۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

سيزدهم محرّم 1440،عالم خيال و برزخ

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

عالم خیال و برزخ

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 10، 13 محرّم 1440)

 

از حواس پنج‌گانه و نقش آن‌ها در صعود خود گفتیم. دانستیم سه حس بویایی، چشایی و لامسه، کاربردشان تا دم مرگ است و بعد، از کار می‌افتند؛ چنان‌که گویی اصلاً نبوده‌اند. اما بینایی و شنوایی این‌طور نیستند و نقش مؤثر و ماندگاری در وجود ما دارند. بنابراین باید بیشتر مراقب استفادۀ درست از این دو قوّه باشیم و آن‌ها را به اختیار سایر حواسمان درنیاوریم؛ یعنی چنین نباشد که هرچه غرایزمان خواستند، ببینیم و بشنویم، بلکه عاقلانه ببینیم و بشنویم.

هریک از حواس ما باطنی دارند که با آن، یافته‌های ملکوتی را می‌گیرند. اگر می‌خواهیم چیزی برای فردایمان بماند، الآن باید ملکوتش را بیابیم. اما حواس ملکوتی، توان دریافت یافته‌های ملکی را ندارند و فقط تصویر این‌ها را می‌گیرند، نه خودشان را. مانند سرابی که هرچه به سویش برویم، دستمان به آن نمی‌رسد.

حواس ملکی هم کشش دریافت ملکوتی را ندارند، مگر اینکه از اسارت ماده درآیند. مانند حضرت مریم(سلام‌الله‌علیها) که از ماده کنار کشید تا توانِ خوردن غذای بهشتی و حتی پذیرش نطفه از ملکوت وجودش را یافت. پس اگر به ملکوت برسیم، با چشم می‌توانیم نور حقایق را ببینیم و حتی از امور ملکی، تأثیرات مثبت ابدی بگیریم.

از ابابصیر روایت شده: «روزی با امام باقر(علیه‌السلام) به مسجد رفتم. مردم در رفت و آمد بودند. حضرت به من فرمود: «از آن‌ها بپرس آیا مرا می‌بینند؟» از هرکس پرسیدم، پاسخ منفی داد. تا آنکه ابوهارون مکفوف وارد شد. از او پرسیدم. گفت: «مگر او نیست که ایستاده؟» پرسیدم: «از کجا دانستی؟» گفت: «چطور ندانم؟ که او نوری تابان است.»[1]

ابوهارون یک آدم معمولی بود که فقط همه چیزش را به دست ولی می‌داد و با ارادۀ او حرکت می‌کرد. درنتیجه چشم و گوشش به نور امام، بینا و شنوا شده بود. در جای دیگر نیز امام صادق(علیه‌السلام) پرده از جلوی چشمان ابن‌کثیر کنار زد و به او نشان داد که: "مَا أَكْثَرَ الضَّجِيجَ وَ أَقَلَّ الْحَجِيجَ"؛ دیدِ باطنت که باز شود، می‌بینی حاجیان چقدر کم‌اند![2]

امروز هم ما دنبال قد و قامت امامیم و او را در عالم حس می‌خواهیم. اما اگر با دیدِ ملکوت یعنی قلب و خیال و اندیشۀ طاهر حسش کنیم، می‌بینیم که هست. همان‌گونه که کربلاییان، حسین(علیه‌السلام) را دیدند و پایش ماندند.

آن حضرت در شب عاشورا، جایگاه ملکوتی یاران را به آن‌ها نشان داد. این برای آن‌ها امتحانی بود تا معلوم شود چقدر ملکوت را می‌بینند و چقدر ملک را. هرکس می‌رفت، کسی بود که نتوانسته ملکوت را ببیند، اگرچه مسلمان و عابد و زاهد بود؛ و هرکس می‌ماند، ملکوت را دیده بود، حتی اگر یک مسیحی بود که تازه اسلام آورده بود!

آری؛ امام را خواستن و با او بودن و با او رفتن، چشم و گوش ملکوتی می‌خواهد. امام، حقایق را به ما نشان می‌دهد تا به عقل و وحدت برسیم. اما وقتی نبینیم، هرچه هم عشق و آرزویش را داشته باشیم، همراهش نمی‌شویم.

یکی از عوالم وجود ما خیال است. خیال، نه حس است و نه عقل؛ بلکه برزخی است که در دنیا آن را طی می‌کنیم. اگر این برزخ را بشناسیم و به شرایط و سختی‌هایش تن دهیم، همین جا تمام می‌شود و به عقل مستفاد و روح می‌رسیم. اما اگر برزخمان را طی نکنیم، پس از مرگ نیز در همین دنیا می‌مانیم. هنوز دنبال پدیده‌های حسی می‌گردیم و مطلوب‌های مادی را می‌خواهیم؛ ولی دیگر ابزار استفاده از دنیا را نداریم و این برایمان عذاب می‌شود.

این حال را در همین دنیا نیز در برخی خواب‌ها تجربه می‌کنیم. مثل خواب تشنه‌ای که لب دریاست اما نمی‌تواند قطره‌ای آب بنوشد، یا کسی که پر از عشق و محبت است، اما نمی‌تواند محبوبش را در آغوش بگیرد. فشار این خواب‌ها خیلی سخت‌تر از بیداری است. تصور کنید همه چیز جلویمان است، اما نمی‌توانیم استفاده کنیم؛ چه دردی دارد!

خیال، آیینه‌ای دورو است که هم جزئیات عالم وهم را درک می‌کند و هم کلیات عالم عقل و ولا را به تصویر می‌کشد. به این بستگی دارد که ما بیشتر به کدام سو نگاه کنیم و دل ببندیم. اکنون می‌خواهیم ببینیم در عالم خیال، کیستیم و خیالمان در انعکاس تصاویر جزئی مانده یا این تصاویر را گرفته و به عقل کلی وصل شده است.

ما در شبانه‌روز پدیده‌های محسوس بسیاری را می‌بینیم و خیال، نیروی تصویرگری در درونمان است که هرچه می‌بینیم، تصویری از آن می‌سازد. این، ظهور اسم «مصوّر» خداست که وقتی چشممان را می‌بندیم، هنوز می‌توانیم آن تصویر را ببینیم.

اشیاء، خلقت مادی دارند و باقی نیستند. اما تصویرشان که در خیال ما می‌ماند، دیگر واقعی و از جنس ماده نیست و اثر ندارد. مثلاً اثر آتش، مخصوص عالم مُلک است و به عالم خیال که جزء ملکوت ماست، منتقل نمی‌شود؛ برای همین تصویر آتش در خیال، ما را نمی‌سوزاند.

پس فایدۀ خیال چیست و چرا خدا این عالم را در وجود ما گذاشته؟ برای اینکه قرار است به عقل کلی برسیم و لازمه‌اش این است که خیال، آنچه را از ادراکات عقل جزئی یعنی دریافت‌های حواس پنج‌گانه می‌گیرد، به عقل بدهد تا بتواند همه چیز را عاقلانه بیابد و به امور مادی تعلق و دل‌بستگی پیدا نکند.

به عنوان مثال، دریافت عقلی از درخت، نه زمان و مکان دارد، نه کثرت و نوع و... . در ادراک کلی، همۀ درخت‌ها یکی هستند: روح نباتی. اگر این‌طور ببینیم، دیگر به ده درخت، دل نمی‌بندیم. از هر درخت در جای خود استفاده می‌کنیم؛ اما فقط تصویر کلی آن‌ها در خیالمان می‌رود و تأثیر وجودی‌شان در بُعد باقی وجودمان می‌ماند.

اما اگر خیال به عقل متصل نشود، تصویر همۀ تنوعات را به درونمان راه می‌دهیم، به آن‌ها دل می‌بندیم، آرزوی داشتنشان را می‌کنیم، می‌خواهیم همه را به دست آوریم و خلاصه گرفتارشان می‌شویم. نگرانی‌مان هم برای همین‌هاست و هر بلایی سر آن‌ها بیاید، سر ما هم می‌آید و با کم و زیادشان خوشحال و ناراحت می‌شویم. حال آنکه همۀ کم و زیادها در دنیا گذرا هستند و ارزشِ آن را ندارند که در وجود باقی ما اثر بگذارند.

آن‌وقت در برزخ هم تمام این تصاویر، مقابلمان می‌آیند و ما باز می‌خواهیم آن‌ها را برای خود بگیریم؛ اما دستمان نمی‌رسد و در تنگنای عالم خود، اسیر می‌شویم. حتی بدون اینکه دستمان به امام برسد؛ چون تصویری از او نداریم و تصاویر خیالمان را به دست او نداده‌ایم.

همان‌گونه که امروز خیلی چیزها را می‌خواهیم و اگرچه ظاهراً دنبالشان نرویم، در خیال با آن‌ها سیر می‌کنیم و خوش و ناخوش می‌شویم! حتی بیشتر خواب‌هایی که می‌بینیم، تعلقات تصویری اشیاء و حبّ و بغض‌های دنیوی‌مان است.

همۀ اشیاء و امور عالم ماده، همین هستند. برزخ ما آیینۀ خیالمان است و ما از همین وضع امروز می‌توانیم وضع فردای خود را بشناسیم که آیا پس از مرگ، در دنیا می‌مانیم بدون اینکه ابزارش را داشته باشیم، یا به برزخ می‌رویم و آنجا فقط نقش‌های خیالمان را که از دنیا گرفته‌ایم، می‌بینیم و عذاب می‌کشیم، یا به عوالم برتر راه می‌یابیم و در زیبایی‌ها سیر می‌کنیم.

امروز خیال بسیاری از ما تابلویی شده پر از هزاران تصویر که در برزخ جلویمان می‌آید و نمی‌توانیم هیچ‌کدام را بگیریم. این تصاویر، همه جزئی است و فقط در عالم حس به درد می‌خورد. اما ما آن‌ها را به درونمان راه داده‌ایم و به پایشان وقت و انرژی ریخته‌ایم. مانند آن فرد که مرغی بالای سرش در حال پرواز بود و او روی زمین دنبال سایۀ مرغ می‌دوید و مدام به سوی سایه تیر می‌انداخت تا مرغ را شکار کند! ما هم امروز جزئیات را بزرگ می‌بینیم و جدی می‌گیریم. فردا نیز که به عالم ملکوت رفتیم، دنبال کمالاتی می‌گردیم که در دنیا به آن‌ها دل بسته بودیم. اما دیگر خبری نیست.

بنابراین علاوه بر رهایی از حس و ماده، باید تأثیرات ماده و تصاویری را هم که در خیالمان ایجاد شده، پاک‌سازی کنیم. وگرنه ما را به توهم می‌کشاند و برایمان حق را باطل و باطل را حق جلوه می‌دهد. ما هم یک عمر با این توهمات زندگی می‌کنیم و درگیریم و در آتش تعلقات می‌سوزیم؛ آتشی که قلب و جانمان را می‌سوزاند، نه جسممان را؛ آن‌قدر که از خواب و خوراک می‌افتیم و همواره در تصوّر عشق‌ها، کینه‌ها، آرزوها و انتقام‌جویی‌هایمان هستیم!

پاکسازی خیال و رهایی از جزئیات، معرفت می‌خواهد. باید در عوالم وجودی و ویژگی‌های عوالم، تحقیق و تفکر کنیم. وقتی بشناسیم که تصاویر خیالی تأثیرگذار نیستند، به آن‌ها این‌همه اصالت نمی‌دهیم و دل‌بسته‌شان نمی‌شویم.

اما همان‌گونه که گفتیم، همۀ راه‌ها به عقل مستفاد ختم می‌شود و اگر به آنجا نرسیم، هیچ چیز به دردمان نمی‌خورد. اینجا هم همه چیز را باید به دست او بدهیم. اگر غلط باشد، درستش می‌کند؛ اگر هم درست باشد، درست‌تر. بارِ خود را بر دوش او بگذاریم و دستمان را به دستش بدهیم. نگران نباشیم که بارمان را برای خودش بردارد و ما دست خالی بمانیم! او زواید را کنار می‌زند و بهترین‌ها و باقی‌ترین‌ها را برایمان نگه می‌دارد. بهتر از این چه می‌خواهیم؟

بدانیم آنچه به دست او ندهیم و برای خود نگه داریم، درواقع از دستمان می‌رود و به همان قدر، فشار برزخی داریم. پس همه چیز را تحت نظر او انجام دهیم. مثلاً اگر می‌خواهیم انفاق کنیم، بگذاریم او بدهد. وقتی هم نمی‌خواهد، ندهیم؛ زیرا آنجا که او بخواهد، برای خودمان هم نگه داریم، در خیال و قلبمان وارد نمی‌شود و آلوده‌مان نمی‌کند.

حتی اگر مرتکب گناه شدیم، خود را و گناهمان را به دست او بدهیم. بدانیم که خودمان نمی‌توانیم و همه چیز را در اقیانوس وجود او بیندازیم؛ چراکه اسم «توّاب» در دست اوست و ولایتش کفّارۀ گناه و تزکیۀ نفس ماست.

اما ما حتی نمازمان را می‌ترسیم به دست او بدهیم! او حافظ کمالات است؛ می‌داند چطور نگهش دارد. منتها باید واقعاً بدهیم، رها شویم و دیگر خودمان فکر و خیالش را نکنیم و برایش برنامه نچینیم. وگرنه به دست او نمی‌رسد و برایمان نمی‌ماند؛ چون خودمان ضعیفیم و نمی‌توانیم نماز را به خدا برسانیم؛ به راحتی با یک غیبت، خرابش می‌کنیم.

یا وقتی با شخص خاصی در بیرون مشکل داریم، اگر خود را آزاد کنیم و در درون نجنگیم، مشکلمان حل می‌شود. وقتی دل را به خدا دادیم، می‌فهمیم چه کنیم. آن‌وقت اگرچه در بیرون لازم باشد قهر و تندی نشان دهیم، ناراحت نمی‌شویم و قبض و تیرگی نمی‌گیریم؛ چون یقین داریم اوست که با جمال و جلالش کار می‌کند. اما اگر دل ندهیم، خودمان هستیم، نه او؛ و وقتی خودمان باشیم، هرچه بکنیم یا نکنیم، خراب است و به ما آرامش وجودی نمی‌دهد!

حتماً شنیده‌اید در دروس اخلاق می‌گویند برای رفع حسادت، به طرف مقابل خوبی کنید. اما خیلی اوقات، این راه جواب نمی‌دهد و وقتی خوبی می‌کنیم، حسدمان نسبت به او بیشتر هم می‌شود! اینجا باید کار را به دست خدا بدهیم. بدانیم آن فرد هم خدا دارد. صادقانه بگوییم: «نمی‌خواهم این‌گونه باشم و این بینش را داشته باشم.» اگر واقعاً دلمان خالی و آزاد شود، خدا خودش وظیفه‌مان را روشن می‌کند. آن‌وقت چه وظیفه قهر و داد بود و چه بوس و محبت، یقینی است و مشکلی با آن نداریم؛ چون کار خداست، نه ما.

اگر فقط یک حبّ و بغض داشته باشیم، آن هم فی‌الله، آن‌وقت دیگر ما نیستیم؛ اوست. حتی اگر ما دست خود را ببندیم، او که بخواهد، دستمان را باز می‌کند و کارش را انجام می‌دهد. درنتیجه هرچه بکنیم، ناراحتی نداریم و پشیمان نمی‌شویم. مثل ائمه(علیهم‌السلام) که هم قتل و قیام کردند، هم صلح و بخشش؛ اما هرچه کردند، او و ظهور ارادۀ او بود.

***

در جلسۀ قبل اعتراف کردیم که ما عاجزیم و با پای خود نمی‌توانیم به عقل مستفاد برسیم؛ برای اینکه امروز واقعاً حقیقت دین در خفا رفته است. اکنون عباراتی از زیارت ناحیۀ مقدّسه[3] را می‌خوانیم تا روشن شود چرا چنین می‌گوییم:

"لَقَدْ قَتَلُوا بِقَتْلِكَ الْإِسْلَامَ، وَ عَطَّلُوا الصَّلَاةَ وَ الصِّيَامَ، وَ نَقَضُوا السُّنَنَ وَ الْأَحْكَامَ، وَ هَدَمُوا قَوَاعِدَ الْإِيمَانِ، وَ حَرَّفُوا آيَاتِ‏ الْقُرَآنِ‏، وَ هَمْلَجُوا فِي الْبَغْيِ وَ الْعُدْوَانِ."

به راستی با کشتن تو اسلام را کشتند، نماز و روزه را تعطیل کردند، سنّت‌ها و احکام را زیر پا گذاشتند، پایه‌های ایمان را نابود ساختند، آیات قرآن را تحریف نمودند و در تجاوز و دشمنی، شتاب گرفتند.

اما ظاهراً که تا سال‌ها بعد از عاشورا، حکومت اسلامی بنی‌امیه و بنی‌عباس برپا بود. در ظاهر هم از آن روز تا کنون هیچ‌گاه نماز و روزه تعطیل نشده است. پس منظور امام نمی‌تواند ظاهر دین و نماز و قرآن باشد، بلکه حقیقت آن است.

برای همین است که ما امروز فقط فهم دینی داریم و همین ما را منتظر نگه می‌دارد تا امام بیاید و حقیقت دین ظهور پیدا کند. در چنین شرایطی که دین در خفاست و دنیا رو به بی‌قیدی کامل می‌رود و همه چیز آزاد است، دیگر جایی برای دین‌داری متعصبانه نمی‌ماند. کیمیای سعادت امروز بیش از هر زمان دیگر، معرفت است.

امروز دین تعصبی و بی‌معرفت، هم خود فرد را زده می‌کند، هم دیگران را گریزان. باید ریشه را بررسی کنیم و مکتب و فرهنگ حسینی را بشناسیم و بشناسانیم؛ وگرنه نماز ظاهری را سپاه یزید هم می‌خواندند و حجاب ظاهری را زنان یزید هم داشتند. این ظواهر آنجا ارزش دارد که با معرفت باشد.

در این فضای آزاد و غوغای پرهیاهو از ظواهر دنیا، جا دارد که بیش از ظاهر جوانان، به معرفت و بینش آن‌ها اهمیت دهیم. آن‌ها از ما دلیل و منطق می‌خواهند. می‌خواهند همه چیز را خودشان درک کنند و برسند. پس به جای این‌همه گیر دادن به ظواهر و امر و نهی بیهوده، همراهشان شویم و آن‌ها را به معرفت سوق دهیم تا برسند؛ تا بفهمند هرچیزی چرا حرام یا واجب است و خودشان انتخاب کنند.

آن‌ها منطقی می‌خواهند که هم عقلانی باشد، هم دلشان را مجاب کند. دل را هم جز با معرفت نمی‌شود به دست آورد و خرید. زوری نیست. عشق می‌خواهد. دید باز و وسعت سینه می‌خواهد. عشق، تنگی ندارد که هرکس کار غلطی کرد، او را سریع طرد کند. همین که فرد آن کار غلط را دوست ندارد و دلش می‌خواهد آدم خوبی باشد، خوب است؛ همین یعنی خدا او دوست دارد و با اوست. خدا اقیانوس است. همه را دوست دارد. ولایت نیز. جوانی که این محبت را بفهمد و بچشد، خطایش را هم دست خدا می‌دهد و از آن به آغوش مهربان او فرار می‌کند.

 

[1]- بحارالأنوار، ج46، ص243.

[2]- بحارالأنوار، ج24، ص124.

[3]- زیارت ناحیه، زیارتی است که صرف‌نظر از اسناد، محتوای آن ثابت می‌کند از حضرت مهدی(عجّل‌الله‌فرجه) است؛ چون به وضوح روشن است که احدی جز معصوم نه جرئت دارد و نه می‌تواند دربارۀ امام و عاشورا چنین بگوید.