، نه به دنیایمان. اما بدانیم یک چیز داریم که در "کلّ یوم" و "کلّ أرض" حاکم است: حسین‌بن‌علی(علیه‌السلام). دل به او بدهیم و دین و دنیایمان را به دستش بسپاریم.

 

[1]- سورۀ انسان، آیۀ 30 : نمی‌خواهید جز آنچه خدا می‌خواهد.

[2]- امر مولوی آن است که اطاعتش واجب است و اگر نافرمانی شود، عِقاب دارد. اما امر ارشادی، توصیه و راهنمایی است و همیشه الزام‌آور نیست.