۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

هفدهم محرم 1440،منظور شاه را بفهميم

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

منظور شاه را بفهمیم!

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 14، 17 محرّم 1440)

 

به جریان آن مسافر رسیدیم که ادعا می‌کرد سفر خوب و پرباری داشته؛ اما حال و روزش چیز دیگری می‌گفت. مثل خیلی از ما که ادعای علم و بندگی و توفیقات داریم؛ اما وقتی سر نماز می‌رویم، نور خدا در قلبمان نیست و بوی نسیم عشق از ما نمی‌آید؛ جاذبه نداریم و وقتی می‌خواهیم از حقّی که پذیرفته‌ایم، حرف بزنیم، همه فرار می‌کنند؛ نمی‌توانیم مانع هوای نفسمان شویم و در میدان طاعت، ضعیفیم و برای ترک گناه، سخت می‌گیریم!

کو نشان پاک‌بازی ای ترش؟ / بوی لاف کژ همی‌آید، خمُش!

صد نشان باشد درون، ایثار را / صد علامت هست نیکوکار را

در زمین حق، زراعت کردنی / تخم‌های پاک، آنگه دخل نی

این زمین را ریع(رشد و فزونی) او خود، بی‌حد است / دانه‌ای را کمترین خود هفصد است

حمد گفتی، کو نشان حامدون؟ / نه برونت هست اثر، نه اندرون!

حمد عارف، مر خدا را راست است / که گواه حمد او شد پا و دست

اگر واقعاً این‌همه علم و عمل در زمین خدا کاشته‌ایم، پس چرا محصول نداده است؟ چرا به حضور و شهود نرسیده‌ایم؟ چرا وسعت پیدا نکرده‌ایم؟ خدا که اجر نیکوکاران را ضایع نمی‌کند! این‌همه کار به نیت قربةًإلی‌الله می‌کنیم؛ حاصلش کو؟ چرا عطر و بویش نمی‌آید؟ آیا می‌توانیم ادعا کنیم که در خانه‌هایمان امنیت روانی حاکم است و همه، یک‌دل و یک‌محوریم؟ در جامعه‌مان اصلاً بویی از رشوه، نفاق، دروغ، تفرقه و خودبینی نمی‌آید؟ با خودمان دعوا نداریم؟ با قوایمان به وحدت رسیده‌ایم که هرکدام، ما را به سویی نکشند؟ هروقت گناه یا هوس می‌آید، به راحتی آن را دفع می‌کنیم و کنار می‌گذاریم؟ به رضا و توکل رسیده‌ایم؟ اقبال و ادبار برایمان یکسان شده است؟ چرا نمی‌توانیم این ادعاها را بکنیم؟!

فقط می‌گوییم نماز، روزه، حج، حجاب و...؛ این‌همه ادعا! پس کو آثارش در خودمان و در اطرافیان، محله و جامعه‌مان؟ چرا نگران و بی‌نشاطیم و هر لحظه حالی داریم؟ چرا دلمان نور حق را پیدا نمی‌کند و به جایی نمی‌رسد که کار را به دست یک کامل بدهد و خودش کنار بنشیند؟ توقع داریم همۀ شرایط آماده باشد تا ما بندگی کنیم و همه طبق میل ما رفتار کنند، تا اخلاقمان خوب باشد! می‌پنداریم همیشه حق با ماست و حاضر نیستیم حرف کسی را بشنویم! چرا؟

اگر بذرهای اعمال ما ثمر نداده، برای این است که آن‌ها را در زمین دنیا و نفسمان کاشته‌ایم. اگر زمین خدا بود، هر دانه هفتصد ثمره می‌داد[1]؛ تا الآن باید آن‌قدر وسیع و دریایی می‌شدیم که در جزئیات، هیچ احساس درد نکنیم. شجرۀ طیّبه که ریشه‌اش در زمین خدا محکم است، هر لحظه به اذن پروردگار ثمره می‌دهد[2]. ما چنینیم؟

باید اهل عمل باشیم؛ اما عملی که درونمان با آن همراه باشد، نه فقط ظاهرمان. هرچه کردیم، باید ببینیم در درونمان چقدر محصول داده و آنجا را وجین کرده تا وسعت بگیریم. تعلقات، خار و خاشاک و علف‌های هرزی هستند که نمی‌گذارند زمین وجودمان وسیع باشد. اما وقتی برای خدا کار کنیم، همه زدوده می‌شوند. درنتیجه روزبه‌روز وسیع‌تر می‌شویم و درنتیجه بیشتر محصول می‌دهیم. آن‌وقت هرکسی نگاهمان کند، یاد خدا می‌افتد.

هست دل، مانندهٔ خانهٔ کلان / خانهٔ دل را نهان، همسایگان

از شکاف روزن و دیوارها / مطّلع گردند بر اسرار ما

چون شیاطین با غلیظی‌های خویش / واقف‌اند از سرّ ما و فکر و کیش

پس چرا جان‌های روشن در جهان / بی‌خبر باشند از حال نهان؟

فکر نکنیم همین که ادعا کردیم و ظاهربینان خوششان آمد، تمام است. خیلی‌ها هستند که باطنمان را نیز می‌بینند. به فرمودۀ قرآن، ابلیس و قومش از جایی که ما آن‌ها را نمی‌بینیم، درونمان را رصد می‌کنند تا ببینند آیا لقمۀ چربی برایشان داریم یا نه[3]. نماز و حجاب و حسن فعلی را از ما نمی‌گیرند؛ برعکس، ظاهرمان را برایمان زینت می‌دهند تا بیشتر به خود ببالیم. اما در عوض برای معرفت و حسن فاعلی ما نقشه می‌کشند و دسیسه می‌کنند. برای همین می‌گوییم حتی اگر به عقل فعال برسیم، تا خود را به دست عقل مستفاد ندهیم، فایده ندارد و ایمن نیستیم.

اما وقتی شیطان درون ما را می‌بیند، فکر کرده‌ایم اولیاء خدا نمی‌بینند؟ شاید هم چون خودمان نمی‌بینیم، گمان کنیم آن‌ها نیز نمی‌بینند؛ «کافر، همه را به کیش خود پندارد»! ولی چنین نیست. ما هرچه ظاهرمان را رنگ و لعاب بدهیم، عقل مستفاد و اولیاءالله می‌بینند درونمان چه خبر است. تازه آن‌ها به هیچ روزن و شکافی نیاز دارند؛ بلکه تمام وجود ما برای آن‌ها مثل کف دست، روشن است و انگیزه‌ها، گرایش‌ها، افکار و همه چیزمان را خوب می‌شناسند.

این طبیبانِ بدن، دانش‌ورند / بر سقام(بیماری‌ها) تو ز تو واقف‌ترند

هم ز نبض و هم ز رنگ و هم ز دَم / بو بَرند از تو به هرگونه سقم

پس طبیبان الهی در جهان / چون ندانند از تو، بی گفتِ دهان؟

هم ز نبضت، هم ز چشمت، هم ز رنگ / صد سقم بینند در تو بی‌درنگ

کاملان از دور، نامت بشنوند / تا به قعر باد و بودت در دوند

بلکه پیش از زادن تو سال‌ها / دیده باشندت تو را با حال‌ها!

در همین عالم جسم، علت دردی را که معلوم نیست از کجاست، با چند عکس و آزمایش معلوم می‌کنند. آیا عالم معنا کمتر از این است؟ یعنی طبیبانِ جان نمی‌توانند بیماری‌های درونی ما را درمان کنند؟ پس چرا سربه‌هوا عبادت و بندگی می‌کنیم؟ باید هر دَم خود را به آن‌ها عرضه نماییم؛ ببینیم چرا با اینکه نماز می‌خوانیم، حساس و عصبی و زودرنجیم. مطمئن باشیم آن‌ها حتی بدون اینکه چیزی بگوییم، از رنگ رخسار ظاهر و باطنمان، درد و بیماری را می‌فهمند.

مولوی دوباره به جریان آن غلام اشاره می‌کند:

رقعه‌اش بردند پیش میرِ داد / خواند او رقعه، جوابی وانداد

گفت: «او را نیست إلاّ درد لوت(غذا) / پس جواب احمق، اولی‌تر سکوت

نیستش درد فراق و وصل، هیچ / بند فرع است او نجوید اصل، هیچ»

غلام که برای شاه نامه نوشته بود، وقتی جوابی دریافت نکرد، این بار تقصیر را گردن نامه‌بر انداخت و پنداشت حتماً او نامه را به شاه نرسانده است. برای همین تصمیم گرفت نامۀ دیگری بنویسد و از طریق دیگری بفرستد. در آن نامه نیز از خزانه‌دار و نامه‌بر و حتی شاه گلایه کرد. اما هیچ نیندیشید خودش چه کرده که چنین شده است! شاه به روش‌های گوناگون می‌خواست او را متوجه خود کند. اما هرچه امتحانات لطیف می‌شد، باز او به بیرون و دیگران توجه می‌کرد.

ما چطور؟ با این‌همه عبادت و بندگی، آنجا که گیر می‌افتیم و نذر و دعا می‌کنیم، اگر جوابی نرسد و مشکلمان حل نشود، چه کسی را محکوم می‌کنیم؟ غیر از این است که فقط علل و اسباب را می‌بینیم و با دیگران می‌جنگیم؟

این غلام، درد وصل و فراق نداشت. داشت، اما فراق در زمان و مکان! اگر درد فراقش وجودی بود و طلب کمال داشت، دوری و نزدیکی، و غیبت و ظهور برایش فرق نمی‌کرد. چنان‌که روایت داریم: «برای منتظران حقیقی که امام خود را می‌شناسند، غیبت مثل مشاهده است»[4]؛ چون می‌دانند امام هرجا باشد، با آن‌هاست.

ما نیز بارها دیده‌ایم که ولیّ خدا در مشکلات، دستمان را گرفته و بلندمان کرده، ما را متوجه خطایمان کرده و به راه درست کشانده؛ اما باز درگیر وصل و فراق ظاهری هستیم. می‌گوییم: «چرا من باید دور باشم و او نزدیک؟!» اما از کجا می‌دانیم چه کسی نزدیک است و چه کسی دور؟ چطور به آن دوری و نزدیکی که چشممان می‌بیند، اعتماد می‌کنیم؟ حال آنکه حس، وهم است و اگر براساس آن حکم دهیم و نتیجه بگیریم، توهم می‌شود که حق و باطل را جابه‌جا نشان می‌دهد. این دوری و نزدیکی‌ها به ما چه مربوط است؟ سر جای خود بنشینیم و بگذاریم خدا کارش را بکند.

قربان‌صدقه‌های این غلام هم ظاهری بود. برای این بود که جایگاهش را حفظ کند. او محبوب را می‌خواست برای خودش، نه برای اینکه زیبایی‌های او را ظهور دهد. دنبال شاه بود تا جیره‌اش را بگیرد؛ مادی یا معنوی. به زور می‌خواست به او برسد تا در جوارش سالم بماند؛ نه که مظهر او شود. اگر واقعاً غم محبوب داشت، نامه نمی‌خواست. می‌دانست شاه بدون نامه، بندگانش را می‌شناسد و حالشان را می‌داند. پس هرجا بود، جواب می‌گرفت.

باد بر تخت سلیمان رفت کژ / پس سلیمان گفت: «بادا، کژ مغژ»

باد هم گفت: «ای سیلمان، کژ مرو / ور روی کژ، از کژم خشمین مشو»

همچنین تاج سلیمان، میل کرد / روز روشن را بر او چون لیل کرد

گفت: «تاجا، کژ مشو بر فرق من / آفتابا، کم مشو از شرق من!»

راست می‌کرد او به دست، آن تاج را / باز کژ می‌شد بر او تاج، ای فتی

هشت بارش راست کرد و گشت کژ / گفت: «تاجا، چیست آخر؟ کژ مغژ!»

گفت: «اگر صد ره کنی تو راست، من / کژ شوم چون کژ روی ای مؤتمن»

پس سلیمان، اندرونه راست کرد / دل بر آن شهوت که بودش، کرد سرد

بعد از آن، تاجش همان دَم راست شد / آنچنان که تاج را می‌خواست، شد

خدا شاهد است؛ ما یک آن از خود خالی شویم، او و اولیائش در درونمان جاری می‌شوند. ولی ما برای درست شدن کارمان، یا پاچه‌خواری می‌کنیم یا گلایه و شکایت. حال آنکه هیچ‌کدام لازم نیست. هرچه هم اولیاء می‌گویند، نمی‌فهمیم؛ چون اصلاً نگاهمان به خودمان نیست. وقتی مشکلی پیش می‌آید، می‌گوییم: «من که کلی نماز و روزه و عبادت دارم، اهل کلاس و جلسه و معرفتم؛ دیگر چه کم دارم؟ هرچه هست، تقصیر بیرون است!»

شاید اگر این‌همه بار ظاهری نداشتیم، بیشتر تقصیر خود را می‌دیدیم!

این یک اصل است. کل هستی سایۀ ماست؛ هرطور برویم، با ما می‌آید. می‌شود ما خم شویم و سایه‌مان بایستد؟ یا ما بنشینیم و سایه‌مان راه برود؟ پس هرکس که باشیم، هرچه از بیرون به ما برسد، از خودمان است. حتی بلاهای عظیمی که بر اولیاء خدا وارد می‌شود، بر اثر عقیده و بینش عالی خودشان است. به عنوان مثال، امام حسین(علیه‌السلام) شعار مبارزه علیه ظلم داشت که کربلا، مطابق همین هدف عالی برایش رقم خورد.

چقدر مولوی اصول هستی را خوب دریافته و بیان کرده. این، اصل بسیار عمیقی است که اگر آن را بدانیم، هرآن درمان می‌شویم؛ فقط با دانستنش. اقلّش این است که خودمان آرام می‌شویم و آرامش را در درونمان می‌بینیم؛ و بهترش این است که دیگران نیز به تبع ما کم‌کم درمان می‌شوند. اما مسئله اینجاست که باید خود را بیابیم. قرار نیست آدم‌های خراب و کجی‌های بیرونی را ما درست کنیم. بناست با آن خرابی‌ها، خرابی خود را درست کنیم. پس اگرچه درستی ما در بیرون و دیگران هم تأثیر می‌گذارد، ما باید خود را برای خودمان درمان کنیم، نه به طمع درمان بقیه.

پس تو را هر غم که پیش آید ز درد / بر کسی تهمت مَنِه، بر خویش گرد

ظن مبر بر دیگری ای دوست‌کام / آن مکن که می‌سگالید آن غلام

گاه جنگش با رسول و مطبخی / گاه خشمش با شهنشاه سخی

همچو فرعونی که موسی هشته بود / طفلکان خَلق را سر می‌ربود!

آن عدو در خانهٔ آن کوردل / او شده اطفال را گردن‌گسل

تو هم از بیرون، بدی با دیگران / و اندرون، خوش گشته با نفس گران

خود، عدوّت اوست، قندش می‌دهی / وز برون، تهمت به هرکس می‌نهی

پس این‌قدر به بیرون نگاه نکنیم؛ مشکلات را از درون خود حل کنیم. نه مثل آن غلام که با همه جنگید، به جای اینکه خطای خود را ببیند؛ یا مثل فرعون که عقلش کور شده بود و طفل درون کاخ را از یاد برده، بچه‌های بیرون را می‌کشت!

خلاصه، غلام دوباره و چندباره نامه‌هایی پر از بدگویی و شکایت نوشت. اما باز شاه پاسخش را نداد.

گفت حاجب: «آخر، او بندهٔ شماست / گر جوابش برنویسی هم رواست

از شهیِ تو چه کم گردد اگر / بر غلام و بنده اندازی نظر؟»

گفت: «این سهل است، اما احمق است / مرد احمق، زشت و مردود حق است

گرچه آمرزم گناه و زلّتش / هم کند بر من سرایت، علتش

گفت پیغمبر که: «احمق هرکه هست / او عدوّ ماست و غول ره‌زن است»

هرکه او عاقل بوَد، از جان ماست / روح او و ریح او ریحان ماست

عقل، دشنامم دهد، من راضی‌ام / زانکه فیضی دارد از فیّاضی‌ام

نبوَد آن دشنام او بی‌فایده / نبوَد آن مهمانی‌اش بی‌مائده

احمق ار حلوا نهد اندر لبم / من از آن حلوای او اندر تبم!

جواب دادن به غلام برای شاه، آسان بود. اما مشکل این بود که هرچه جواب می‌داد، غلام نمی‌فهمید؛ چون احمق بود. بخشش گناه او نیز برای شاه، کاری نداشت؛ اما اگر راهش می‌داد، امر برای او عادی می‌شد.

مثل ما که آن‌قدر خطا کرده‌ایم و بدون اینکه درونمان را از آن خطا پاک کنیم، معذرت و مغفرت خواسته‌ایم که دیگر بخشیدن‌ها برایمان عادی شده است. همیشه می‌خواهیم راهی پیدا شود تا برای خدا و اولیائش توضیح دهیم چرا خطا کرده‌ایم و توجیهشان کنیم که تقصیر ما نبوده. اما چه اصراری داریم؟ خودشان می‌فهمند! چرا می‌خواهیم پاچه‌خواری کنیم؟ چرا شکایت می‌کنیم؟ چرا دستشان را می‌بندیم؟ خطایمان را بپذیریم و هرچه می‌گویند، بکنیم.

عقل، این است. غیر از این باشد، حماقت است و احمق هرگز با ولایت، سنخیت و مشابهت ندارد؛ بلکه حتی خوبی‌اش زشت است. مثل کوفیان؛ که ای‌کاش آن احمق‌ها این‌همه نامۀ پاچه‌خواری برای امام حسین(علیه‌السلام) نمی‌نوشتند!

البته گفته‌ایم عقل هم دو گونه است. یکی عقل اکتسابی که با درس و کتاب و فکر به دست می‌آید و انسان، حامل و حافظ آن می‌شود؛ یعنی بارش سنگین می‌شود. اما عقل دیگر، لوح محفوظ حقیقت و نصیب کسی است که از این عقل بگذرد و از آن فراتر رود. عقل اکتسابی مثل جوی آبی است که اگر راهش بسته شود، دیگر تمام است. اما عقل دیگر، چشمه‌ای است که از درون می‌جوشد و هیچ‌چیز نمی‌تواند مانعش شود. کهنه و فاسد نمی‌شود و تمام‌شدنی نیست.

إن‌شاءالله بتوانیم با درک این اصول، حقیقتاً به سوی بی‌کران وجود حرکت کنیم، از جزئیات بگذریم و به نگاه کلی برسیم؛ بلکه دنیایی را که خدا برایمان خواسته، بیابیم و صاحبش که عقل مستفاد است، بیاید و اذن حاکمیت داشته باشد.

 

[1]- اشاره به آیۀ 261، سورۀ بقره.

[2]- اشاره به آیات 24 و 25، سورۀ ابراهیم.

[3]- اشاره به آیۀ 27، سورۀ اعراف.

[4]- الإحتجاج على أهل اللجاج، ج2، ص318.