۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

پانزدهم محرم1440، طلب کن تا برسی

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

طلب کن تا برسی

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 12، 15 محرّم 1440)

 

دانستیم آن‌که به عقل مستفاد برسد، چشم و گوشش ملکوتی می‌شود و دیگر نه با مجاهده و ریاضت، بلکه با جذبۀ خدا می‌رود. این، فضل الهی است که کسی بتواند همۀ مراحل را پشت سر بگذارد و به آن اوج برسد. همه نمی‌توانند.

راهش چیست؟ معرفت به دست آوریم و تلاش کنیم. مهم‌تر از این‌ها:

تو به هر حالی که باشی، می‌طلب / آب می‌جو دائماً ای خشک‌لب

کان لب خشکت گواهی می‌دهد / کو به آخر، بر سر منبع رسد

خشکیِ لب هست پیغامی ز آب / که به مات آرَد یقین، این اضطراب

کین طلب‌کاری، مبارک‌جنبشی است / این طلب در راه حق، مانع‌کشی است

گرچه آلت نیستت، تو می‌طلب / نیست آلت، حاجت اندر راه رب

متأسفانه از بزرگ‌ترین مشکلات اهل طلب در راه حق، این است که تا به سختی برمی‌خورند، طلبشان سرد و کم‌رنگ و حمل مطلوب برایشان سخت می‌شود. سراغ شرک و کفر نمی‌روند؛ اما طلبشان به جلوات پایین‌تر مطلوب، محدود می‌شود. آن‌ها به عقل فعال رسیده‌اند و دیگر مرتکب حرام و انحراف ظاهری نمی‌شوند؛ اما دنبال تخدیر و آرامش کاذب می‌روند. اگر هم اهل علم باشند، سریعاً راه توجیه برایشان باز می‌شود تا خیال خود را راحت کنند. درنتیجه طلبشان در حجاب می‌رود، از مطلوبشان فاصله می‌گیرند و دیگر زیاد توفیق ندارند یاد او باشند و همراهی‌اش کنند.

اگر می‌خواهیم در راه بمانیم و به مقصد برسیم، باید از این آفت بپرهیزیم و حتی اگر خطا کردیم، تاب آوریم و حرارت عشق را در درونمان زنده نگه داریم. همین که صادقانه او را دوست داریم و می‌خواهیم در راهش فدا شویم، سرمایه‌ای است که اگر آن را سالم نگه داریم، کم‌کم با بلاها و شرایط گوناگون، پرورشمان می‌دهد تا درونمان پاک‌سازی شود و آمادۀ وصل محبوب گردیم. اما اگر این سرمایه لطمه بخورد، همه چیزمان لطمه می‌خورد.

این مثل همان روایت است که می‌فرماید: "حُبُّ عَلِيٍّ(علیه‌السلام) حَسَنَةٌ لَايَضُرُّ مَعَهَا سَيِّئَةٌ"[1]؛ محبت، حسنه‌ای است که موانع را برای رسیدن به خودش کنار می‌زند و اگرچه با سختی و ابتلا این کار را می‌کند، باز مراقب فرد هست. منتها به این شرط که اصل طلب، سالم و بدون رنگ تخدیر و توجیه مانده باشد. اما متأسفانه بیشتر افراد در مسیر، حتی کلیاتی را که درک کرده‌اند، با عقل جزئی محاسبه می‌کنند و نسبت به محبوب دچار شک و سؤال و دل‌سردی می‌شوند!

کمی بیندیشیم! عالم معنا که از عالم دنیا به حقیقت وجود ما نزدیک‌تر است. پس چرا در دنیا هرچه می‌خواهیم، به هر زحمتی شده، به دست می‌آوریم، اما در معنا، خیلی زود خسته می‌شویم و طلبمان را کنار می‌گذاریم؟ با اینکه عالم معنا با ما و در درون ماست، فقط باید پرده از رویش برداریم؛ اما دنیا بیرون است و باید آن را به دست آوریم.

اصلاً پیش از آنکه ما طالب حق باشیم، او طالب ما بوده که دنبالش رفته‌ایم و اسماء حُسنایش در وجودمان می‌جوشیده که دوستش داشته‌ایم. این را هرگاه در دوراهی وهم و عقل قرار گرفته‌ایم یا حتی مرتکب گناه شده‌ایم، دیده‌ایم که چطور جوشیده و به ما نهیب زده که راه باطل را نباید برویم. اما ما به جای پاک‌سازی لایه‌های درونی و حفظ طلبمان، باز توجیه آورده‌ایم و ترسیده‌ایم اگر به رضای او برویم، چیزی را از دست بدهیم.

***

بحث را از مثنوی معنوی دنبال می‌کردیم. جریان آن غلام را گفتیم که پادشاه برای اصلاح او خواست گوشمالی‌اش دهد. اما او به جای اینکه به خود برگردد و اشکال کارش را پیدا کند، تقصیر را گردن دیگران و شاه انداخت. در ادامه، روش‌های او در برخورد با این قضیه را بیان خواهیم کرد.

قصه، کوته کن برای آن غلام / که سوی شه برنوشته است او پیام

کالبد، نامه است، اندر وی نگر / هست لایق، شاه را؟ آن‌گه ببر

گر نباشد درخور، آن را پاره کن / نامهٔ دیگر نویس و چاره کن

نامه بگشادن، چه دشوار است و صعب / کار مردان است، نه طفلان کعب

جمله بر فهرست، قانع گشته‌ایم / زانکه در حرص و هوی آغشته‌ایم

باشد آن فهرست، دامی عامه را / تا چنان دانند متن نامه را

هست آن عنوان، چو اقرار زبان / متن نامهٔ سینه را کن امتحان

که موافق هست با اقرار تو؟ / تا منافق‌وار نبوَد کار تو

قلب ما نامه‌ای است که هر لحظه به خدا عرضه می‌کنیم. در این نامه، تمام اندیشه‌ها، خطورات، حبّ و بغض‌ها و نیت‌هایمان ثبت و ضبط می‌شود. آثار اعمالمان نیز در آن می‌ماند. باید همواره مراقب این نامه باشیم و آن را بازخوانی کنیم تا اگر مناسب مقام و جایگاه الهی یعنی خالص و بی‌پیرایه نیست، بازنویسی‌اش نماییم.

خیلی‌ها فقط فهرست این کتاب را می‌بینند؛ اما فهرست کجا، ریزِ محتوا کجا؟ فهرست، همان ظاهر کار است که مجمل است و از تمام حقایق کتاب، خبر نمی‌دهد؛ مثل اقرار زبانی به اسلام. اما متن نامه، ایمان و امتحان قلب است.

به فرمایش قرآن: "...وَ لْتَنْظُرْ نَفْسٌ ما قَدَّمَتْ لِغَدٍ وَ اتَّقُوا اللَّهَ إِنَّ اللَّهَ خَبيرٌ بِما تَعْمَلُونَ"[2]؛ انسان باید مراقب نقش‌هایی که بر کتاب وجودش می‌زند، باشد؛ زیرا خدا خبیر است و به عمق وجود او نگاه می‌کند، نه فقط ظاهر کارش.

البته خواندن نامۀ دل، کار آسانی نیست؛ زیرا در پی آن، نور جذبۀ خدا می‌آید تا با ابتلائات گوناگون، غلط‌های این نامه را مشخص و اصلاح کند. اما همه نمی‌توانند از پسِ ابتلائات برآیند و سختی‌ها را بگذرانند.

ما چطور؟ سالی یک بار هم شده، این نامه را مرور می‌کنیم که ببینیم در آن چه نوشته‌ایم؟ حتی آنچه به زعم خود برای خدا کرده‌ایم، آیا ارزش عرضه به درگاه او را دارد؟ اصلاً عمل خالصی برای او داریم؟

رضای خدا؟! عمدۀ کارهای ما برای سود و زیان خودمان است، اگرچه ظاهرش خدایی است. ما هرچه نباشد، به ثواب آخرت طمع داریم و وقتی عمل خیری انجام می‌دهیم، خود را در زمرۀ اهل خیر می‌بینیم و خودبه‌خود توقع نتیجه‌اش را داریم. اما در عوض، آنجا که باید برای خدا تعلقی را از دست بدهیم تا مانع بزرگی از درونمان برداشته شود، نمی‌توانیم؛ با آنکه این از دست دادن، بیشتر از آن کار خیر، ما را به خدا نزدیک می‌کند.

گاه حاضریم ده کار خیر بکنیم، اما یک شرّ را از درون خود برنداریم! چون آنجا چیزی به دست می‌آوریم و حداقل به عناوینمان اضافه می‌شود؛ مثلاً می‌پنداریم فقط چون نماز می‌خوانیم، بهشتی هستیم و هرکس نماز نخواند، قطعاً بدتر از ماست و جهنم می‌رود. اما اینجا که مانع‌برداری است، به نفسمان نمی‌چسبد و دلمان گرم نمی‌شود که چیزی به دست آورده‌ایم. برای همین خیلی از دستورات ولایت را نمی‌پذیریم، چون دردمان می‌آید.

متأسفانه ما معیار ارزش را درست درک نکرده‌ایم. شاید خیلی محفوظات علمی و عملی داشته باشیم؛ اما این‌ها اگر خضوع و خشوع در مقابل خدا نیاورند، برایمان حجاب اکبر می‌شوند و آن‌قدر بر مطلوب وجودمان پرده می‌گذارند که دیگر حضور قلب نداشته باشیم. حضور قلب را هم نمی‌توانیم از الفاظ دعا و نماز جستجو کنیم. باید آن را در نامۀ قلب بجوییم.

همچنین دنیا اگرچه خوش شکفت / بانگ زد هم بی‌وفایی خویش گفت

اندر این کون و فساد ای اوستاد / آن دغل، کون و نصیحت، آن فساد

کون می‌گوید: «بیا، من خوش‌پی‌ام» / وآن فسادش گفته: «رو، من لاشی‌ام»

ای ز خوبیِ بهاران، لب‌گزان / بنگر آن سردی و زردی خزان

روز دیدی طلعت خورشید خوب / مرگ او را یاد کن وقت غروب

مَر خبث را گو که: «آن خوبی‌ت کو؟ / بر طبَق، آن ذوق و آن نغزی و بو»

گوید او: «آن دانه بُد، من دام آن / چون شدی تو صید، شد دانه نهان!»

خوش ببین کونش ز اول باگشاد / وآخر، آن رسوایی‌اش بین و فساد

زانکه او بنمود پیدا دام را / پیش تو برکند سبلت، خام را

پس مگو: «دنیا به تزویرم فریفت / ورنه عقل من ز دامش می‌گریخت!»

همچنین هر جزء عالم، می‌شمر / اول و آخر درآرش در نظر

هرکه آخربین‌تر، او مسعودتر / هرکه آخربین‌تر، او مطرودتر

کون دنیا و تغییرات روزبه‌روزش وهمی است که ما را به دنبال خود می‌کشاند. اما فساد دنیا، پرتو عقل است تا بفهمیم این‌ها ماندگار نیست. شاید خیلی چیزها به دست آوریم و دلمان خوش شود. اما از دست دادن‌ها به ما می‌گوید این‌ها از اول نبودند. پس نگوییم: «دنیا مرا گول زد، وگرنه عاقل بودم!» بلکه از اول با بصیرت و چشم باز بنگریم؛ آن‌وقت به روشنی می‌بینیم که در دنیا، هیچ‌چیز دست هیچ‌کس نمی‌ماند.

این یک راهکار عملی است؛ آن هم بینشی، نه کنشی؛ و در همۀ میدان‌ها به کارمان می‌آید. مثلاً جوانی را نبینیم و ببینیم که پیر شدنی هم هست. یا اگر امروز به فکر ماه عسلیم، یادمان باشد فردا زندگی زیر یک سقف هم داریم و باید با مسئولیت‌ها و تلخی‌های زندگی هم بسازیم. یا فراموش نکنیم کودکی که امروز از شیرین‌زبانی‌اش لذت می‌بریم، فردا انسان بالغی می‌شود که دنبال زندگی خود می‌رود.

فرزند، همسر، دارایی‌ها، خانه، زندگی و همه چیزِ دنیا همین است. همۀ محبت‌ها و خوشی‌ها و همۀ جاذبه‌های دنیا رو به فنا و زوال می‌روند. فردایشان را ببینیم و از اول، آن‌ها را به عقل بدهیم. اگر این‌گونه ببینیم، دیگر عقل نمی‌گذارد به جلوات دنیا دل ببندیم، حرص بورزیم یا برای ارضای میل خود، مرتکب حرام شویم و حقّ دیگران را بخوریم.

به طور کلی هرچه به دستمان رسید، آخرش را ببینیم تا از اول، آن را در دلمان راه ندهیم. عمر محدود به تولد تا مرگ را ببینیم، اما برای ابدیت مصرف کنیم که آنجا بیشتر احتیاج داریم. همه را به دست خدا بدهیم. هر وظیفه‌ای او تعیین کرد، انجام دهیم. اما بیش از آن، دل و وجودمان را به این کون و فسادها نسپاریم؛ وگرنه آنچه در ظاهر دنیا می‌بینیم، مکری می‌شود که به داممان می‌اندازد؛ در درون برایمان غل و زنجیر می‌شود و پاگیرمان می‌کند. چنان‌که می‌بینیم دل‌بستگی‌های گذشته، امروز اسیرمان کرده است!

مشکل اصلی ما در بینش است؛ ولی متأسفانه فقط به درست و غلطِ کنشمان چسبیده‌ایم. غافل از اینکه قبولی و تأثیرگذاری کنش هم به بینش است. باید نگاهمان را از دنیا به خدا برگردانیم تا به حضور قلب برسیم. ما خیلی دوست داریم نمازمان اول وقت باشد؛ اما اصلاً فکرش را نمی‌کنیم که اگر حضور قلب نداشته باشیم، به چه درد می‌خورد! وگرنه چرا پس از این‌همه سال نماز، هنوز قلبمان بیمار است و از هر ناملایمتی، زود می‌رنجد و تنگ می‌شود؟

از جهان، دو بانگ می‌آید به ضد / تا کدامین را تو باشی مستعد

آن یکی بانگش نشور اتقیا / وآن یکی بانگش فریب اشقیا

آن یکی بانگ، اینکه: «اینک حاضرم» / بانگ دیگر: «بنگر اندر آخرم»

حاضری‌ام هست چون مکر و کمین / نقش آخر ز آینهٔ اول ببین

چون یکی زین دو جوال اندر شدی / آن دگر را ضد و نادرخور شدی

ای خنک، آن‌کو ز اول، آن شنید / کش عقول و مسمع مردان شنید

آری؛ هرچه بیشتر آخر کار را ببینیم، عاقل‌تریم. ابتلائات و از دست دادن‌های دنیا، همچون خارهایی هستند که عقل‌های خفته را بیدار می‌کنند. وهم و آنچه با حواس پنج‌گانه از دنیا درک می‌کنیم، به ما می‌گوید: «دنیا نقد است، ملموس است؛ این نقد را بگیر به جای نسیۀ آخرت!» اما عقل می‌گوید دنیا اولش هست و بعد می‌رود. آنچه همیشه در درون با ماست، خدا و عقل مستفاد است.

باید انتخاب کنیم. وارد هر مسیر شویم، مسیر دیگر را نمی‌توانیم دوست بداریم و به مقصدش نزدیک گردیم. در بینش و نگاه نمی‌شود خدا و خرما با هم جمع کرد. اگر دنیا را بخواهیم، نور خدا و امام در غیبت می‌رود و دست عقل مستفاد بسته می‌شود. اگر هم آخرت را بخواهیم، بلاهای درونی و بیرونی می‌آید و نقص‌ها و کاستی‌هایمان رو می‌شود. دنیا و آخرت، هردو جاذبه دارند؛ مسئله این است که ما جذب کدام شویم.

 

[1]- نهج الحق و كشف الصدق، ص259.

[2]- سورۀ حشر، آیۀ 18.