۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

در هشتم

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

درِ هشتم

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 17، 22 محرّم 1440)

 

دانستیم گوش ظاهری، صداها را می‌شنود؛ اما سمع، زمانی اتفاق می‌افتد که باطن، این شنیده‌ها را درک کند. آنجاست که برخی می‌گویند: "سَمِعْنا وَ عَصَيْنا"[1]؛ شنیدیم، اما بی‌خیال شدیم و خلافش رفتیم. برخی هم می‌گویند: "سَمِعْنا وَ أَطَعْنا"[2]؛ یعنی به اختیار در وادی سمع قرار گرفتیم و آنچه را شنیده بودیم، اطاعت کردیم.

گفتیم سمع، مهم‌ترین قوّه و حس ماست و پس از آن، بصر است. در سه حس دیگر یعنی لامسه، شامّه و ذائقه، تأثیرات از دنیای بیرون به نفس منتقل می‌شود. اما سمع و بصر، فعالیت خود نفس هستند. یعنی چشم و گوش از عمق ملکوت و درون ما تأثیر می‌گیرند. به بیان دیگر، نفس، لمس و شمّ و چشیدن را انشا نمی‌کند، ادراک می‌کند؛ اما سمع و بصر را خودش - و در مراتب بالا، خدا- انشا می‌کند و بدون ابزار گوش و چشم هم می‌تواند بشنود و ببیند.

سایر حواس، از اشیاء غلیظ تأثیر می‌گیرند. اما شنوایی و بینایی حتی در رتبۀ نازل حس، از موج و نور تأثیر می‌گیرند که لطیف‌اند و ماده ندارند. یعنی از عالم کثرت، کمتر استفاده می‌کنند و وحدت بیشتری دارند.

قرآن‌کریم هم بارها به این دو حس اشاره کرده و هرجا خواسته از حقایق بگوید، انسان را به سمع و بصرش متوجه نموده است. زیرا بیشتر توجه انسان به رویدادهای عالم ماده، از طریق گوش و چشم است. پس اگر در یافته‌های سمع و بصرش بیندیشد، می‌تواند به ادراک برسد و وارد وادی عقل شود. به فرمایش قرآن:

"إِنَّ في‏ ذلِكَ لَذِكْرى‏ لِمَنْ كانَ لَهُ قَلْبٌ أَوْ أَلْقَى السَّمْعَ وَ هُوَ شَهيدٌ."[3]

همانا در آن [تاریخ] تذکری است برای هرکس که قلب دارد یا سمع را فعال کرده، درحالی‌که حاضر و شاهد است.

قرآن هیچ‌گاه انسان را به امور جزئی تاریخی توجه نمی‌دهد؛ بلکه کلیات را مطرح می‌کند و از مخاطب خود می‌خواهد حقایق کلی را درک کند و از آن‌ها درس بگیرد.

"وَ هُوَ الَّذي أَنْشَأَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَليلاً ما تَشْكُرُونَ."[4]

و اوست که برای شما سمع و بصرها و قلوب را انشا کرد؛ چه کم شکر می‌گزارید!

سمع و بصر را خدا انشا کرده و با سمع و بصر است که می‌توانیم اوصاف الهی را بیابیم و حمد و شکر او را به جا آوریم.

"ثُمَّ سَوَّاهُ وَ نَفَخَ فيهِ مِنْ رُوحِهِ وَ جَعَلَ لَكُمُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ وَ الْأَفْئِدَةَ قَليلاً ما تَشْكُرُونَ."[5]

سپس او را تسویه کرد و از روح خود در او دمید و برای شما، سمع و ابصار و قلب‌ها قرار داد؛ چه کم شکر می‌گزارید!

خداوند پس از خلقت نباتی و حیوانی انسان، آنجا که از روح خود در او دمید، سمع و بصر را در او قرار داد. پس این دو قوّه، فعل خدا نیستند؛ بلکه در روح الهی و صفات او ریشه دارند. اگرچه در رتبۀ ابزار یعنی حس، ظهور فعل الهی‌اند.

«سمیع» و «بصیر» از اسماء الهی‌اند؛ اما سایر حواس، اسم خدا نیستند. خداوند سمع و بصر را به ما داده تا قلب انسانی‌مان (فؤاد) از این طریق به فعلیت برسد و بتوانیم خلیفةالله شویم. پس راه خلیفةاللّهی، سمع و بصر است.

تعلق ما به روح الهی، با این دو قوّه است که در تمام مراتب وجودمان فعال‌اند. بقیۀ قوا نیز از این دو تأثیر می‌گیرند.

"إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشاجٍ نَبْتَليهِ فَجَعَلْناهُ سَميعاً بَصيراً."[6]

همانا ما انسان را از نطفه‌ای آمیخته آفریدیم و او را می‌آزماییم؛ پس سمیع و بصیر قرارش دادیم.

در آیۀ قبل از این آیه آمده که زمانی انسان، هیچ چیز قابل ذکری نبود. پس از اینکه خلقتش اتفاق افتاد و صاحب سمع و بصر شد، تازه انبیاء آمدند و راه را به او نشان دادند؛ وگرنه به کر و کور که نمی‌شود راه نشان داد. میدان ابتلای او در این راه نیز، همین سمع و بصر است.

"...أَمَّنْ يَمْلِكُ السَّمْعَ وَ الْأَبْصارَ... فَسَيَقُولُونَ اللَّهُ فَقُلْ أَفَلا تَتَّقُونَ."[7]

یا چه کسی مالک سمع و ابصار است؟... خواهند گفت: «الله.» پس بگو: «آیا تقوا پیشه نمی‌کنید؟»

مالک سمع و بصر، حتی مالک ابزارش خداست. حضور حق را در سمع و بصر خود ببینیم و حرمتش را با تقوا حفظ کنیم.

"أُولئِكَ الَّذينَ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فَأَصَمَّهُمْ وَ أَعْمى‏ أَبْصارَهُمْ. أَفَلا يَتَدَبَّرُونَ الْقُرْآنَ أَمْ عَلى‏ قُلُوبٍ أَقْفالُها."[8]

آن‌ها کسانی‌اند که خدا لعنتشان کرده؛ پس آن‌ها را کر نموده و چشم‌هایشان را کور ساخته. آیا در قرآن تدبر نمی‌کنند؟ یا بر قلب‌هایشان قفل‌هایی است!

تدبّر، درست گوش دادن و درست دیدن است، نه فکر ذهنی. اگر خوب ببینیم و بشنویم، می‌توانیم حلال و حرام را بشناسیم و امور خود را تدبیر کنیم. قلب هم که جای تدبیر الهی و ربّانی است، با سمع و بصر به ظهور می‌رسد. پس اگر سمع و بصر ما مشکل داشته باشند، قلب و درنتیجه ادراکاتمان مشکل‌دار می‌شود. آنجاست که اگرچه ظاهرمان متشرّع باشد، در معرض خطر لعنت الهی قرار می‌گیریم؛ نعوذ بالله! اما از کجا بفهمیم سمع و بصرمان مشکل دارند؟

اغلب ما در میدان حب، سریعاً جذب می‌شویم و در میدان بغض، زود از کوره درمی‌رویم. اما نمی‌دانیم کجایمان را اصلاح کنیم که این‌طور نباشیم. اگر تجربه‌های خود را روی کاغذ بیاوریم و منصفانه بسنجیم، می‌بینیم سرعت انتقال ما به حبّ و بغض‌های شخصی، از دیدن‌ها و شنیدن‌هایمان نشئت گرفته که اکنون باعث تخریب قلبمان شده و بر ادراکات آن، حجاب گذاشته است. درواقع قلب خراب، همان گوش و چشم خراب است.

این‌ها کد است؛ باید بارها و بارها گوش کنیم و بخوانیم و خود را با آن‌ها تطبیق دهیم. لااقل احوال یک روز خود یا حتی فقط یک حبّ و بغضمان را که ما را از پا انداخته و پشیمان کرده، بررسی کنیم؛ ببینیم سمع و بصر در این‌باره چه‌کاره بوده‌اند. آن‌وقت می‌توانیم بنای آتیه را بهتر و سالم‌تر بچینیم.

البته اگر قلب به جایگاه حقیقی خود برسد، دیگر هرچه ببیند و بشنود، تأثیر نمی‌گیرد. اما ما از بس با ابزار دیده‌ایم و شنیده‌ایم، نفسمان در انشاء سمع و بصر، ضعیف شده و باید خیلی مراقب باشیم. اگر خیلی چیزها می‌دانیم، اما می‌گوییم: «نمی‌توانم عمل کنم»، برای همین است که این دو قوّه را یله کرده‌ایم.

سمع و بصر با نفخ روح آمده‌اند و عجین با روح الهی هستند. دست‌کمشان نگیریم. ما با همین دو عضو مادی می‌توانیم به خدا برسیم. نگوییم: «سواد ندارم، عربی نمی‌دانم و...»؛ امور وجودی، تعلیم و تعلّم نمی‌خواهند. کسی که مراقب سمع و بصرش باشد، خودبه‌خود فطرت و قلبش فعال است و حقایق را درک می‌کند. البته اگر به مراتب حرکتش آگاهی داشته باشد، قوی‌تر، سریع‌تر، آسان‌تر و بی‌مزاحم‌تر بالا می‌رود؛ اما بدون آن هم می‌تواند برود.

کودک از زمانی که به دنیا می‌آید، شنوایی‌اش فعال است و برای همین باید در گوش او اذان و اقامه بگوییم؛ آن هم با نفَس طیّب. هنگامی هم که به حال احتضار افتاده، باید برایش قرآن بخوانیم و وقتی از دنیا رفت، تلقینش کنیم. این‌ها همه از اهمیت سمع می‌گوید؛ ولی ما ساده گرفته‌ایم، چون خود را نشناخته‌ایم.

اگر قدری توجهمان را به قوای حیوانی و شنیدن‌ها و دیدن‌های حسی و وهمی و ابزاری کم کنیم، سمع و بصر ملکوتی‌مان تقویت می‌شود. کافی است مراقب این دو قوّه و دو عضو باشیم؛ همین دوتا بلدند اعضای دیگر را کنترل کنند و حتی از قلب مراقبت می‌کنند تا آلوده نشود.

عامل بسیاری از خطاهای ما و نیز آنچه مانع می‌شود خیلی از خطاها را مرتکب شویم، سمع و بصر است. در جلسات قبل گفتیم که اگر حقیقتاً سمیع و بصیر باشیم، هر لحظه می‌توانیم معراج کنیم. چنان‌که پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) با تمام مراتب جسمانی، ملکوتی و عقلانی وجودش به معراج رفت؛ به دلیل اینکه تمام مراتب سمع و بصرش را فعال کرده بود.

یا حضرت علی(علیه‌السلام) در معراج نماز، هم چنان غرق در سجّاده و مسجود خود بود که نفهمید تیر از پایش کشیدند، هم مراقب فقیری بود که به کمک نیاز داشت. نه مثل ما که در نماز فقط مراقبیم صداهای بیرونی نیاید؛ اما مراقب خیال و قلب و عقلمان نیستیم که چقدر سر و صدا دارند و کجا سیر می‌کنند!

اولیاءالله با همین دو عضو، آسمان و زمین و زمان را درمی‌نوردند و تمام هستی برایشان عیان است. اما ما چه کرده‌ایم؟ چقدر پشیمانی‌ها از ناحیۀ گوش و چشم داریم که هنوز درگیر پیامدهایش هستیم و نمی‌توانیم تأثیراتش را از ذهنمان پاک کنیم! حتی خیلی دیده‌ها و شنیده‌ها داریم که قلبمان را آلوده کرده است. می‌گوییم: «کاش از اول ندیده و نشنیده بودم!»

این دو حس، قابلیت ظهور جلوات ربوبی و الهی را در تمام مراتب دارند. اما به همین نسبت، مستعد ظهور خبائث شیطانی هستند و همان‌گونه که خدا در آن‌ها حضور دارد، ابلیس هم هست و در دو عالم وهم و خیال کار می‌کند تا نگذارد به عقل برسیم. اگر با او برویم، جهنّمی می‌شویم و اگر با خدا برویم، به بهشت و عالم عشق راه می‌یابیم.

در قرآن کریم آمده که جهنم، هفت در دارد[9]. به بیان ملاصدرا این هفت در، همان حواس پنج‌گانه به‌علاوۀ وهم و خیال هستند. بهشت هم همین هفت در را دارد به علاوۀ درِ هشتم که قلب است[10]؛ و گفتیم سمع و بصر، ما را به قلب می‌رسانند. اگر حیات ما فقط همین بود که با پنج حس خود کار کنیم و تصاویر یافته‌های حسی‌مان را در خیال بکشیم، حتماً جهنمی بودیم. اما فقط این نیست و خدا برای ما باطن هم قرار داده. دین را نیز گذاشته تا بُعد ظاهری خود را در مسیر عبادت و طاعت و کسب خیرات ببریم تا از یافته‌های حسی و معانی جزئی، حقایق و کلیات را دریافت کنیم.

کلیات یا همان حقیقت توحید، مرکز دایره است که در آن، کثرت نیست. جزئیات مختلف نیز همه، شعاع‌های این مرکزند و ما با آن هفت حس و قوّه در این شعاع‌ها هستیم. اگر محدود در زاویۀ خود باشیم و حواسمان به چپ و راست باشد، خیلی چیزها از دنیا یاد می‌گیریم؛ اما از جزء و شخص خود فراتر نمی‌رویم. همۀ دایره در مرکز است؛ ولی تمام آگاهی‌های ما در قوای هفت‌گانه، به چپ و راست خودمان محدود می‌شود و با کلیات، ارتباطی نداریم.

اما اگر بتوانیم از جزئیات به کلیاتِ فرازمان و فرامکان برسیم، دیگر چپ و راستی نیست. همه ما می‌شوند و ما همه. تمام زوایا بر ما حق دارند و ما حقوق همه را رعایت می‌کنیم. کافر و مشرک هم ندارد. همه کس و همه چیز در رتبۀ خود در این دایره هستند؛ پس همه بر ما حق دارند. درواقع یک محور است که حق دارد و آن محور، همه است.

این یعنی کلّیت و کلی‌نگری. هرچه برای خود می‌پسندیم، برای همه می‌پسندیم و هرچه برای خود نمی‌پسندیم، برای همه نیز. اگر ما داشته باشیم، می‌خواهیم همه داشته باشند و اگر ما خوب باشیم، می‌کوشیم همه خوب باشند. اگر هم جایی بدی بود، خود را هیچ‌کاره نمی‌بینیم و نمی‌گوییم: «به من چه مربوط!» بلکه آن را عضوی از پیکرۀ خود می‌بینیم که برای خوب بودنش مسئولیم.

بنابراین عبادات و طاعات، مقدمه‌اند که ما را از محسوسات و جزئیات به ادراک معانی کلی برسانند. این، تکلیف اعضا و قوای هفت‌گانۀ ماست و هرچه می‌کنند، برای این است که قلب را به ادراک کلیات برسانند. اما کار قلب، عشق است که اگر فعال شود، ما را بهشتی می‌کند. اگر با عباداتمان به اینجا نرسیدیم، فکر نکنیم کاری کرده‌ایم؛ فقط وزر و وبالی بر خود افزوده‌ایم!

ملاصدرا می‌گوید: «هریک از این مشاعر، باطن و ظاهری دارند که باطنشان در رحمت است و ظاهرشان عذاب. پس ظاهر آن‌ها درهای باز به سوی جهنم است یا آنچه سبب دخول در جهنم می‌شود؛ و باطن آن‌ها درهای باز به سوی بهشت یا آنچه سبب دخول در بهشت می‌شود. هرگاه درهای جهنم بسته شود، درهای بهشت باز می‌شود؛ بلکه این‌ها دو روی یک سکّه‌اند و درِ هرکدام بسته شود، درِ آن یکی باز شده است. مگر درِ قلب که همواره بر محجوبان، بسته و ویژۀ اهل بهشت است. این در هرگز برای جهنمیان باز نمی‌شود؛ چراکه قلب‌های آنان مُهر خورده است!»[11]

این باطن یا بهشت، همان مرکز دایره است و ظاهر، شعاع‌ها هستند. خوردن، خوابیدن، دیدن و... در عالم ظاهر، کلی زحمت و دردسر دارد. مثلاً برای خوردن، قبلش باید زحمت بکشیم، کار کنیم، بپزیم؛ و بعدش باید بشوریم، سنگین می‌شویم، باید دفع کنیم و... . امور دیگر هم همین است. اگر باطن در کار نباشد و ابدیت، اخلاقیات، شرع و رضای خدا را کنار بگذاریم، چه دلیلی دارد این‌همه زحمت بکشیم؟ خیلی‌ها به اینجا می‌رسند و چون دیگر انگیزه‌ای برای زیستن ندارند، خودکشی می‌کنند! اما وقتی خدا باشد، این‌ها همه، تکلیفی است که می‌تواند ما را به قلب برساند.

البته ظاهربینان، همان ظاهر را می‌بینند که عذاب است؛ رحمت را هم در ظاهر می‌خواهند[12]. اما اهل باطن، درهای جهنم را به روی خود می‌بندند. آن هم در نگاه و بینش؛ نه اینکه در بیرون و عالم فعل، همه چیز را کنار بگذارند. زیرا ظاهر هم مال خداست. باید بخورند، بخوابند و...؛ اما این‌ها را به درِ بهشت یعنی قلب راه نمی‌دهند تا به رویشان قفل نشود.

درهای جهنم برای همه باز است؛ همان سفرۀ رحمانیت خدا در دنیا که همه به آن وارد می‌شوند. اما اولیاء خدا از این سفره، طوری استفاده می‌کنند که به درِ هشتم برسند. بقیه اسیر دنیا می‌شوند و چنان‌که گفتیم، پس از مرگ نیز همین جا می‌مانند، بدون ابزار دنیوی؛ و عذابشان همین است.

راه رسیدن به درِ هشتم، عبودیت و روحیۀ بندگی در مقابل خداست. عبادت ظاهری برای هفت درِ دیگر است. اگر بتوانیم با آن‌ها به عبودیت برسیم، درِ هشتم به رویمان باز می‌شود. آن‌وقت بی‌خیال بقیۀ درها می‌شویم. نه اینکه کنارشان بگذاریم؛ بلکه دیگر همه در قلب فانی شده‌اند و نیازی به مراقبت جدا ندارند.

آن‌وقت قلبمان قلبی می‌شود که استماع و استبصار صحیح دارد و حضور روح الهی را قوی و پررنگ در آن درک می‌کنیم. اما پیش از آن باید از خیلی عقبه‌های عالم ظاهر به ویژه در سمع و بصر عبور کند؛ که به فرمایش رسول‌اکرم(صلّی‌الله‌علیه‌وآله): "إِنَّ الْجَنَّةَ حُفَّتْ بِالْمَكَارِهِ"[13]؛ همانا بهشت با سختی‌ها پوشیده شده است.

 

[1]- سورۀ بقره، آیۀ 93.

[2]- سورۀ بقره، آیۀ 285.

[3]- سورۀ ق، آیۀ 37.

[4]- سورۀ مؤمنون، آیۀ 78.

[5]- سورۀ سجده، آیۀ 9.

[6]- سورۀ انسان، آیۀ 2.

[7]- سورۀ یونس، آیۀ 31.

[8]- سورۀ محمد(صلّی‌الله‌علیه‌وآله)، آیات 23 و 24.

[9]- سورۀ حجر، آیۀ 44.

[10]- الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة، ج9، ص330.

[11]- الحكمة المتعالية فى الاسفار العقلية الاربعة، ج9، ص331.

[12]- آن‌ها نیز جهت حرکت را گم کرده‌اند؛ وگرنه در درون می‌یابند که ظاهر و دنیا به خودی خود چقدر بی‌ارزش است.

[13]- به نقل از حضرت علی(علیه‌السلام) در نهج‌البلاغه، خطبۀ 176.