۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

شانزدهم محرم 1440، تقصير كيست؟

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

تقصیر کیست؟

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 13، 16 محرّم 1440)

 

در بیان اشعار مثنوی به اینجا رسیدیم که دنیا و آخرت، هرکدام مثل مغناطیسی هستند که اهل خود را جذب می‌کنند. پس هرکس طالب دنیا باشد، در مسیر دنیا می‌افتد و از آخرت بازمی‌ماند و هرکس آخرت را بخواهد، آخرتی می‌شود.

دنیاداران نیز یکدیگر را جذب می‌کنند، همان‌گونه اهل آخرت یکدیگر را. پس اولیاء خدا و عاقلان نزد جاهلان مذموم‌اند؛ چون وقتی وهم بر انسان حاکم شود، نمی‌تواند عقل را بپذیرد. از سوی دیگر هم هرکس در وادی اولیاء خدا نرود و نتواند با عقل همراه شود، حیات و مماتش با فجّار است؛ نه فقط فجّار بیرونی، بلکه با فجور درونش همسایه می‌شود و پیوسته در جنگ است که: "فَأَلْهَمَها فُجُورَها وَ تَقْواها"[1].

بنابراین نمی‌شود هم با عقل باشیم و هم با وهم. اگر هم خودمان نمی‌توانیم به عقل برسیم و تشخیص دهیم، اقلاً باید کسی را برگزینیم که به عقل رسیده و امام یا همان عقل مستفاد، او را ساخته است. ریش و قیچی را به دست او بدهیم و مطمئن باشیم هرگز در مسیر رشد ما مانع ایجاد نمی‌کند.

کار ولایت همین است که ما را ببرد. محال است آلودگی‌مان به دست او برسد و او آن را پاک نکند. ولایت، مادرِ جان ماست. شیر دنیا با ذره‌ای نجاست، نجس می‌شود. اما شیر آخرت که همان ولایت و عقل مستفاد است، آلودگی‌ها را پاک می‌کند؛ "طِیباً"، "طَهَارَةً"، "تَزْکِیَةً"، "کَفّارَةً"[2]. به این شرط که دهانمان را به هر شیری باز نکنیم.

در دنیا نوزاد انسان برخلاف حیوانات، شیر را از سینۀ مادر می‌خورد؛ یعنی صدر، جایی که مرکز اشراق نور الهی است. این شیر، همان خونِ در رحِم است که اینجا پاک و سفید و متناسب با حیات دنیای کودک شده. خون مادر هم عوض نشده، فقط مجرایش عوض شده؛ زیرا اگر کودک پس از تولد نیز از همان خون تغذیه می‌کرد، دیگر رشدش نمی‌داد.

در عالم معنا نیز همین است و متناسب با عروج وجود انسان، غذا و مجرای تغذیه‌اش باید تغییر کند. وگرنه کسی که از وهم به عقل فعال نرسد و بعد آن را از مجرای عقل مستفاد نگیرد، انسانیتش را به ظهور نرسانده است.

انسانیت را باید در انسان‌های کامل یعنی انبیاء و اولیاء خدا ببینیم. آن‌ها هرگز نسبت به هم تنگ‌نظر نبودند. نمی‌گفتند: «معجزۀ من از تو بالاتر است یا این معجزه مال من است و...!» ولی ما خود را برتر از بقیه می‌بینیم و خوبی‌ها و کمالات را فقط برای خودمان می‌خواهیم. حتی به مسجد و زیارتگاه که می‌رویم، می‌گوییم: «صف اول، جای من است»؛ اگر هم کسی جای ما نشسته بود، عصبی و معترض می‌شویم!

چقدر محدودیم؟ چرا هرجا خالی بود، نمی‌نشینیم؟ چقدر وابسته به زمان و مکان و علل و اسبابیم؟ چرا رها نیستیم؟ چرا جانمان کار نمی‌کند؟ حتی کار روح را می‌خواهیم با جسم انجام دهیم! اما اگر واقعاً جانمان حاضر است، چه فرقی دارد جسممان جلو باشد یا عقب، تا به خاطرش حقّی را ضایع کنیم؟ اگر هم جانمان حاضر نیست که هیچ!

اولیاء خدا هیچ ترس و نگرانی ندارند؛ چون به عقل رسیده‌اند و هر کاری بکنند، به اراده و نیروی عقل است، نه خودشان. برای همین حتی اگر لازم باشد کسی را از زیر تیغ الهی بگذرانند یا خودشان با شمشیر او جان دهند، ناراحت نمی‌شوند. نه پیروزی شادشان می‌کند و نه شکست، غمگینشان. ولی ما هم از خیرات و هم از شرورمان اندوه داریم و از گذشته و آینده‌مان می‌ترسیم. معلوم است عقل نداریم!

خیلی‌ها زرنگی می‌کنند، بقیه را عقب می‌زنند تا خودشان جلو بروند، جای دیگران را می‌گیرند تا خودشان جا داشته باشند، آبروی کسی را می‌ریزند تا آبروی خود را بخرند و...؛ اما وقتی مرگشان فرارسد، تازه می‌فهمند چه خبر است. اگر اینجا می‌فهمیدند، می‌توانستند برای خود کاری کنند. اما آنجا دیگر جز اندوه و حسرت، چاره‌ای ندارند.

البته عجیب نیست آن‌که محبوبی دارد، بخواهد در ظاهر هم به او نزدیک باشد. اما حتی اگر می‌خواهیم جلو و نزدیک باشیم، بدانیم حقیقت فراتر از این است. اگر بتوانیم به حقیقت برسیم، آن سوی دنیا هم باشیم، محبت محبوب را می‌گیریم. نزدیکی‌های ظاهری هر لحظه در معرض فنا هستند؛ پس در جایی سرمایه‌گذاری کنیم که قلب و وجودمان به او وصل شود و روحیه‌مان ولایی گردد.

آن‌ها که در ظاهر مانده‌اند و در زمین و زمان و منزلت دنیوی و اسم و رسم و راحتی دنبال کمال می‌گردند، اهل قیل و قال‌اند؛ مانند قوم فرعون که چشمشان به ظاهر بود و حتی خدا را در ظاهر می‌خواستند. اما مرگ که بیاید، دیگر مهلتشان نمی‌دهد و تمام آنچه را در ظاهر برای خود ساخته‌اند، می‌برد؛ چنان عصای موسی که همۀ آنچه را ساحران با سحر و جادو ساخته و پیش چشم مردم به نمایش گذاشته بودند، یک‌جا بلعید.

البته سحر هم امر ظاهری بود و آن مردم در عصای موسی نیز دنبال ظاهر بودند. اما برای مردمی که عقلشان خوابیده بود، لازم بود تا این‌گونه بیدار شوند. وگرنه مردمی که عاقل باشند، سحر نمی‌خواهند، خودشان می‌فهمند.

بر این اساس، معجزۀ پیامبر اسلام(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) مانند انبیاء قبل نبود که به عالم ظاهر مربوط باشد؛ چون امت آخرالزمان، استعدادشان عقل است و باید عقلی باشند؛ چون ولایت برای آنان دیگر در بطن نیست، بلکه با واقعۀ غدیر ظهور کرده و از آن پس به طور عینی در چهارده خورشید تابان می‌درخشد.

در عهد موسی، سحر ارزش داشت؛ چون مردم ظاهربین بودند. اما الآن ارزش ندارد و وقتی معجزه قرآن است، اصالت دادن به زمان و مکان و ظواهر برای ما عار است؛ چون ائمه(علیهم‌السلام) در دنیا آمده‌اند و ما سیره‌شان را در این عالم دیده‌ایم. ولایت آن‌ها در روح و قلب و عقل و خیال و همه چیزمان جاری است، همان‌گونه که خون در بدنمان.

اما به راستی ما از دین و قرآن و ولایت چه گرفته‌ایم؟ جز ظاهر و سطحش! ما جز با عقل، راهی به عالم معنا نداریم. عقل هیولانی و بالملکه را دنیا و طبیعت در ما به فعلیت می‌رساند. به عقل فعال هم باید با تلاش در جهت معرفت و عمل برسیم. پس از آن نیز اگر خود را به عقل مستفاد بسپاریم، ما را تا آخر می‌برد. این راه عروج ماست.

آخر، وقتی وجود ما آماده است که با انسان کامل متحد شویم، دیگر زمان و مکان چه معنایی دارد؟ حتی زیارت حرم‌ها هم برای زیارت ائمه(علیهم‌السلام) نیست؛ برای حفظ شعائر و زنده کردن عقل است. حقیقت وجود امام، همه جا هست. زائر واقعی کسی است که او را در وجود زیارت کند؛ نه اینکه حرم برود و وقتی برگشت، دوباره قبله‌اش دنیا باشد!

اما بیشتر ما به طور کلی در سطح و ظاهر زندگی می‌کنیم و این برایمان فرهنگ و سیستم شده است. وقتی فرهنگ شد، دیگر تقصیر یک نفر یا یک گروه نیست؛ همه مسئولیم. این جمع خدا با خرما و جمع عقل و وهم، چیزی جز دین التقاطی نیست. چنان‌که می‌بینیم بسیاری از معیارهای حقّ و باطل برای ما وارونه شده و همه زیر پرچم، زیر یک خیمۀ عزا و حتی زیر یک سقف، با هم جنگ و اختلاف داریم.

این جامعه را خود ما ساخته‌ایم و خودمان به این فرهنگ، راضی شده‌ایم. جوانانمان هم با همین فرهنگ بارمی‌آیند. از آن‌ها چه انتظاری داریم؟ چرا این‌قدر به ظاهرشان اعتراض می‌کنیم؟ وقتی خودمان به عقل نرسیده‌ایم، چطور می‌خواهیم این فرهنگ را از آن‌ها بگیریم و شیرینی حقیقت دین را به جانشان بچشانیم؟

همه رفتند؛ یزیدی‌ها، بنی‌امیه، بنی‌عباس؛ با تمام ادعاهایشان! ما هم گریزی از رفتن نداریم. ظواهر، همه تغییر می‌کنند؛ باید درون خود را ببینیم. نکند وقتی مرگ آمد، تازه بفهمیم: «این چه نماز و حجّ و زکات و نذر و روضه‌ای بود که داشتیم؟! چقدر از حقیقتش فاصله داشت!»

چون محک، پنهان شده است از مرد و زن / در صف آ، ای قلب و اکنون لاف زن!

قلب می‌گوید ز نخوت، هر دَمم: / «ای زر خالص، من از تو کی کمم؟»

زر همی‌گوید: «بلی ای خواجه‌تاش / لیک می‌آید محک، آماده باش»

مرگ تن، هدیه است بر اصحاب راز / زر خالص را چه نقصان است گاز؟

قلب اگر در خویش آخربین بُدی / آن سیه کآخر شد، او اول شدی

چون شدی اول، سیه اندر لقا / دور بودی از نفاق و از شقا

کیمیای فضل را طالب بُدی / عقل او بر زرق او غالب بُدی

چون شکسته‌دل شدی از حال خویش / جابر اشکستگان دیدی به پیش

عاقبت را دید و او اشکسته شد / از شکسته‌بند، در دَم بسته شد

فضل، مس‌ها را سوی اکسیر راند / آن زراندود از کَرم، محروم ماند

محک انسانیت و عقل ما، عقل مستفاد و انسان کامل است و تا وقتی او غایب باشد، ما نباید و نمی‌توانیم به هیچ چیزی از دین‌داری‌مان مطمئن باشیم و غرّه شویم. وقتی محک نیست، طلای تقلّبی می‌تواند خود را به عنوان اصل جا بزند؛ بازارش داغ است و برای همه عزیز می‌شود. اما همین که محک آمد، روسیاهی‌اش معلوم می‌گردد.

اگر عقل داشت، آن سیاهی را از قبل می‌دید و به جای اینکه گردن دیگران بیندازد، عیوب خود را به گردن می‌گرفت. می‌دانست درون این زیبایی، زشتی است؛ درنتیجه اصلاحش می‌کرد و آن‌وقت دنیا و آخرتش طور دیگری رقم می‌خورد.

پس عاقل شویم. اگر بفهمیم روسیاهیم، دلمان از خودمان می‌شکند و ناراحت می‌شویم. مجبور می‌شویم دنبال درمان برویم تا خود را پاک کنیم. مطمئن باشیم همین که ببینیم هیچیم و خرابی از خودمان است، خدا کار را درست می‌کند.

متأسفانه ما اغلب نه از حال خود، بلکه از اسباب و علل، دل‌شکسته می‌شویم که مطابق میلمان نیستند! اما به خدا، تا روسیاهی خود را ندیده‌ایم و از خودمان کنار نرفته‌ایم، نمی‌توانیم توقع داشته باشیم امام بیاید! آخر وقتی همه کارمان را خودمان می‌کنیم و دین و دنیایمان را طبق عقل خودمان سامان می‌دهیم، او را می‌خواهیم چه کار؟!

این قلاوزی مکن از حرص جمع / پس‌روی کن تا رود در پیش شمع

شمع، مقصد را نماید همچو ماه / کین طرف، دانه است یا خود، دامگاه

گر بخواهی ور نخواهی، با چراغ / دیده گردد نقش باز و نقش زاغ

ورنه این زاغان، دغل افروختند / بانگِ بازان سپید آموختند

بانگ هدهد گر بیاموزد فتی / راز هدهد، کو و پیغام سبا؟

بانگ بر رسته ز بر بسته بدان / تاج شاهان را ز تاج هدهدان

تا وقتی محک نباشد، تقلّبی‌ها زیادند؛ اما تقلّبی مثل اصل نیست. مثلاً اگر کسی صدای هدهد را بیاموزد و تقلید کند، آیا پیغام سبا را نیز می‌تواند برساند؟ حتی اگر شاه باشد و تاجی بر سر بگذارد، آیا مثل تاج هدهد می‌شود؟ پیغام سبا در درون هدهد است و حتی اگر صدایش درنیاید، پیغام را دارد. تاج او نیز بخشی از خودش است، نه چیزی که از بیرون بر او اضافه شود؛ پس هیچ‌کس نمی‌تواند آن را از سرش بردارد؛ برخلاف تاج شاهان که می‌تواند بارها برود و بیاید!

تقلید که هنر نیست؛ همه می‌کنند! اگر واقعاً دین داریم، باید آثارش معلوم باشد. پس کو اماممان؟ حتی اگر آمادگی جامعه و جهان فراتر از مسئولیت ما باشد، لااقل باید در درون خود به فرج شخصی برسیم. اما کو؟ چرا تفرقه داریم و این‌همه پریشان و مضطرب و سرگردانیم؟ چرا قلب سلیم و بی ترس و نگرانی نداریم که دیگران را هم جذب کند؟ اگر هم فرج شخصی نداریم و دین‌داری‌مان حقیقی نیست، پس چه جای فخرفروشی و ادعا و به‌به و چه‌چه؟!

گفتیم ما به عقل فعال رسیده‌ایم و کلیات را می‌فهمیم. منتها مشکل اینجاست که کلیات را در قالب ظاهر پوشانده‌ایم؛ حال آنکه کلیات، ظاهرپذیر نیستند. وقتی امام را در حقیقت کلی‌اش پذیرفتیم، دیگر دنبال قد و قامتش نیستیم. هستیم، به تبع حقیقتش؛ نه که حقیقت را به تبع قد و قامت بخواهیم! مثل خیلی از ما که بارها جمکران می‌رویم تا امام را ببینیم؛ اما نمی‌پذیریم که نقص داریم و سعی نمی‌کنیم حتی یک صفت بدمان را کنار بگذاریم تا قدمی به حقیقت او نزدیک‌تر شویم و او را در وجود و اتحاد وصف و خیال و اندیشه و قوایمان ببینیم!

پس فقط چون با چشم سر او را نمی‌بینیم، فکر نکنیم خدا بر ما غضب کرده؛ بلکه چه‌بسا این برایمان رحمت باشد. کوری دل است که عذر و توجیه ندارد و باید از آن بترسیم. خداوند انسان را با دو دیده آفریده و او نه تنها در ظاهر، بلکه در درون نیز باید با دو چشم، اول و آخر یا همان ظاهر و باطن را ببیند؛ نه که مثل حیوانات یا ابلیس فقط ظاهر را ببیند.

***

مولوی به ادامۀ جریان غلام برمی‌گردد که خواست برای شاه، نامه‌ای بنویسد. اما پیش از آن سراغ خزانه‌دار رفت و گفت: «شاه که با من مشکلی ندارد؛ او سخاوتمند است. تو چرا جیرۀ مرا کم کرده‌ای؟» او هم پاسخ داد: «این کار شاه است. حتماً صلاحت بوده که جیره‌ات کم شود. تقصیر من نینداز.» اما غلام گفت: «نه! شاه چرا باید چنین کند؟ حتماً آن‌قدر از من برای او خبرچینی کرده‌اند و در گوشش خوانده‌اند که باعث شده این‌گونه تصمیم بگیرد!»

رفت پیش از نامه، پیش مطبخی / که: «ای بخیل از مطبخ شاه سخی!

دور از او وز همت او کین قدَر / از جری‌ام آیدش اندر نظر»

گفت: «بهر مصلحت فرموده است / نه برای بخل و نه تنگی دست»

گفت: «دهلیزی(حرف‌های بیخودِ این و آن) است والله این سخن / پیش شه، خاک است هم زر کهن!»

مطبخی ده گونه حجت برفراشت / او همه رد کرد از حرصی که داشت

گفت: «قاصد می‌کنید این‌ها شما» / گفت: «نه که بنده فرمانیم ما

"مارَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ" ابتلاست / بر نبی، کم نِه گنه، کان از خداست»

ما چگونه‌ایم؟ آیا هرچه می‌رسد، نمی‌گوییم: «من راضی‌ام به رضای خدا. اما این کار را فلانی با من کرده؛ به خدا چه مربوط؟ من از او می‌خواهم انتقام بگیرم، کاری به خدا ندارم!» غافل از آنکه هرچند ظاهر کار به آن شخص مربوط می‌شود، اصل مدیریت عالم به دست خداست و اوست که تقدیرات ما را می‌چیند. اما نه از سر بخل و دشمنی، بلکه برای صلاح خودمان. یعنی حتماً مشکلی در درون ما بوده، که فقط با این اتفاق برطرف می‌شده است.

پس فکر نکنیم اگر این کار را خدا کرده باشد، ظالم و بی‌رحم است؛ بلکه خدا کرده، اما از زیبایی و عنایتش است. این لطافت توحید و نگاه توحیدی است. اگر در اقبال‌ها و ادبارها این‌گونه ببینیم، بالاتر از خود و همگان، دست گسترده‌ای را می‌یابیم که یک حقیقت بی‌نهایت است و ظلم و تنگی و بی‌رحمی ندارد. آن‌وقت دنبال ریشۀ درونی مشکل می‌گردیم و خود را پاک می‌کنیم، نه که تقصیر دیگران بیندازیم یا تسلیم ظلم بیرونی شویم.

اما متأسفانه نگاه اغلب ما این نیست و همیشه با توهمات زندگی می‌کنیم. شاید به زبان بگوییم و حتی اشک بریزیم: «از ماست که بر ماست!» اما عملمان نشان می‌دهد این را نپذیرفته‌ایم و بقیه را مقصّر می‌دانیم. هروقت از خوشی مادی یا حتی خوشی معنوی‌مان کم بیاید، از آن‌ها می‌بینیم. مثلاً می‌گوییم: «آن‌قدر صدا کردی که خوابم نبرد؛ تو نگذاشتی حواسم جمع باشد؛ فکرم را مشغول کردی تا نتوانم حضور قلب داشته باشم و...!»

خلاصه هروقت هر جلالی بیاید، به جای اینکه ببینیم اشکال کارمان کجاست، همه چیز را گردن بقیه می‌اندازیم. بعد می‌گوییم تقصیر اطرافیان است؛ اطرافیان امام و اولیاءالله که به آن‌ها بد خبر می‌رسانند. اما مگر شاه این‌قدر کوچک است که با حرف‌های بقیه، نظرش تغییر کند و تصمیم بگیرد؟

دیگران فقط می‌توانند باعث شوند ما نواقص و اشکالات خود را آشکار کنیم. وگرنه شاه، خودش از اول می‌داند؛ اما چون همیشه با ما با ملایمت رفتار می‌کند و «شتر دیدی، ندیدی» است، او را نمی‌شناسیم که چقدر شاهد و ناظر و آگاه است. الآن هم که نقصمان رو شده، اگر بپوشاند و برای تربیتمان کاری نکند، به ما خیانت کرده است.

شد ز خشم و غم، درون بقعه‌ای / سوی شه بنوشت خشمین رقعه‌ای

اندر آن رقعه، ثنای شاه گفت / گوهر جود و سخای شاه سُفت

ظاهر رقعه اگرچه مدح بود / بوی خشم از مدح، اثرها می‌نمود

زان، همه کار تو بی‌نور است و زشت / که تو دوری، دور از نور سرشت

خوش نگردد از مدیحی، سینه‌ها / چون که در مدّاح باشد کینه‌ها

ای دل از کین و کراهت، پاک شو / وانگهان الحمد خوان، چالاک شو

غلام که دید چاره‌ای ندارد، نامه‌ای برای شاه نوشت. با مدح او شروع کرد؛ اما درونش پر از خشم و ناراحتی بود.

مثل خیلی از ما! شاید خودمان هم نفهمیم؛ اما خیلی اوقات با خدا و امام، این‌گونه رفتار می‌کنیم. وقتی می‌بینیم با فرافکنی کار درست نمی‌شود، پر از خودی سراغ خود شاه می‌رویم. مثل کودکی که مادرش را اذیت کرده و بعد الکی معذرت می‌خواهد تا از تنبیه خلاص شود؛ بدون اینکه اشتباهش را بفهمد. واقعاً این برای مادر چقدر آزاردهنده است؟!

کمی بیندیشیم. به راستی چه عفو و بخششی می‌خواهیم؟ با اینکه می‌دانیم در دلمان چه خبر است و هنوز از خدا راضی نشده‌ایم و برایمان سخت است که به حکمش تن دهیم و تسلیم شویم!

ریشۀ این بینش غلط، ظاهربینی است.

مولوی اینجا جریان مسافری را نقل می‌کند که از نزد شاه با ظاهری بسیار بد و آشفته برگشته بود. بی‌اندازه مدح شاه را می‌گفت و ادعا می‌کرد سفر خوب و پرفایده‌ای داشته است. اما حال و روزش طور دیگری نشان می‌داد.

آن یکی با دلق آمد از عراق / باز پرسیدند یاران از فراق

گفت: «آری بُد فراق، إلاّ سفر / بود بر من بس مبارک مژده‌ور

که خلیفه داد ده خلعت، مرا / که قرینش باد صد مدح و ثنا»

پس بگفتندش که: «احوال نژند / بر دروغ تو گواهی می‌دهند

تن برهنه، سر برهنه، سوخته / شکر را دزدیده یا آموخته؟

کو نشان شکر و حمد میر تو؟ / بر سر و بر پای بی توفیر تو

گر زبانت مدح آن شه می‌تند / هفت اندامت شکایت می‌کند!»

گفت: «من ایثار کردم آنچه داد! / میر، تقصیری نکرد از افتقاد

مال دادم، بستدم عمر دراز / در جزا، زیرا که بودم پاک‌باز»

پس بگفتندش: «مبارک مال رفت / چیست اندر باطنت این دود نفت؟

صد کراهت در درون تو چو خار / کی بوَد اندُه، نشان ابتشار؟

کو نشان عشق و ایثار و رضا؟ / گر درست است آنچه گفتی مامضی!»

یکی از مشکلات ما همین است که وقتی نقصمان رو می‌شود، می‌خواهیم بر آن سرپوش بگذاریم تا دیگران نفهمند و آن‌قدر به روی خود نمی‌آوریم که حتی خودمان هم دیگر آن نقص را نمی‌بینیم؛ و چه چیزی بدتر از اینکه ناقص باشیم و فکر کنیم کاملیم؟ چقدر فاصله داریم از توحید!

 

[1]- سورۀ شمس، آیۀ 8 : [خدا] فجور و تقوا را به او الهام کرد.

[2]- اشاره به عبارتی از زیارت جامعۀ کبیره : "وَ جَعَلَ صَلاتَنَا عَلَيْكُمْ وَ مَا خَصَّنَا بِهِ مِنْ وَلايَتِكُمْ، طِيباً لِخَلْقِنَا وَ طَهَارَةً لِأنْفُسِنَا وَ تَزْكِيَةً لَنَا وَ كَفَّارَةً لِذُنُوبِنَا"؛ و [خداوند] صلوات ما بر شما و آنچه از ولايتتان را که ما را به آن مخصوص کرد، پاکی خَلق، طهارت نفس، تزكیۀ جان و کفّارۀ گناهان ما قرار داد.