۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

نوزدهم محرم 1440،عاقل، نیم‌عاقل، بی‌عقل

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

عاقل، نیم‌عاقل، بی‌عقل

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 15، 19 محرّم 1440)

 

پیش از شروع، این نکته‌ را تذکر می‌دهیم که آنچه ما در مباحث نفی می‌کنیم، دین ظاهری است، نه ظاهر دین! دین ظاهری یعنی اینکه دین را فقط امور ظاهری ببینیم و به ظواهر اصالت دهیم؛ در مقابل، به باطن توجه نکنیم. این نه تنها فایده ندارد، بلکه مضرّ است. دین، حقیقتی ممتد از ظاهر به باطن است که همۀ مراحلش در جای خود باید باشد.

دین، مجموعه‌ای از ظاهر و باطن است که متناسب با عوالم وجودی انسان طراحی شده. انسان نیز حقیقتی ممتد از حس تا روح است و کل مجموعۀ دین، کمال اوست. پس حس و ظاهر هم دارد. مهم این است که در ظاهر نماند.

ظاهر و باطن را نمی‌توان از هم جدا کرد. اصلاً ظاهری که مطابق دین باشد، حتماً به باطن و حقیقت می‌رساند. پس نه می‌توانیم بگوییم: «دلت پاک باشد، ظاهرت هرچه بود»؛ نه می‌توانیم به ظاهر بچسبیم و بی‌خیال درون و قلب و اندیشۀ سالم شویم. این دعای معروف از حضرت علی(علیه‌السلام) وارد شده است:

"اللَّهُمَّ نَوِّرْ ظَاهِرِي بِطَاعَتِكَ وَ بَاطِنِي بِمَحَبَّتِكَ وَ قَلْبِي بِمَعْرِفَتِكَ وَ رُوحِي بِمُشَاهَدَتِكَ وَ سِرِّي بِاسْتِقْلالِ اتِّصَالِ حَضْرَتِكَ يَا ذَا الْجَلالِ وَ الإكْرَامِ."[1]

پروردگارا، ظاهر مرا به طاعتت نورانی كن، باطنم را به محبتت، قلبم را به معرفتت، روحم را به مشاهده‌ات و سرّم را به فهم اين حقيقت که تنها ذات توست که مستقل در هستی است و لاغير؛ ای صاحب جلال و إکرام.

طبق این دعا، در درجۀ اول، طاعت برای ظاهر است و ظاهر را نورانی می‌کند. اما ظاهر به خودی خود، ماندنی نیست و با توجه به شرایط، مدام تغییر می‌کند. آنچه می‌ماند، تأثیر ظاهر در باطن است.

مرحلۀ بعدی آن است که هرچه ظاهرمان دینی باشد، تا محبت حق در باطنمان نباشد، بی‌فایده است. اصلاً ظاهری دینی است که محبوب‌های مَجاز و بیرونی و حبّ محسوسات را از باطن ما بیرون کند. وگرنه مثل جنینی می‌مانیم که هر غذایی مادر داده و ما خورده‌ایم، آن را به جفت داده‌ایم و خودمان برای زندگی در دنیا رشد نکرده‌ایم.

پس از این، قلب است که باید با نور معرفت روشن شود و اگر دو مرحلۀ قبل را رفته باشیم، از اینجا محال است با پای خودمان برویم؛ حتماً خود محبوب می‌برد؛ چون دیگر ما نیستیم، اوست.

ما وقتی یکی را دوست داریم، همۀ مراتبش را می‌شناسیم؛ چهره‌اش، لباسش، سلیقه‌اش، طرز فکرش، شخصیت و روحیه‌اش، چه رنگی، چه غذایی، چه مدلی را دوست دارد، کجا می‌رود؛ و خلاصه همه چیز را درباره‌اش می‌دانیم و در همه چیز، او را می‌بینیم. هرجا باشیم، اگر غذایی که او دوست دارد، باشد، به یاد او و با دهان او می‌خوریم.

این‌ها آثار محبت است. اما ما چقدر به خدا یا امامی که دوست داریم، معرفت داریم؟ چقدر او را می‌بینیم و با او زندگی می‌کنیم؟ وقتی سلیقه و روحیۀ او را نمی‌شناسیم، حبّ و بغضمان در جهت او نیست و پا جا پای او نمی‌گذاریم، قدمی به او نزدیک نمی‌شویم. پس می‌شود عبادت داشته باشیم و محبت، نه؛ یا عبادت و محبت داشته باشیم و معرفت، نه.

در مرحلۀ بعد، روح است که وقتی تا اینجا بیاییم، قطعاً به شهود حق می‌رسد و او را می‌بینیم. البته روح همواره به خدا اتصال دارد و او را می‌بیند؛ منتها اینجا به شهودش می‌رسیم. اینجا دیگر نمی‌شود ندید؛ چون او آن‌قدر جلوه می‌کند که چشم ظاهرمان را می‌بندد و آن‌قدر می‌درخشد که شمع و چراغ تمام محبت‌هایمان را تحت‌الشعاع نورانیت خود می‌برد.

در آخر هم سرّ ما به غایت خود می‌رسد؛ جایی که شاهد و مشهود و مشاهده، یکی است و همه چیز در او فانی می‌شود. تا وقتی همۀ این مراتب را به فعلیت نرسانیم، ناقصیم؛ و دین حقیقی، ما را در تمام این مراتب سیر می‌دهد.

این است استدلال ما برای نفی دین ظاهری و نه ظاهر دین. وگرنه وقتی طبق دین برویم، نه تنها ظواهر واجب و حرام رعایت می‌شوند، بلکه تمام مستحبات و مکروهات نیز سر جای خود هستند؛ آن هم به عنوان وظیفه، نه اینکه فکر کنیم گلی به سر خود یا خدا و امام زده‌ایم! برای همین نه وقتی توفیق داریم، خود را کاردرست می‌بینیم و نه اگر توفیقات ظاهری تغییر کرد یا کم شد، ناامید و ناراحت می‌شویم.

در کل، وقتی معرفتمان بالا و محبتمان با معرفت باشد، نه چون و چرایی در این باره داریم و نه نسبت به بود و نبود توفیقات، منفعل می‌شویم. با نیت محبت و معرفت، وظیفه‌مان را انجام می‌دهیم؛ بقیه با خودش است.

شاید بگوییم ما مانع داریم و سلب توفیق، از خرابی ماست. اما حتی اگر این باشد، وقتی انجام وظیفه کردیم، به خرابی خود هم نگاه کنیم، خودمان را دیده‌ایم، نه او را!

اگر او را قبول داریم و با محبت و معرفت او می‌رویم، می‌دانیم که "طِیباً"، "طَهَارَةً"، "تَزْکِیَةً"، "کَفّارَةً"[2] است. می‌توانیم بگوییم ما درست رفته‌ایم و او کار خود را نکرده؟ اینکه سوءظن به اوست! اگر او ما را درست نکرده، پس در مسیر معرفت چه می‌کنیم؟ مگر از او مخفی هستیم؟ همه چیز روشن و بی‌پرده در مقابلش است.

اصلاً مگر وقتی توفیقات بود، به خاطر آبادی ما بود که حالا فکر می‌کنیم خرابیم؟ البته نه که خراب نباشیم؛ اما دلیل خرابی را نباید در ظاهر جستجو کنیم و برای ظاهر، غصه بخوریم. همۀ این مناسبات، در درون ماست؛ هم علت خرابی و هم راه آبادی. هر دلیلی خلاف این مسئله بیاوریم، جواب دارد؛ تا برسیم به خلوصی که جز او نبینیم.

در تاریخ خوانده‌ایم هرگاه کسی از ائمه(علیهم‌السلام) کمک مالی می‌خواست، سریع نیازش را برطرف می‌کردند. حالا ممکن است ما برای اصلاح درون از آن‌ها کمک بخواهیم و آن‌ها چشمشان را ببندند و کاری نکنند؟! تازه وقتی محبت و معرفت داشته باشیم، اصلاً نمی‌خواهیم درستمان کنند؛ آن‌قدر محوشان می‌شویم که خودبه‌خود درست می‌شویم.

مگر درست شدن، با توفیقات ظاهری و مستحبّات است؟ مگر گریه، کار ما را راه می‌اندازد که اگر روزی اشکمان خشک شد، غصه بخوریم که چرا؟! به جای این، خُلقیات و اندیشه‌های او را ببینیم. اصلاً چه کار داریم چه می‌شود؟ ماتش شویم. یقین داشته باشیم بدون اینکه بفهمیم، رنگ او را می‌گیریم و به او نزدیک می‌گردیم. به قول مولوی:

پیش ظاهربین، چه قلب(تقلّبی) و چه سره(ناب و خالص) / او چه داند چیست اندر قوصره(سبد و زنبیل)؟

ای بسا زر سیه‌کرده به دود / تا رهد از دست هر دزدی حسود

ای بسا مس زراندوده به زر / تا فروشد آن به عقل مختصر

ما که باطن‌بینِ جمله کشوریم / دل ببینیم و به ظاهر ننگریم

جهد کن تا پیر عقل و دین شوی / تا چو عقل کل، تو باطن‌بین شوی

عبادت ظاهری که در باطنش محبت و معرفت خدا نباشد، تقلبی است. خدا دلمان را می‌بیند. البته نه دل گِلی که دنیا را به آن راه داده‌ایم؛ بلکه می‌بیند آیا عقل کلی در دل و جانمان حاکم است یا نه. اگر بتوانیم با طاعت و محبت به مرحلۀ قلب برسیم، دیگر قلبمان جوانه می‌زند و مراحل بعد را می‌رویم. اما اگر در ظاهر بمانیم، خطر شرک و کفر و نفاق هست. تا اوضاع بر وفق مرادمان باشد، اهل طاعتیم؛ اما فردا اگر مشکلی پیش آید، معلوم نیست بتوانیم عبور کنیم.

این آن چیزی است که خدا و اولیائش می‌بینند. نه اینکه به درون ما سرک بکشند تا رسوایمان کنند! بلکه باطن‌بینی آن‌ها، این است که در همۀ مراتب وجود ما حضور تامّ و قوی دارند و باطنمان را برای خودمان باز می‌کند، نه خودشان. ما هم باید مثل آن‌ها باطن‌بین شویم؛ یعنی باطن خود را ببینیم، نه باطن دیگران را.

عاقل، آن باشد که او با مشعله است / او دلیل و پیشوای قافله است

پیرو نور خود است آن پیش‌رو / تابع خویش است آن بی‌خویش‌رو

دیگری که نیم‌عاقل آمد او / عاقلی را دیدهٔ خود داند او

دست در وی زد چو کور اندر دلیل / تا بدو بینا شد و چست و جلیل

وآن خری کز عقل، جوسنگی نداشت / خود نبودش عقل و عاقل را گذاشت

ره نداند نه کثیر و نه قلیل / ننگش آید آمدن، خلف دلیل!

می‌رود اندر بیابان دراز / گاه لنگان، آیس و گاهی به تاز

شمع، نه تا پیشوای خود کند / نیم‌شمعی نه که نوری کد کند

نیست عقلش تا دَم زنده زند / نیم‌عقلی نه، که خود، مرده کند

عقل کامل نیست، خود را مرده کن / در پناه عاقلی زنده‌سخن

زنده نی تا همدم عیسی بوَد / مرده نی تا دمگه عیسی شود!

عقل کلی به حق وصل است و به هیچ‌کس احتیاج ندارد؛ اما همه به او محتاج‌اند. او از بیرون منفعل نمی‌شود، نه از اقبال و نه از ادبار. از نور درونش می‌گیرد و پیش می‌رود. چنان‌که پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) وقتی دعوت خود را علنی فرمود، همه در مقابلش ایستادند و مانعش شدند. اما او قاطعانه گفت: «من چیزی کم ندارم! حتی اگر می‌توانستید خورشید و ماه را از بیرون در دستم بگذارید، نیاز نداشتم.» تهدیدش کردند. اما گفت: «من کسی نیستم! هرچه هست، اوست.»

این از عاقل. برخی هم نیمه‌عاقل‌اند. آنان دست خود را در دست عاقل می‌گذارند و دیگر به چشم او می‌بینند، نه چشم خود؛ تا هرجا که عاقل آن‌ها را کشید، بدون اظهارنظر و چون و چرا دنبالش بروند.

اما کسانی که بهره‌ای از عقل ندارند، نه تنها با عاقلان همراه نمی‌شوند، بلکه آنان را نابود می‌کنند؛ با اینکه می‌دانند حق با عاقلان است. برای همین افراط و تفریط دارند و گاه شورَش را درمی‌آورند، گاه می‌خوابند! مثل کسانی که به فرماندهی اسامه تن ندادند، به بهانۀ اینکه جوان است؛ با اینکه او را پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) یعنی عقل کل گماشته بود.

پس اگر عاقل نیستیم، تنها راه نجات این است که عاقلی بیابیم و در پی‌اش روان شویم. البته راه سخت است؛ اما باید برویم. هرچه باشد، بهتر از این است که در دام نفس و هوی بیفتیم. با غیرعاقل هم مشورت نکنیم که با کاهلی و جهل خود، ما را سست می‌کند و همه چیزمان را بر باد می‌دهد. نه فقط در بیرون؛ بلکه با عقل خودمان نیز که چند حدیث و آیه می‌داند و برخی چیزها را می‌فهمد، به شور ننشینیم.

وقتی نیمه‌عاقلی با نیمه‌عاقل دیگر درددل کند، همان اندک‌عقلشان هم می‌رود و بی‌عقلی حاکم می‌شود. اما عاقل، زنده است و ما را هم زنده می‌کند. به محض اینکه جلویش بنشینیم، عقلمان را کامل می‌کند و تصمیم درست می‌گیریم. پس حتی اگر تنها شدیم، جز عاقل، با هیچ‌کس مشورت نکنیم و خود را به دام نیندازیم.

دشمن نفس همواره در پی ماست! پس چرا در خواب خرگوشی هستیم؟ فکر نکنیم اینکه راحتیم و نمی‌ترسیم، همان وصف اولیاء خداست که هیچ خوف و حزنی ندارند. آنان به قدرت بی‌کران حق وصل شده‌اند و همه چیز در نظرشان کوچک است؛ نه اینکه از سر غفلت و بی‌مسئولیتی، بی‌خیال شده باشند!

البته اگر هم تا کنون فرصت را از دست داده‌ایم و با عاقل نرفته‌ایم، هنوز دیر نشده. از عقل درون خود کمک بگیریم و به جای حسرت و پشیمانی و غصۀ گذشته، به فکر تدارک آینده باشیم تا بتوانیم پیش از پایان فرصت، خود را نجات دهیم.

مولوی در این باره، جریان مرغی را مثال می‌زند که به دام مردی افتاده بود. به او گفت: «تو با آن‌همه گاو و میش و شتر، سیر نشده‌ای؛ من پرنده به این کوچکی، چه دردی از تو دوا می‌کنم؟ رهایم کن تا سه پند به تو دهم که نیک‌بختت کند. اولی را اکنون که در دستانت هستم، می‌گویم؛ دومی را وقتی بالای دیوار رسیدم و سومی را آنجا که به سوی درخت پر زدم.» مرد پذیرفت. پرنده، پند اول را داد: «که محالی را ز کس باور مکن.»

مرد او را آزاد کرد تا روی دیوار برود. پند دوم: «گفت: دیگر به گذشته، غم مخور.» بعد هم بالای درخت رفت و گفت: «مرواریدی ده‌درهمی در شکمم بود که آن را از دست دادی!» مرد، فریاد واحسرتا برآورد و از عمق جان افسوس خورد. پرنده گفت: «تو پندهای مرا نشنیدی یا خود را به نادانی زدی؟ مگر نگفتم افسوس گذشته را نخوری؟ بعد هم تمام وزن من سه‌درهم هم نیست؛ چطور وزنۀ ده‌درهمی درونم باشد؟! چرا این حرف محال را باور می‌کنی؟!»

ما نیز اگر واقعاً پشیمانیم، گذشته را کنار بگذاریم و آینده را درست کنیم. برای عاقل، پشیمانی یعنی ترک و جبران گذشته و عدم تکرار آن؛ نه اینکه فقط حالی‌به‌حالی شویم، مدتی غصه بخوریم و بعد دوباره همان آش و همان کاسه؛ فردا هم که پرده‌ها کنار رفت و حقیقت را دیدیم، تازه بگوییم: «خدایا، ما را برگردان تا درستش کنیم!»

چون که گوهر نیست، تابش چون بوَد؟ / چون مذکّر نیست، ایابش چون بوَد؟

این تمنّا هم ز بی‌عقلی اوست / که نبیند کان حماقت را چه خوست!

آن ندامت از نتیجهٔ رنج بود / نه ز عقل روشن چون گنج بود

چون که شد رنج، آن ندامت شد عدم / می‌نیَرزد خاک، آن توبه و ندم!

آن ندم از ظلمت غم بست بار / پس کلام اللّیل یَمحوهُ النّهار

چون برفت آن ظلمت غم، گشت خوش / هم روَد از دل، نتیجه و زاده‌اش

می‌کند او توبه و پیر خِرد / بانگ "لَوْ رُدُّوا لَعادُوا"[3] می‌زند

این‌گونه است که عقل و وهم ما محک زده می‌شود؛ با قرآن و حال انبیاء و اولیاء. آن‌ها ما را در میدان‌های مختلف می‌اندازند تا آسیب‌های خود را ببینیم و بفهمیم چقدر قدرت عبور از فراز و نشیب‌ها را داریم. در امتحانات است که عاقل از متوهّم مشخص می‌شود.

البته نه آن‌طور که در تصور ماست و با هر لطمه یا کمبود ظاهری، فکر می‌کنیم همه چیز را از دست داده‌ایم و در امتحانی سخت قرار گرفته‌ایم. بلکه امتحان از نوع امتحان اولیاء که در نفس است، نه جلوات بیرونی؛ در این است که نفس با جلوات چه می‌کند. آنجاست که نفس ما در کوره می‌رود و می‌سوزد تا خلوص و عیارش بالا برود.

پس چو آهن گرچه تیره‌هیکلی / صیقلی کن، صیقلی کن صیقلی

تا دلت آیینه گردد پر صوَر / اندر او هر سو ملیحی سیمبر

تیره کردی، زنگ دادی در نهاد / این بوَد "یسعون فی الأرض الفساد"

تا کنون کردی چنین، اکنون مکن / تیره کردی آب را، افزون مکن!

برمشوران تا شود این آب، صاف / واندر او بین ماه و اختر در طواف

عقل، صیقلی است که خدا به انسان داده تا او دل خود را روشن کند. ولی بسیاری از ما دست عقل را بسته‌ایم و خود را به هوی سپرده‌ایم. اگر هوی را در بند کنیم، دست عقل باز می‌شود. عقل همواره در جان ما نهیب می‌زند و در خواب، در بیداری و در تجربه‌های زندگی، حجت را تمام می‌کند. اما ما از بس در حسّیم، هیچ‌کدام را به خود نمی‌گیریم و همه را متوجه اشکالات بیرونی می‌دانیم. مثل فرعون که به جای اصلاح خود، نوزادان مردم را می‌کشت!

به طور کلی همیشه در هستی و در وجود ما عاقلی هست. اما حس‌بینی نمی‌گذارد او را ببینیم و رها شویم. ما باطنمان را نمی‌بینیم؛ لایۀ درون وجودمان را که عین روح حقّ است، درک نمی‌کنیم؛ نمی‌بینیم که امام پیوسته در جانمان افاضۀ فیض می‌کند؛ مطلوبِ حقیقی‌مان را نمی‌بینیم که از این مَجازی‌ها دست بکشیم!

کار ما شده حرکت کردن با ظاهر بدون باطن. هیچ فکر کرده‌ایم امام را برای چه می‌خواهیم؟ نمی‌شود یک بار حاجات را کنار بگذاریم و نور امام را ببینیم؟ نمی‌شود حاجتمان امام باشد؟ حتماً باید کنارش تبصره‌ای بزنیم که فلان چیز را هم می‌خواهم؟ یادمان رفته کجاها ولایت، دستمان را گرفته و نجاتمان داده است؟

چرا درک و باور نمی‌کنیم که اگر او نقص ما را برایمان باز می‌کند و رُک می‌گوید، برای این است که خود را بیشتر بشناسیم و عقلمان را به کار بیندازیم. او از هر راهی می‌شده، جلو آمده تا آرامش درونمان را به هم نزنیم و گل‌آلودش نکنیم. ما به راه نیامده‌ایم؛ ولی او باز از ما دست نکشیده است.

حالا هم با ما جنگ ندارد. بلاها عنایت اوست تا بتوانیم توبه کنیم و وقتی می‌بینیم قدرت جبران هم نداریم، همه را به دست او بدهیم؛ که خودش "طِیباً"، "طَهَارَةً"، "تَزْکِیَةً"، "کَفّارَةً" است و جبران می‌کند.

اگر خود را از اسارت حس برهانیم، پرده از حقایق برایمان برداشته می‌شود و به شهود می‌رسیم. آن‌وقت می‌توانیم به عقلا نزدیک شویم و دیگر تا می‌خواهند ما را محک بزنند، پا به فرار نمی‌گذاریم!

 

[1]- منهاج النجاح فی ترجمة مفتاح الفلاح، مقدمه2، ص50.

[2]- اشاره به عبارتی از زیارت جامعۀ کبیره : "وَ جَعَلَ صَلاتَنَا عَلَيْكُمْ وَ مَا خَصَّنَا بِهِ مِنْ وَلايَتِكُمْ، طِيباً لِخَلْقِنَا وَ طَهَارَةً لِأنْفُسِنَا وَ تَزْكِيَةً لَنَا وَ كَفَّارَةً لِذُنُوبِنَا"؛ و [خداوند] صلوات ما بر شما و آنچه از ولايتتان را که ما را به آن مخصوص کرد، پاکی خَلق، طهارت نفس، تزكیۀ جان و کفّارۀ گناهان ما قرار داد.

[3]- اشاره به آیۀ 28، سورۀ انعام : اگر [به دنیا] برگردانده شوند، به همان حالی که بودند، برمی‌گردند!