۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

مراقب گوشت باش

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

مراقب گوشَت باش!

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 16، 21 محرّم 1440)

 

اصل بحثمان بر سر قوای سمع و بصر بود. گفتیم هیچ‌یک از حواس مُلکی یا ملکوتی ما نمی‌توانند یافته‌های یکدیگر را درک کنند. اما شنوایی این‌گونه نیست و هم می‌تواند مُلک را درک کند، هم ملکوت را.

در مُلک، دریچۀ شنوایی یعنی گوش از دریچۀ بینایی یعنی چشم و نیز سایر حواس جداست؛ اما در ملکوت، گوش، کار همۀ قوا را انجام می‌دهد. درنهایت، گوش است که همه را با هم دارد و ارتباطش را با دو عالم مُلک و ملکوت حفظ می‌کند. پس آدمی حتی بعد از مرگ می‌تواند رویدادهای دنیا را با گوش دریافت کند، بدون اینکه صورت‌ها را ببیند.

دلایل متعددی بر این امر وجود دارد.

اولین دلیل، نقل‌های مختلفی است که بر صحبت معصومان(علیهم‌السلام) و اولیاء خدا با اهل قبور دلالت دارد. ازجمله روایت شده پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) در روز بدر با کشتگان جنگ سخن گفت. اطرافیان تعجب کردند: «این‌ها که مرده‌اند!» فرمود: «شما از آن‌ها به آنچه می‌گویم، شنواتر نیستید»؛ اگرچه گوش مُلکی‌شان بسته است![1]

دلیل دیگر، آن است که هنگام دفن میّت برای او تلقین می‌خوانیم و در گوشش سه بار می‌گوییم: "اسْمَعْ افْهَمْ"؛ نه ببین، نه بو یا لمس کن، بشنو و بفهم[2]! حتی وارد شده پس از دفن، کنار قبر بنشینیم و باز تلقین بخوانیم. در روایت دیگر هم آمده: «اگر قبل از طلوع خورشید به زیارت اموات بروید، آن‌ها می‌شنوند و پاسخ شما را می‌دهند.»[3]

این‌ها نشان می‌دهد گوش، آن‌قدر شنوایی دارد که حتی در ملکوت می‌تواند صداهای مُلکی را بشنود.

دلیل سوم، روایاتی است که می‌گوید فرشتگان، صدای اذان ما را می‌شنوند[4]؛ با اینکه آن‌ها گوش مُلکی و مادی ندارند.

علاوه بر این‌ها، در خواب که جسم ما خوابیده و فقط نفس حیوانی، آن را تدبیر می‌کند، هوشیاری و توجهمان نسبت به جسم، کم می‌شود. قوای ما در عالم مثال، فعال است و در خواب می‌بینیم و می‌شنویم و...؛ اما حواسمان در عالم ماده، کار نمی‌کند. تنها دریافتی که می‌توانیم از عالم حس داشته باشیم، شنوایی است.

این، خاصیت سمع است که در دو عالم، کار می‌کند؛ چه برای مؤمنان و چه برای کافران. منتها مؤمنان در دنیا هم می‌توانند اصوات ملکوتی را بشنوند. اما کافران اگرچه با ریاضت‌های خاص به آنجا برسند، فایده‌ای نمی‌برند.

بنابراین اولین قوّه‌ای که می‌تواند وارد ملکوت شود و اولین علامتی که نشان می‌دهد ما متروّح شده‌ایم یا نه، این است که گوشمان صدای ملکوت را بشنود؛ ملکوت اشیاء، ملکوت انسان‌ها و کلاً ملکوت هستی[5]. نزدیک‌ترین صدایی هم که می‌توانیم از ملکوت بشنویم، صدای خودمان است.

به عنوان مثال روایت شده یک بار وقتی زلزله آمد، حضرت علی(علیه‌السلام) به زمین فرمود: «آرام باش» و زمین، آرام شد. بعد فرمود: «من همانم که در قیامت به زمین می‌گویم: چه شده؟ و او اخبارش را برای من آشکار می‌کند.» این یعنی زمین، ملکوت دارد و هم می‌شنود، هم سخن می‌گوید تا بشنویم.

همچنین در آیات قرآن آمده: اعضای بدن ما در قیامت علیه ما شهادت می‌دهند و جالب اینجاست که اول از همه، سمع می‌آید. پس از آن، ابصار و پوست‌ها آنچه را در عالم ماده انجام داده‌اند، نشان می‌دهند[6]. درواقع اول، گوش فعال می‌شود و به تبع، سایر قوا نیز در ادراکات گوش، شهادت می‌دهند و خود را ارائه می‌کنند.

خلاصه آنکه حواس پنج‌گانه در حیات دنیا می‌کنند که به واسطه‌ها نیاز داریم. اما سمع در عوالم بعدی هم با ما می‌آید و نه تنها در دنیا، بلکه در سکرات و برزخ و قیامت نیز فعال است؛ مورد سؤال و جواب قرار می‌گیرد و باعث ثواب و عقاب می‌شود. آنجا که ملائکه خوشامد می‌گویند[7]، بهشتیان با سمع می‌شنوند. در عوض، هیچ گفتار بیهوده، گناه یا دروغی نمی‌شنوند[8].

در لغت‌نامۀ التحقیق آمده: «اصل واحد در معنای سمع، شنیدن صداهاست؛ چه به واسطۀ عضو گوش جسمانی باشد، چه با قوّۀ روحانی و نور باطنی، چه به سبب احاطۀ وجودی و قیّومیت مطلق که برای خداست.»[9]

گوش دادن، کار گوش در عالم دنیاست که به امواج صوتی و پردۀ گوش نیاز دارد. ممکن است آنچه در این رتبه می‌شنویم، به درونمان نرود و آن را ادراک نکنیم؛ این یعنی درواقع شنوا نیستیم. همان که قرآن می‌فرماید: "...لَهُمْ آذانٌ لايَسْمَعُونَ بِها..."[10] و "...قالُوا سَمِعْنا وَ هُمْ لايَسْمَعُونَ"[11]. متأسفانه بیشتر شنیدن‌های ما همین است.

مرحلۀ دوم، سمع باطنی است که نفْس می‌شنود. اینجا قوّۀ سامعه کار می‌کند و شنیدن با هدف و معنی است. صدایی که فقط با حس و گوش مادی شنیده شود، فراتر از ذهن نمی‌رود؛ فقط تأثیر کدورت و تیرگیِ این را در باطن می‌گذارد. اما هر صدایی به قوّۀ باطنی منتقل شود، آنجا می‌فهمیم این شنیدن، خیر است یا شرّ.

اگر بتوانیم با این قوّۀ باطنی بشنویم، حتی وقتی در جایی که صدای نامطلوب هست، نشسته‌ایم، می‌توانیم نشنویم و اراده کنیم که صدای مطلوبی را با گوش ملکوتی و قلبی از جای دیگر بشنویم.

از این دو رتبه که بگذریم، در سمع عقلی، دیگر نه گوش لازم است و نه قوّۀ باطنی؛ بلکه دریافت عقلی از درون است.

اما مرحلۀ احاطۀ وجودی، از عقل هم منزّه است؛ ازلی و ابدی است و به همه چیز احاطه دارد.

اولین قدم برای ورود به وادی معنا، طهارت گوش است. هرچه شنیده‌های حسی ما با گوش مادی بیشتر باشد، سمعمان در ملکوت، کمتر می‌شنود. درنتیجه تشخیص نمی‌دهیم چه را بشنویم و چه را نشنویم. همچنین مشکلاتمان در برزخ، بیشتر است؛ چون بیشتر شنیده‌ایم و بیشتر باید جوب پس بدهیم.

اما هرچه با گوش مادی کمتر بشنویم، سمع ملکوتی‌مان قوی‌تر و وسیع‌تر کار می‌کند. آن‌وقت با گوش می‌توانیم به عالم عقل برسیم. در برزخ هم آسان‌تر عبور می‌کنیم؛ چون شنیده‌هایمان کمتر است و کمتر اسیر می‌شویم.

ادراک از قوّۀ باطنی و ملکوتی می‌آید، نه گوش ظاهری و نه فهم ذهنی. ادراک برای وقتی است که قوّۀ باطنی و بعد قلب و عقل فعال شود. آن‌وقت کم‌کم به اسماء حُسنای الهی می‌رسد و اسم «سمیع» خدا را ظهور می‌دهد. پس گوشی می‌شود که با آن، هم می‌شنود، هم می‌بیند، هم می‌فهمد و هم سایر قوّه‌ها را دارد.

خدا نکند قرآن یا معارف را فقط گوش ما بشنود و جزء محفوظات ذهنمان شود! وگرنه بعد هرچه می‌خواهیم در میادین به یاد آوریم، نمی‌دانیم چه بوده است. فردا هم که پیر شویم، نه گوشمان کار می‌کند و نه ذهنمان؛ پس دیگر هیچ نداریم. اما اگر ادراک کنیم و جانمان بگیرد، هرجا که باشیم، تمام این صداها را آن‌به‌آن در درونمان می‌شنویم و وجودمان معنایش را می‌گیرد. اگر هم خلافش عمل کنیم، ناراحتیم و عذاب وجدان داریم.

پس گوش کنیم تا در جانمان برود؛ حتی اگر الفاظ و بیانش را نفهمیم. اگر زیاد تکرار کنیم، کم‌کم لفظ و معنی‌اش را نیز متوجه می‌شویم؛ چون سمع به عالم ماده هم می‌آید و می‌تواند شنیده‌های مُلکی را درک کند.

ما که قرار نیست فردا به خدا درس پس دهیم. باید نفسمان را که به اسماء الهی متخلّق کرده‌ایم، پس دهیم. این حرف‌ها برای یادگیری نیست. قرآن، ذکر است یعنی یادآوری. پس حقیقتش درونمان هست، فقط باید آن را ظهور دهیم. کار نداشته باشیم که شنیدیم، نشنیدیم، فهمیدیم، نفهمیدیم...؛ اصلاً در بند این‌ها نباشیم. ببینیم این معارف چقدر نفس ما را تغییر داده و به خدا نزدیک کرده است. این می‌شود ادراک؛ و در هر شرایطی باشیم، نجاتمان می‌دهد.

خداوند به پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) می‌فرماید: "إِنَّكَ لاتُسْمِعُ الْمَوْتى‏ وَ لاتُسْمِعُ الصُّمَّ الدُّعاءَ إِذا وَلَّوْا مُدْبِرينَ."[12]

همانا تو نمی‌توانی مردگان و کران را شنوا کنی، هنگامی که روی برمی‌گردانند و همه چیز را پشت سر می‌اندازند!

اما پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) که مردگان را دعوت نمی‌کرد! منظور، کسانی هستند که می‌شنیدند و پشت سر می‌انداختند؛ یعنی ادراک نمی‌کردند و گوش داشتند بدون سمع، پس درواقع مرده بودند. ما هم آن‌قدر شنیده‌ایم و تأیید کرده‌ایم که حقّ است؛ اما به خاطر ترس یا سختی یا چون و چرا، پشت سر انداخته‌ایم! پس ما هم مرده‌ایم.

این قانون خداست که هرچه از معارف می‌شنویم، به آن مبتلا می‌شویم. اما اگر شنیده‌های ملکوتی‌مان را پشت سر انداخته باشیم، در میدان عمل برایمان سودی ندارد. مثلاً هنگام عصبانیت، ناراحتی یا ناامیدی، دیگر یادمان نمی‌آید حلم، گذشت و زیبابینی یعنی چه و نمی‌توانیم اسماء خدا را ظهور دهیم.

نکتۀ دیگر آنکه نه تنها خود صدا، بلکه انگیزه‌ای که برای شنیدن آن داریم، مهم است. مثلاً پیروان شیطان واقعاً صدای شیاطین را می‌شنوند؛ چون انگیزه‌شان از شنیدن، شیطانی است. پس ببینیم انگیزه‌مان از شنیدن هر صدا چیست. حتی معارف را اگر بدون انگیزۀ درست بشنویم، فقط ذهنمان را پر می‌کند و حجاب می‌شود. اما اگر لازم باشد کلام لغو و باطل را بشنویم تا ویژگی‌های آن را برای همیشه بشناسیم، این انگیزۀ درست موجب می‌شود آن شنیدن در باطنمان نرود و تأثیر نگذارد؛ بلکه با سمیعیتمان تشخیص دهیم که لغو و باطل چگونه است و حرام چیست.

به عنوان مثال هنوز که هنوز است، حکم روشن و قطعی برای موسیقی حرام ارائه نشده. فقط ویژگی‌هایی گفته‌اند که آن‌ها را هم نفسی که لایه‌های محسوسات در آن ریخته و تربیت و تزکیه نشده، نمی‌تواند دریافت کند و تشخیص دهد.

اما ما در مسیر ولایتیم. ولایت، "قسیم النّار و الجنّة" است. برای اینکه هریک از اهل بهشت و جهنم را به منزل خود برساند، نه تنها بهشت، که جهنم را نیز باید بشناسد و اوصافش را تشخیص دهد. پس در آتش می‌رود، اما نمی‌سوزد.

شنوندۀ حقیقی که معانی را درک می‌کند، نفس ماست. ما باید با نفس بشنویم. آن‌وقت، خودش می‌گوید حلال و حرام چیست. یعنی شناخت حلال و حرام را با قوّۀ سمع دریافت می‌کنیم. اگر هم درست تشخیص ندهیم، ولایت می‌آید و "طِیباً"، "طَهَارَةً"، "تَزْکِیَةً"، "کَفّارَةً"[13] می‌کند.

چنان‌که قرآن‌کریم در بسیاری از موارد، اسم «سمیع» خدا را با اسم «علیم» و البته مقدم بر آن آورده است. انسان نیز که مظهر اسماء خداست، اگر «سمیع» شود، به تمام اشیاء، عالِم می‌گردد.

آری؛ گوش، این‌قدر حساس و مهم است و مراقبت می‌خواهد. اگر در این‌باره درست عمل کنیم، دربارۀ سایر قوا نیز درست و غلط، و حلال و حرامش برایمان معلوم می‌شود؛ و اگر گوشمان به عصمت از گناه و لغو برسد، در بقیۀ حواس و قوا نیز می‌توانیم در رتبۀ خود به عصمت برسیم و طبق فرمان خدا عمل کنیم.

دهانِ جان ما گوش ماست و با سمیعیت است که به حیات حقیقی زنده می‌شویم. به فرمایش قرآن:

"وَ مايَسْتَوِي الْأَحْياءُ وَ لاَ الْأَمْواتُ إِنَّ اللَّهَ يُسْمِعُ مَنْ يَشاءُ وَ ما أَنْتَ بِمُسْمِعٍ مَنْ فِي الْقُبُورِ."[14]

و زندگان و مردگان، مساوی نیستند؛ همانا خدا هرکس را بخواهد، شنوا می‌کند و تو نمی‌توانی کسانی را که در قبر هستند، شنوا کنی.

این شنوایی، شنیدن با گوش ظاهر نیست، بلکه قدرت بر درک شنیده‌هاست. اهل قبور هم کسانی هستند که این قدرت را ندارند و از ظاهر و عالم حس، بالاتر نمی‌روند. البته بنا نیست حس را رها کنند؛ اما باید آن را تنها، مقدمه و مجرایی برای رسیدن به ملکوت بگیرند. وگرنه:

"أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلاَّ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبيلاً."[15]

آیا پنداشته‌ای بیشتر آن‌ها می‌شنوند یا تعقل می‌کنند؟ [نه] آن‌ها مانند چهارپایان و بلکه گمراه‌ترند.

انسان، سمع دارد و عقل او ادراک کلیات می‌کند. اما حیوان با گوش می‌شنود و دیگر استعداد درک عقلی ندارد. پس انسانی که به سمیعیت و درک عقلی نرسد، نه تنها مثل حیوان، بلکه از آن نیز پست‌تر است؛ چون حیوان، استعدادش همین بوده، اما انسان گوش دارد برای سمیعیت و ظهور اسم «سمیع» در مراتب عالی، نه فقط شنیدن مادی.

انسان، استعداد و استطاعت ترقّی از عالم ماده به عالم عقل را دارد و به همین سبب از سایر حیوانات، ممتاز است. اما حیوان، استعداد توجه به ماوراء ماده را ندارد و برای دنیا خلق شده است. مثل بُعد حیوانی انسان که واقعاً در دنیا هیچ نفع و ضرر اساسی ندارد که بخواهد خود را برایش بکُشد! اگر عاقل باشد، دنیا را وسیله می‌گیرد برای آخرت، در دریافت معارف می‌کوشد و تهذیب نفس می‌کند تا به حیات اخروی زنده شود؛ و شرط این حیات، سمع است.

این‌ها را جدی بگیریم. ما در دنیا پیش پزشک می‌رویم، دارو می‌گیریم، به خانه می‌آوریم؛ اما نمی‌خوریم یا فقط یکی دو روز می‌خوریم و دوباره همان آش و همان کاسه. به همین ترتیب در عالم معنا یکی را قبول داریم، با او مشورت می‌کنیم، وقت و انرژی‌اش را می‌گیریم، راه‌حل می‌خواهیم، حرف‌هایش را هم می‌پذیریم؛ اما بعد کار خود را می‌کنیم! گویی عادت کرده‌ایم به شنیدن ظاهری.

یادمان باشد، تا زمانی که سمیعیتمان باز نشده، نباید نزد بزرگان و اولیاء خدا برای مشاوره برویم. وگرنه مسئولیت دارد؛ فردا باید جواب آن‌ها را هم بدهیم که برایمان وقت و نیرو گذاشته‌اند و ما توجه نکرده‌ایم. وقتی خوب شنوا شدیم، آن‌وقت دیگر وجودمان ای‌کاش، چون و چرا، سخت و آسان و... ندارد و حرفی را که از آن‌ها می‌شنویم، با دل و جان می‌پذیریم و عمل می‌کنیم.

البته دامن ولایت، گسترده است. اگر هم خطا کردیم، ناامید نشویم. خطایمان را نیز به دست ولی بدهیم. اما این برای وقتی است که ولی را قبول داریم و نمی‌خواهیم گناه یا خلاف خواست او مرتکب شویم؛ فقط هنوز تزکیه و تربیت نفس نکرده‌ایم و نفسمان غالب است. هنوز به مستفاد نرسیده‌ایم و در عقل فعالیم. سعی می‌کنیم در دام گناه و خطا هم نیفتیم. اما گاهی نفهمیده در غفلت، پایمان می‌لغزد و زمین می‌خوریم؛ نه که عمداً و با نقشه و برنامه بخواهیم با او مخالفت کنیم. آنجا دیگر ناامید نشویم و فکر نکنیم به آخر خط رسیده‌ایم؛ بلکه بدانیم شأنمان همین است و خود را به او عرضه کنیم. مطمئن باشیم او سریعاً راه جبران را برایمان باز می‌کند و رنگ آن خطا را از درونمان می‌برد.

خدایا، به گوش ما قدرت درک کلیات را بده تا وظیفۀ خود را در جزئیات، تشخیص دهیم و همان باشیم که تو می‌خواهی.

 

[1]- بحارالأنوار، ج19، ص346.

[2]- الكافي، ج3، ص195.

[3]- بحارالأنوار، ج99، ص297.

[4]- الكافي، ج3، ص307.

[5]- بحارالأنوار، ج25، ص379.

[6]- سورۀ فصّلت، آیۀ 20 : "حَتَّى إِذا ما جاؤُها شَهِدَ عَلَيْهِمْ سَمْعُهُمْ وَ أَبْصارُهُمْ وَ جُلُودُهُمْ بِما كانُوا يَعْمَلُونَ".

[7]- سورۀ زمر، آیۀ 73 : "...سَلامٌ عَلَيْكُمْ طِبْتُمْ..."؛ سلام بر شما، خوش آمدید.

[8]- سورۀ واقعه، آیۀ 25 و سورۀ نبأ، آیۀ 35.

[9]- التحقيق، ج5، صص208-209.

[10]- سورۀ اعراف، آیۀ 179 : آن‌ها گوش‌هایی دارند که با آن نمی‌شنوند.

[11]- سورۀ انفال، آیۀ 21 : گفتند: «گوش کردیم»، اما نشنیدند.

[12]- سورۀ نمل، آیۀ 80 و سورۀ روم، آیۀ 52.

[13]- اشاره به عبارتی از زیارت جامعۀ کبیره.

[14]- سورۀ فاطر، آیۀ 22.

[15]- سورۀ فرقان، آیۀ 44.