۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

انس با قرآن092- 6 صفر - عداوت شیطان

انس با قرآن

(خلاصه جلسه نود و دوم)

عداوت شیطان

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران، 6 صفر 1435)

 

در بحث "انس با قرآن" به اولین قدم که استعاذه و پناه بردن است، رسیدیم؛ "أعُوذُ بِاللهِ مِنَ الشَّیطَانِ الرَّجِیمِ". از مستعاذٌبه یعنی الله گفتیم و او را در جلوه‌ی رحمتش شناختیم. اکنون به مستعاذٌمنه یعنی شیطان وارد می‌شویم، تا او را به عنوان دشمنی که باید از آن پناه برد، بشناسیم.

"وَ قُلْنا یا آدَمُ اسْكُنْ أنْتَ وَ زَوْجُكَ الْجَنَّةَ وَ كُلا مِنْها رَغَداً حَیثُ شِئْتُما وَ لاتَقْرَبا هذِهِ الشَّجَرَةَ فَتَكُونا مِنَ الظَّالِمینَ. فَأزَلَّهُمَا الشَّیطانُ عَنْها فَأخْرَجَهُما مِمَّا كانا فیهِ وَ قُلْنَا اهْبِطُوا بَعْضُكُمْ لِبَعْضٍ عَدُوٌّ وَ لَكُمْ فِی الأرْضِ مُسْتَقَرٌّ وَ مَتاعٌ إلی‏ حینٍ."[1]

و گفتیم ای آدم، تو و همسرت در بهشت، ساکن شوید و از آن، هر چه خواستید، بخورید؛ اما به این درخت، نزدیک نشوید که از ظالمین خواهید بود. پس شیطان، آن دو را از بهشت، متزلزل کرد و از جایگاهی که در آن بودند، خارج ساخت؛ و گفتیم: فرود آیید؛ که برخی از شما، دشمن برخی دیگرید و برای شما در زمین، تا مدت معیّن، قرارگاه و وسیله‌ی بهره‌برداری خواهد بود.

بارها گفته‌ایم آیات مربوط به خلقت و هبوط آدم، نه صرفاً آدم شخصی، بلکه برای نوع انسان است. لذا می‌توان گفت رتبه‌ای از بهشت در وجود انسان هست که اگر در آن رتبه تغذیه کند، همه چیز برایش زیبا و حلال است؛ "كُلا مِنْها رَغَداً حَیثُ شِئْتُما". اما وقتی پای شیطان آمد و به رتبه‌ی زمین و دنیا رسید، دیگر از همه چیز نمی‌تواند بخورد؛ دیگر نمی‌تواند همه جا برود، همه چیز بگوید، هم چیز ببیند، بشنود و...؛ بلکه باید دنبال حلال و طیّب باشد.

"یا أیّهَا النَّاسُ كُلُوا مِمَّا فِی الأرْضِ حَلالاً طَیّباً وَ لاتَتَّبِعُوا خُطُواتِ الشَّیطانِ إنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبینٌ."[2]

ای مردم، از آنچه در زمین است، حلال و طیّب بخورید و از گام‌های شیطان، پیروی نکنید؛ که همانا او، دشمن آشكار شماست.

سفره‌هایی که خداوند در هستی گسترده، منع ندارد؛ اما در این سفره‌ها، دست شیطان هم می‌آید و آنجا که دست شیطان بیاید، آلوده و ناپاک می‌شود. پس غیر حلال و طیّب، چیست؟ گام‌های شیطان! چه کنیم؟ باید گام‌هایش را بشناسیم؛ از کجا؟ او دشمن آشکار ماست و ما، دشمنی‌اش را در رتبه‌ی بهشت دیده‌ایم. پس او را می‌شناسیم؛ مگر اینکه چشم ببندیم و نخواهیم ببینیم و بفهمیم!

به هر حال باید او را دشمن بگیریم؛ چگونه؟ همّمان این باشد که اگر در ظاهر، خیرخواهی و لطفی به ما کرد، بدانیم بدخواه ماست و این، دشمنیِ اوست؛ بر خلاف این، هر سختی و بلایی که از دوست رسید، بدانیم عین عشق و خیر است.

اما اولین کار شیطان در عداوتش، ضلالت و گمراهی انسان است.

حضرت علی(علیه‌السلام) در نامه‌ی خود به فرزندشان امام حسن مجتبی(علیه‌السلام) می‌نویسند:

"وَ أمْسِكْ عَنْ طَرِیقٍ إذَا خِفْتَ ضَلالَتَهُ؛ فَإنَّ الْكَفَّ عِنْدَ حَیرَةِ الضَّلالِ، خَیرٌ مِنْ رُكُوبِ الأهْوَالِ."[3]

و از راهی که از گمراهی‌اش می‌ترسی، اجتناب کن؛ پس همانا ماندن و دست نگه داشتن در حیرت گمراهی، بهتر از سوار شدن بر مَرکب‌های هولناک است!

شاید بارها دیده‌ایم خیلی جاها اگر نمی‌رفتیم، بیهوده احساس تکلیف نمی‌کردیم و چیزی نمی‌گفتیم، به گناه نمی‌افتادیم! ولی با این حال، متأسفانه باز در مواردی که به ما مربوط نیست، احساس تکلیف می‌کنیم و می‌خواهیم هیچ جا، کم نیاوریم! این، به خاطر سر نترسِ ما از گمراهی است! وگرنه هر جایی رفتن ندارد، هر حرفی را نباید جواب داد، به هر چیزی نباید خندید و...؛ چون خطر گمراهی هست!

"عِنْدَنَا أهْلَ الْبَیتِ، أبْوَابُ الْحُكْمِ وَ ضِیاءُ الأمْرِ؛ ألا وَ إنَّ شَرَائِعَ الدِّینِ وَاحِدَةٌ، وَ سُبُلَهُ قَاصِدَةٌ؛ مَنْ أخَذَ بِهَا، لَحِقَ وَ غَنِمَ وَ مَنْ وَقَفَ عَنْهَا، ضَلَّ وَ نَدِمَ."[4]

ابواب حکمت و نور کار، در نزد ما اهل‌بیت است. آگاه باشید همانا روش‌‌های دین [که نزد ماست] یکی است و راه‌های آن، نزدیک است؛ هر که آن را بگیرد، [به مقصود] می‌رسد و بهره می‌برد و هر که از آن بایستد، گمراه و پشیمان می‌شود.

پس راه نجات از گمراهی، حرکت بر اساس شرائع دین است، نه آن طور که دلمان می‌خواهد و فکر می‌کنیم! باید بر اساس دین برویم؛ ظاهر اعمال را با فقه و رساله بسنجیم و باطنش را با میزانِ باطن دین، که همانا ولایت اهل‌بیت(علیهم‌السلام) است؛ همان که حضرت در خطبه‌ی 97 می‌فرماید:

"انْظُرُوا أهْلَ بَیتِ نَبِیّكُمْ، فَالْزَمُوا سَمْتَهُمْ وَ اتَّبِعُوا أثَرَهُمْ."

به اهل‌بیت پیامبرتان بنگرید، پس به هر سو رفتند، ملازمشان باشید و از آنان پیروی کنید.

 

[1]- سوره بقره، آیات 35 و 36.

[2]- سوره بقره، آیه 168.

[3]- نهج البلاغه، نامه 31.

[4]- نهج البلاغه، خطبه 120.