۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

چهاردهم محرم 1440، در تردد سال‌ها

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

در تردّد، سال‌ها!

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 11، 14 محرّم 1440)

 

تا اینجا دربارۀ عالم حس و ماده گفتیم که باید در عالم عقل و ملکوت، فانی شود. طبق معمول، اکنون می‌خواهیم همان مطالب را در اشعار مولوی دنبال کنیم تا حقیقت را از زبان نظم هم بشنویم. در دفتر چهارم مثنوی آمده:

بود شاهی، بود او را بنده‌ای / مرده‌عقلی بود و شهوت‌زنده‌ای

خرده‌های خدمتش بگذاشتی / بد سگالیدی(اندیشیدی)، نکو پنداشتی!

گفت شاهنشه: «جرائش(مستمری‌اش) کم کنید / ور بجنگد، نامش از خط برزنید»

عقل او کم بود و حرص او فزون / چون جرا کم دید، شد تند و حرون(سرکش و نافرمان)

عقل بودی، گِرد خود کردی طواف / تا بدیدی جُرم خود، گشتی معاف

آن بنده، کم‌عقل بود و به جای اینکه مشکل را در خودش جستجو کند، سرکشی و اعتراض کرد؛ حال آنکه آنچه سرش آمده بود، نتیجه و انعکاس نادانی و نافرمانی خودش بود، نه تقصیر پادشاه یا کس دیگر. اندیشه و دل او سالم نبود، فقط ظاهر کارش خوب بود و فکر می‌کرد این کافی است. اما چنین نبود و تلاش بی‌معرفت او نقشی در تعالی وجودش نداشت؛ طوری که پس از سال‌ها خدمت کردن، هنوز همان بود که بود، بدون هیچ تغییر و عروجی.

در حدیث آمد که یزدان مجید / خلق عالم را سه گونه آفرید

یک گرُه را جمله عقل و علم و جود / آن فرشته است، او نداند جز سجود

نیست اندر عنصرش حرص و هوی / نور مطلق، زنده از عشق خدا

یک گروه دیگر از دانش، تهی / همچو حیوان از علف در فربهی

او نبیند جز که اصطبل و علف / از شقاوت، غافل است و از شرف

این سوم هست آدمی‌زاد و بشر / نیمِ او ز افرشته و نیمی‌ش خر

نیمِ خر، خود، مایل سِفلی بوَد / نیم دیگر، مایل عقلی بوَد

آن دو قوم، آسوده از جنگ و حراب / وین بشر با دو مخالف در عذاب

وین بشر هم ز امتحان، قسمت شدند / آدمی شکل‌اند و سه امت شدند

حضرت علی(علیه‌السلام) در روایتی فرموده است: «همانا خدای عزّوجلّ در ملائکه، عقل را بدون شهوت قرار داد و در چهارپایان، شهوت را بدون عقل؛ اما در بنی‌آدم هردو را گذاشت. پس هرکس عقلش بر شهوتش غلبه کند، برتر از ملائکه است و هرکس شهوتش بر عقلش چیره شود، بدتر از چهارپایان است.»[1]

فرشتگان، مطیع محض پروردگارند و جز سجده، کاری ندارند؛ که سجده یعنی اوج خضوع و خشوع نسبت به خدا، با اطاعت و رضای تامّ نسبت به تقدیری که او برایشان قرار داده است. چهارپایان نیز فقط می‌خورند و می‌خوابند و خشم و شهوت دارند. اما انسان، ترکیبی از این دو است و هم می‌تواند بُعد مَلکی‌اش را به ظهور برساند، هم بُعد حیوانی‌اش را.

نه فرشتگان و نه حیوانات در درون خود، جنگی ندارند؛ چون یک بُعد بیشتر ندارند. اما انسان که دو بُعد دارد، همواره در جنگ با خود است تا کدام بُعدش غالب شود. اگر بخواهد راه خدا را برود، ضررهای دنیوی را نمی‌تواند تحمل کند و اگر دنیایی شود، وجدانش او را راحت نمی‌گذارد و حتی وقتی ظاهراً خوش باشد، درونش ناراحت است.

اگر زندگی خود را بررسی کنیم، می‌بینیم واقعاً حتی یک ساعت بی جنگ هم نداشته‌ایم که با خیال راحت، به یک سو برویم و نگران سوی دیگر نباشیم. برای همین پیوسته در امتحان بین این دو هستیم تا بالأخره یکی را قاطعانه انتخاب کنیم و پس از آن تسلیم و راضی باشیم که «هرچه پیش آمد، خوش آمد». اینجاست که سه دسته می‌شویم:

یک گرُه، مستغرق مطلق شده است / همچو عیسی با مَلک، ملحق شده است

نقش آدم، لیک معنی جبرئیل / رسته از خشم و هوی و قال و قیل

از ریاضت رسته، وز زهد و جهاد / گوییا از آدمی، او خود نزاد!

این دسته، انسان‌های ولایی هستند که هم ایمان دارند و هم مطابق ایمانشان رفتار می‌کنند. آن‌ها قیل و قال ندارند. بینش خود را درست کرده‌اند و نور آن بینش، به تمام ظلمت‌های درون و بیرونشان تابیده است؛ درنتیجه به روشنی وظیفۀ خود را تشخیص می‌دهند و بدون مجاهده‌ها و چلّه‌های من‌درآوردی، درست عمل می‌کنند.

ما هم درجۀ انسانیت خود را باید با اوصاف این گروه بسنجیم. دین که قیل و قال و این‌همه ادعای نماز و روزه و حج و زیارت ندارد. اگر عباداتمان حقیقی باشد، رنگ رخساره‌مان از آن خبر می‌دهد و آن‌وقت بدون اینکه کسی را امر و نهی کنیم، دیگران به سوی راه حقّ ما کشیده می‌شوند.

قِسم دیگر با خران، ملحق شدند / خشم محض و شهوت مطلق شدند

وصف جبریلی در ایشان بود؛ رفت / تنگ بود آن خانه و آن وصف، زفت(بزرگ و درشت)

مرده گردد شخص، کو بی‌جان شود / خر شود، چون جان او بی‌آن شود

او ز حیوان‌ها فزون‌تر جان کند / در جهان، باریک‌کاری‌ها کند

مکر و تلبیسی که او داند تنید / آن ز حیوان دگر ناید پدید

جامه‌های زرکشی را بافتن / دُرّها از قعر دریا یافتن

خرده‌کاری‌های علم هندسه / یا نجوم و علم طبّ و فلسفه

که تعلق با همین دنیاستش / ره به هفتم‌آسمان برنیستش!

گروه دوم نیز بُعد ملکوتی و عقلی را در خود دارند. اما بُعد حیوانی‌شان را تقویت کرده‌اند و زندگی‌شان در آشپزخانه و بستر و بازار می‌گذرد؛ اگرچه باری از عبادت هم بر دوش بکشند! جایگاه آن‌ها از حیوانات نیز پست‌تر است؛ چون آن‌ها در اصل، انسان‌اند و استعداد نبرد با حیوانیت و شکست قوای جهل را دارند، اما حیوان، کمالش حیوانیت است و امکان دیگری در وجودش ندارد.

غرایز حیوان، محدود است و خیلی از رذایل را ندارد. اما انسانی که حیوان شود، هم اشتهای سیری‌ناپذیر در تمام جلوه‌های دنیا دارد و هم دچار رذیله‌های اخلاقی می‌شود. خدا به او، هم عقل داده و هم پیامبر و امام؛ برای همین، حجت بر او تمام است و اگر عقل انسانی‌اش به فعلیت نرسد، اصلاً حیات انسانی ندارد، یعنی مرده‌ای بیش نیست.

او علوم و مهارت‌های بسیاری می‌آموزد. اما خاستگاه تمامشان دنیا و حس است و فقط برای همین عالم به دردش می‌خورد[2]. او به حس می‌چسبد و با توجه و دل‌بستگی به این عالم، جانش را آلوده می‌کند. بعد هم این درون آلوده را با کلی عطر و آرایش توهمی تزیین می‌کند و همان‌گونه به نماز می‌ایستد!

اینجاست که چون خودش می‌خواهد، خدا هم از جلوات عالم حس، بیشتر بر سر او می‌ریزد: "وَ أَمَّا الَّذينَ في‏ قُلُوبِهِمْ مَرَضٌ فَزادَتْهُمْ رِجْساً إِلَى رِجْسِهِمْ..."[3]؛ و او می‌پندارد خدا دوستش دارد که این‌همه به او می‌دهد. فکر می‌کند به قول معروف: «خدا حاجت شکم را زود می‌دهد!» درنتیجه دیگر دنبال حاجت دلش نمی‌رود. غافل از اینکه خدا اگر می‌خواست بدهد، حاجت دلش را می‌داد که قرب حق، شهود عوالم برتر و درک معارف است.

ماند یک قِسم دگر اندر جهاد / نیم حیوان، نیم حیّ با رشاد

روز و شب در جنگ و اندر کشمکش / کرده چالیش، آخرش با اولش

این گروه که عمدۀ انسان‌ها و ما جزء آنیم، مدام در کشکمکش بین جسم و روح یا عقل جزئی و عقل کلی زندگی می‌کنند. آن دو دسته، یک طرف را برگزیده‌اند و رفته‌اند؛ ولی ما می‌گوییم هردو با هم: خدا با خرما! غافل از اینکه دو ضد با هم جمع نمی‌شوند. جریان این کشمکش، مثل حکایت مجنون و شترش است که در مثنوی آمده:

همچو مجنون‌اند و چون ناقه‌ش یقین / می‌کشد آن، پیش و این، واپس به کین

میل مجنون، پیش آن لیلی روان / میل ناقه پس پی کرّه، دوان

یک دَم ار مجنون ز خود، غافل بُدی / ناقه گردیدی و واپس آمدی

در سه‌روزه ره بدین احوال‌ها / ماند مجنون در تردّد، سال‌ها

مجنون عاشق لیلاست و شتر، عاشق کرّه‌اش؛ مثل روح و جسم ما که یکی عاشق خداست و یکی اهل خاک و عالم حس. نفسمان نیز به هردو طرف گرایش دارد. تا وقتی یک‌دل نشویم، کارمان فقط تردّد بین این دو بُعد است و هرچه برویم، باز می‌بینیم سر جای خود هستیم.

البته ما اغلب حس را بیشتر دوست داریم. می‌گوییم: «لذایذ حسی، نقد است و آخرت، نسیه؛ فعلاً این نقد را بگیریم، برای فردا خدا بزرگ است. او کریم و رحیم است؛ می‌بخشد!» اما مسئله اینجاست که خدای کریم و رحیم در همین دنیا ظهور کرده و اگر اینجا او را نیابیم، فردا هم خبری از او نداریم.

گفت: «ای ناقه، چو هردو عاشقیم / ما دو ضد، پس همره نالایقیم

نیستت بر وفق من، مهر و مهار / کرد باید از تو صحبت، اختیار

این دو همره، یکدگر را راه‌زن / گمره، آن جان کو فرو ناید ز تن

جان ز هجر عرش، اندر فاقه‌ای / تن ز عشق خاربن، چون ناقه‌ای

جان گشاید سوی بالا بال‌ها / درزده تن در زمین، چنگال‌ها

تا تو با من باشی ای مردهٔ وطن / پس ز لیلی دور ماند جان من

روزگارم رفت زین گون حال‌ها / همچو تِیه و قوم موسی سال‌ها

خُطوَتینی بود این ره تا وصال / مانده‌ام در ره ز شستت شصت سال

راه، نزدیک و بماندم سخت، دیر / سیر گشتم زین سواری، سیر سیر»

نمونۀ عینی این تقابل جسم و روح، موسی و قومش هستند. موسی از سوی خدا برای آن‌ها پیغام آورده بود. اما آن‌قدر اسیر حس بودند که 40 سال در صحرای سینا، دوقدمی اورشلیم ماندند و در انواع امتحان‌ها قرار گرفتند. کلی انبیاء برایشان آمد و آن‌ها مدام حس را خواستند. تا آن‌قدر مبتلا شدند و زمین خوردند که بالأخره از سرگردانی نجات یافتند.

شتر جسم ما مثل ناقۀ مجنون مدام به سمت دنیای خودش می‌رود. همین که یک خوشی یا سختی حسی به ما رو کند، حتی شده با هزار توجیه و بهانه، بی‌خیال معنا می‌شویم و سریعاً به سمت حس می‌رویم. بعد می‌بینیم چقدر از لیلای وجودمان دور شده‌ایم و محبت‌های حسی و شهوت و غضب‌های بیجا چقدر ما را از حرکت به سوی او برگردانده است!

امسال بنشینیم حسابمان را صاف کنیم و ببینیم در میدان حس و وهم و عقل، با خودمان چند چندیم. راه درست را در تفاهم و تعادل بین این دو بُعد پیدا کنیم. وگرنه تا این راه را نیابیم و در درون آرام نشویم، در بیرون هم با همسر و فرزند و همکار و... نمی‌توانیم صلح برقرار کنیم.

ما در الست به خدا "بَلی" گفته‌ایم، پس عاشقیم؛ از او تعلیم اسماء دیده‌ایم، پس عارفیم؛ مسجود ملائکه شده‌ایم، پس وجودمان وسیع و مجرّد است. از سوی دیگر، در عالم خاک چشم گشوده‌ایم، مادر و پدر و خانه و خانواده داریم و تنوع رنگارنگ ناسوت را دیده‌ایم؛ پس حسی هستیم. بنشینیم و حساب خود را با این دو جنبۀ وجودمان تسویه کنیم.

تا کی می‌خواهیم بجنگیم؟ آن هم در یک سطح و رتبه! تا کی برای حضور در نماز با خود درگیر باشیم و مجاهده کنیم؟ مگر چقدر فرصت داریم؟

سرنگون، خود را از اشتر درفکند / گفت: سوزیدم ز غم تا چندچند؟!

تنگ شد بر وی بیابان فراخ / خویشتن افکند اندر سنگلاخ

چون چنان افکند خود را سوی پست / از قضا آن لحظه، پایش هم شکست

پای را بربست و گفتا: «گو شوم / در خَم چوگانش غلطان می‌روم»

عشق مولا، کی کم از لیلا بوَد / گوی گشتن بهر او اولی بوَد

گوی شو، می‌گرد بر پهلوی صدق / غلت‌غلتان در خَم چوگان عشق

کین سفر، زین پس بوَد جذب خدا / وان سفر بر ناقه باشد سیر ما

مجنون می‌بیند که با پای شتر نمی‌شود صاف رفت. فقط اولیاء خدا بودند که در حس آمدند و صاف رفتند و تاختند. اما او آن‌قدر کج رفته که دیگر نمی‌تواند صاف شود. پس خود را از شتر پایین می‌اندازد. اما همین که می‌افتد، پایش می‌شکند. برای اینکه به کلی دل از حس بکَند و دیگر با پای دلش برود. این همان پاک‌سازی از توجه به حس است.

پای دل و وجود ما قدرتمند است. گوش و چشم قلبمان تیز است. اگر این پا و چشم و گوش دنیایی را ببندیم، آن پا و چشم و گوش قوی می‌آیند و دیگر ما به قدرت خدا می‌رویم، به چشم او می‌بینیم و به گوش او می‌شنویم.

مجنون سوار این مَرکب شده بود تا نزد لیلا برود. اما با این روال، راه کوتاه خانۀ لیلا را سال‌ها رفت و نرسید. حس هم برای ما ابزاری بود که باید با آن به عالم روح می‌رسیدیم. اما یک عمر است در این راه افتاده‌ایم و هنوز در رفت و برگشتیم. کی می‌خواهیم از این وضع سیر شویم؟ دیگر بس است. بقیۀ عمر خود را به کتاب وجودمان بپردازیم.

گمان نکنیم چون از ابتدای تکلیف، نماز و روزه و حجاب داشته‌ایم، کارمان درست است. آنجا که میادین حبّ و بغض باز می‌شود، باید ببینیم چه‌کاره‌ایم. جان ما عاشق عالم بالاست و نمی‌گذارد در این پایین، آرام بنشینیم. اگر مرتکب گناه شویم، یا حتی وقتی در میدان مباحیم، نمی‌گذارد لذت ببریم؛ چون بالا را دیده و به هیچ چیز در این پایین، راضی نمی‌شود. پس بیهوده خود را نفریبیم. بدانیم تا با خودمان صادق نباشیم، نمی‌توانیم خود را به چوگان عشق بسپاریم.

البته وقتی از اسارت حس رها شویم، تازه امتحان‌ها شروع می‌شود. عقل مستفاد مدام ما را از شتر حس، پایین می‌اندازد تا از توجه و اعتماد به این عالم، کنده شویم. باید از کاستی‌ها و کم‌کاری‌هایمان رنج بکشیم تا از این عالم، ناامید شویم. آن‌وقت می‌بینیم این عالم از ابتدا هم وسیع و زیبا نبود؛ تنگ بود، ما غلط می‌دیدیم. می‌بینیم دنیاداری‌مان که هیچ، چقدر در دین‌داری اشتباه کرده‌ایم؛ چون شرطمان این بوده که مشکلی برایمان پیش نیاید و همه چیز طبق میلمان باشد. اما این همان اسارت حس است؛ نمی‌شود این‌طور رفت.

پس وای بر هر کسی که خدا و بهشت را بخواهد، اما توجه به حس را رها نکند!

وجود انسان، کتاب خداست که خود انسان، آن را می‌نویسد. پس باید مدام متنش را بخواند تا ببیند آیا شایستۀ عرضه به درگاه خدا هست یا نه. خداوند نمک نفخۀ روح و تعلیم اسماء را در جان او ریخته و همۀ عوالم را در وجودش گذاشته؛ اما به او قدرت انتخاب داده تا «منِ» اخروی و عالم آخرتش را خودش بسازد و ساخته و پرداخته و ویرایش کند.

او کرامت و رحمتش را جاری کرده و پیوسته با تمام صفاتش فیض می‌رساند؛ حالا ما باید کریم و رحیم شویم و اسماء را به ظهور برسانیم. اینجا ما با خلاّقیت خدا خالق می‌شویم. فقط خلاّقیت او احسن است؛ اما خلاّقیت ما می‌تواند احسن، حسن یا حتی قبیح باشد؛ و خلاّقیت احسن، آن است که طبق استعداد انسانی خود به عقل کلی برسیم و دست و پای خود را در عالم حس ببندیم. آن‌وقت می‌بینیم هرجا در جهنم حس گیر کردیم، چطور ما را بی گناه و آلودگی و بدون ذلت نفس، بیرون آوردند و بعد هم همه چیز سر جایش است.

 

[1]- بحارالأنوار، ج57، ص299 : "إِنَّ اللَّهَ عَزَّوَجَلَّ رَكَّبَ فِي الْمَلَائِكَةِ عَقْلًا بِلَا شَهْوَةٍ، وَ رَكَّبَ فِي الْبَهَائِمِ شَهْوَةً بِلَا عَقْلٍ، وَ رَكَّبَ فِي بَنِي آدَمَ كِلْتَيْهِمَا. فَمَنْ غَلَبَ عَقْلُهُ شَهْوَتَهُ، فَهُوَ خَيْرٌ مِنَ الْمَلَائِكَةِ وَ مَنْ غَلَبَ شَهْوَتُهُ عَقْلَهُ، فَهُوَ شَرٌّ مِنَ الْبَهَائِمِ".

[2]- به طور کلی در وادی علم باید اولویت‌ها را در نظر بگیریم. قرار نیست علوم روز را نخوانیم؛ اما نباید از معرفت وجودمان کم بگذاریم تا به این‌ها برسیم. اول، خود را بشناسیم و ببینیم که هر لحظه در درون، امتحان می‌شویم. بعد سراغ امتحانات درسی برویم و مدارک دانشگاهی بگیریم. خداوند جان ما را به عالم عقل و معنا انس داده. اگر به عالم عقل برسیم، می‌بینیم همۀ علوم برایمان آسان است و با یک نگاه، همه را می‌فهمیم.

دانش و فهم خوب برای دنیایمان لازم است؛ اما به این شرط که آدرس آخرت را خوب بدانیم و در مسیرش حرکت کنیم. بعد علم روز هم اگر در آن مسیر لازم بود، به دست آوریم. وقتی مسیر خود را شناختیم، می‌فهمیم از این علم چگونه در آن مسیر استفاده کنیم. اول باید دلمان را زنده و بینا کنیم و بعد چشم و گوش خود را به علم روز بگشاییم.

وگرنه وقتی هنوز نه خود و نه هستی را نمی‌شناسیم و حقیقت و نور قرآن برایمان روشن نشده، فایده‌ای ندارد که دنبال علم دنیا برویم. وقتی استعداد انسانیت را کنار بگذاریم، هر علمی بیاموزیم، جهل و حماقت است. بدون تقوا هرچه یاد بگیریم، در جهت شرّ و فساد پیش می‌رود و حتی اگر علم دین باشد، برای دنیا و نان دنیا خوردن استفاده می‌شود! اما اگر ابتدا برای خودشناسی حرکت کنیم، بعد می‌توانیم علم دنیا را هم در جهت عُقبایمان برگزینیم.

[3]- سورۀ توبه، آیۀ 125 : و آن‌ها که در دل‌هایشان بیماری است، خدا هم بر آلودگی‌شان می‌افزاید!