۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

باطن بيني

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

باطن‌بینی!

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 19، 24 محرّم 1440)

 

از برزخ گفتیم و بدن برزخی که با صوَر ادراکات نفس ساخته می‌شود. دانستیم انسان متوهّم که در مرتبۀ حس متوقف شده، حتی پس از مرگ، همین جا در تنگنای دنیا می‌ماند و دنبال ابزار و بدنی می‌گردد که دیگر نیست!

البته بدن برزخی متصل دارد؛ اما هرگز به عالم برزخ منفصل راه پیدا نمی‌کند. مثل کسی که در دنیا جسم دارد، اما ایزوله است و نمی‌تواند از هیچ‌چیز استفاده نماید.

در رتبۀ بعد، خیالی‌ها که از حس گذشته‌اند، اما نتوانسته‌اند اینجا به عقل برسند، به برزخ می‌روند. آن‌ها سمع و بصر باطنی خود را فعال نکرده‌اند و فقط تصاویری از جزئیات دنیا دارند. توهم را کنار گذاشته‌اند؛ چون فانی بودن دنیا را دیده و درک کرده‌اند. اما طهارت خیال ندارند و نتوانسته‌اند تصاویر دنیا را پاک کنند تا به طهارت عقل و بعد به عقل مستفاد و عالم عشق برسند. درنتیجه بدن فردایشان را تصاویر خیالی می‌سازد و جز نقش و نگار، چیزی در عالم عینی ندارند.

دیدیم نقش اصلی را در این‌باره، دو قوّۀ سمع و بصر ایفا می‌کنند[1] و ساختار جسم ما در دنیا و نیز بدنمان در برزخ و قیامت، با تأثیرات سمع و بصر ساخته می‌شود. حال ببینید در قبال این دو، چه مسئولیتی داریم و این‌ها چقدر می‌توانند ما را از حقیقت وجودمان دور یا به آن نزدیک کنند.

گفتیم «سمیع» و «بصیر» از اسماء خدا هستند و هرکس به اسماء خدا متخلق شود، آن اسماء روی او کار می‌کنند و اثر می‌گذارند. اما سایر حواس چنین نیستند و هرچه در آن‌ها قوی و آزموده شویم، مستقیماً طریق قرب خدا برایمان حاصل نمی‌شود؛ مگر آنکه ادراکات این حواس را در مسیر کلیات بیندازیم و برای بندگی خدا به کار گیریم.

دانستیم حواس دیگر، ابزار ادراکیِ نفس و وسیله‌ای هستند برای اینکه نفس بتواند یافته‌های آن‌ها را درک کند. اما سمع و بصر، انشاء نفس‌اند و «منِ» ما مساوی ظهور اسم «سمیع» و «بصیر» الهی است. پس اگر سمع و بصر خدا خارج از ذاتش است، سمع و بصر ما نیز بیرون از نفسمان است! سمع و بصر یا گوش و چشم، مظهر نفس نیستند، بلکه به انشاء نفس می‌بینند و می‌شنوند. درنتیجه ظاهر و باطنشان خیلی از هم جدا نیست.

برخلاف سایر حواس، ادراکات سمع و بصر، عینیت نفس می‌شوند و صورت آن‌ها در ما می‌ماند. الآن اگر بخواهیم بویی را که دیروز استشمام کرده‌ایم، به یاد آوریم یا مزۀ غذایی را که دیروز خورده‌ایم، دوباره بچشیم و در نفسمان حاضر کنیم، نمی‌توانیم. اما چیزهایی را که دیروز دیده یا شنیده‌ایم، به خوبی به یاد می‌آوریم و می‌توانیم آن‌ها را در درون خود ببینیم و بشنویم؛ چون مُدرِک سمع و بصر، خود نفس است و دیدنی‌ها و شنیدنی‌ها عین حضور در متن نفس‌اند. 

ما خیلی از ملموسات خود را فراموش کرده‌ایم؛ اما مُبصَرات و دیدنی‌ها را نمی‌شود به این راحتی از یاد برد؛ شنیدنی‌ها را نیز.

گاه حتی تأثیرات چیزهایی را که در کودکی دیده‌ایم و اختیاری نبوده، در روند غلط زندگی امروزمان می‌بینیم؛ اما هرچه می‌کوشیم، نمی‌توانیم آن‌ها را از درون خود پاک کنیم. معرفتمان بالا رفته، امیالمان به بلوغ رسیده، اراده‌مان آن‌قدر قوی شده که دیگر هرچه از آن دیدنی‌ها جلوی چشممان باشد، نمی‌بینیم؛ اما باز آثارِ دیدن‌های دیروز در خیالمان هست.

یا در گذشته، کسی به ما ناسزا گفته و توهین کرده؛ الآن رفته و همه چیز تمام شده، اما ما هنوز صدایش را می‌شنویم و نمی‌توانیم اثرش را از درونمان پاک کنیم. فقط عقل مستفاد می‌تواند به دادمان برسد؛ آن هم با سختی و فشاری که باید تحمل کنیم.

پس نگذاریم هر چیزی در حیطۀ دید و شنیدمان بیاید. تطهیر این دو قوّه، رکن طهارت سایر قواست. هرچه کمتر ببینیم و کمتر بشنویم، سایر قوایمان نیز کمتر می‌خواهند. اگر مراقب این دو باشیم، سایر حواسمان نیز کنترل می‌شوند و بی‌رویه دنبال امیال و تنوعات نمی‌روند. درنتیجه میدان فعالیت وهممان کوچک می‌شود و دنیایمان به حدّ ضروریات، محدود می‌گردد.

اما اگر بی در و پیکر ببینیم و بشنویم، مطمئن باشیم به هیچ چیز قانع نمی‌شویم؛ مدام دنبال جلوه‌های جدید دنیا می‌رویم و نه تنها چشم و گوش، بلکه سایر حواسمان نیز به تبع این دو، مزۀ تنوع را می‌چشند و دیگر سیری ندارند.

پس اگر سالکیم و سعادت ابدی و آرامش وجودی می‌خواهیم، برای طهارت سایر قوا هم شده، گوش و چشم خود را مهار کنیم. وگرنه سایر قوایمان نیز اسیر می‌شوند و از همه چیزِ دنیا تأثیر می‌گیرند.

خداوند در قرآن کریم می‌فرماید:

"قُلْ يَتَوَفَّاكُمْ مَلَكُ الْمَوْتِ... وَ لَوْ تَرى‏ إِذِ الْمُجْرِمُونَ ناكِسُوا رُؤُسِهِمْ عِنْدَ رَبِّهِمْ رَبَّنا أَبْصَرْنا وَ سَمِعْنا فَارْجِعْنا نَعْمَلْ صالِحاً إِنَّا مُوقِنُونَ."[2]

بگو: «فرشتۀ مرگ، شما را توفّی می‌کند...؛ و اگر می‌دیدی مجرمان را هنگامی که سرهایشان نزد پروردگارشان وارونه شده: «پروردگارا، دیدیم و شنیدیم، پس ما را برگردان تا عمل صالح انجام دهیم؛ که همانا ما یقین آوردیم.»

توفّی یعنی به تمام و کمال گرفتن؛ و خدا فردا جان‌های ما را با تمام شنیده‌ها و دیده‌هایمان می‌گیرد، نه سایر حواسمان. یعنی نفسمان می‌شود همان‌ها و با شخصیتی که برایمان ساخته و پرداخته‌اند، نزد خدا حاضر می‌شویم.

از سوی دیگر هم دیدیم سمع و بصر از ابتدای خلقت ما جعل شده‌اند. این دو با ما آمده‌اند، با ما زندگی می‌کنند و با ما از دنیا می‌روند. اما کسانی که ربوبیت و روند تربیتی خدا را وارونه بگیرند، آنچه را باید در دنیا ببینند و بشنوند، درک نمی‌کنند و وقتی از دنیا رفتند، تازه چشم و گوششان باز می‌شود؛ وگرنه آنجا چیز جدیدی نیست.

آن‌ها وقتی می‌فهمند غلط آمده‌اند، می‌خواهند برگردند تا سمع و بصرشان را صالح کنند. اما دیگر فرصتی نیست. همین جا وقتی می‌فهمیم خطا کرده‌ایم و توبه می‌کنیم، به سادگی از تبعاتش خلاص نمی‌شویم. اگر هم به آن اصالت دهیم، دیگر پاک نمی‌شود و ما را تا جهنم می‌برد. ما هم دست به دامن خدا می‌شویم که آن آثار را بردارد و کار را درست کند.

این آیه، کیفیت کاربرد دو قوّۀ سمع و بصر را در عالم دیگر بیان می‌کند که دریافت حقایق هستی، اسرار قرآن و فلسفۀ عبادات و احکام است و البته اصلش این است که در همین دنیا اتفاق بیفتد. حقیقت سمع و بصر، تفقّه و عمیق‌اندیشی در هستی است. نه اینکه باطن افراد را ببینیم، بلکه اسرار عالم را شهود و شنود کنیم و به عمق عبودیت برسیم.

ولی اغلب ما دیدن باطن دیگران را عرفان می‌دانیم و برایش ارزش می‌گذاریم؛ بدون اینکه معرفت و راه عبودیت را بشناسیم. درحالی‌که این کرامات بدون معرفت، درواقع کری و کوری یا به عبارت دیگر، شنود و شهود شیطانی است که ربطی به کمال انسانی ندارد. اما ما ترجیح می‌دهیم کسی را پیدا کنیم که از باطن‌ها خبر دهد، کارهای عجیب و غریب بکند و کرامتش را در این‌گونه امور خرج نماید؛ تا کسی که خودش راه معرفت را رفته، جایگاه دنیا و آخرت را شناخته، تجسّم بندگی شده و ما را نیز به همین راه دعوت می‌کند[3].

در همۀ مراحل، امکان تصرف شیطان هست، حتی وقتی به عقل فعال برسیم. شنود و شهود، زمانی حقیقی است که قلبمان شکوفا شود و از دیدنی‌ها و شنیدنی‌های وهمی و خیالی پاک گردد. این، راهی است که قرآن به ما می‌دهد.

جنس قرآن با همۀ مکاتب فرق می‌کند. جنس قرآن، عبور دادن انسان از وهم و خیال و تطهیر او از جزئیات و تصورات است. جنس قرآن، این است که انسان را به عالم وحدت می‌کشاند. لذتش هم فراتر از همۀ مکاتب است؛ لذتی صرفاً نوری و عقلی، ناشی از ادراک حقایق هستی. تا جایی که فرد حاضر می‌شود تمام کرامت‌ها را بدهد تا یک حقیقت را بفهمد، حتی در لحظۀ مرگش؛ چون می‌داند با یافتن یک معقول می‌تواند فردا دنیای وسیعی برای خود بسازد.

این، شنود و شهود حقیقی و عرفان صادق است و اهل این راه، نه تنها در دنیا شیطان را به کلی کنار می‌زنند، بلکه در قیامت هم نسبت به صداهای جهنمی کَرند و نمی‌شنوند[4]. اما دیدن‌های باطنی که سایر مکاتب می‌گویند، محدود به همین جاست و اصلاً ما را به عالم برتر نمی‌برد.

تاریخ را بخوانیم. کدام‌یک از ائمه(علیهم‌السلام) برای هدایت مردم از این کرامت‌ها استفاده می‌کردند؟ کرامت داشتند؛ اما به مردم، راه معرفت و عبودیت را نشان می‌دادند. نمونۀ کاملش نهج‌البلاغه است که راه‌ها و چاه‌ها را شناسانده و دریای بی‌کرانی از معارف الهی را برای همۀ مردم در تمام زمان‌ها به جا گذاشته است.

زمان حضرت عیسی(علی‌نبیّناوآله‌وعلیه‌السلام) این باطن‌بینی‌ها را معجزه می‌دیدند. اما در زمان ما چنین نیست. اعجاز برای امت پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) قرآن است؛ کتاب عقل، و عشق واحدی که در تمام هستی جریان دارد. اگرچه به تناسب ارزشمندی و گران‌سنگی این مکتب، راهش نیز سخت‌تر است و برای رسیدن باید هزاران درد و زلزلۀ مرگ را تحمل کرد.

در نفس انسان، هم اقتضای فجور و هم تقوا نهاده شده؛ به خود او بستگی دارد که با کدام بُعد وجودش از دنیا برود. در دنیا که باطن‌ها آشکار نیست، همه ظاهراً مثل هم‌اند و معلوم نیست هرکس در چه راهی و چقدر رفته است؛ مثل نطفه‌ها در رحِم که هنوز مشخص نیست با چه چهره، چه شخصیت و چه استعدادهایی متولد می‌شوند. اما به محض مرگ، هرکس هر بُعدی از حس، خیال، وهم یا عشق را به فعلیت رسانده باشد، به همان عالم کشیده می‌شود.

آینه و میزان، کجا بندد نفس / بهر آزار و حیای هیچ‌کس؟

آینه و میزان، محک‌های سنی(بلندمرتبه) / گر دوصد سالش تو خدمت‌ها کنی:

«کز برای من بپوشان راستی / بر فزون بنما و منما کاستی»

اوت گوید: «ریش و سبلت بر مخند / آینه و میزان، و آنگه ریو(حیله) و پند؟!

چون خدا ما را برای آن فراخت / که به ما بتوان حقیقت را شناخت

این نباشد، ما چه اَرزیم ای جوان؟ / کی شویم آیین روی نیکوان؟!»

پس خود را با ظواهر فریب ندهیم. دلمان را در آیینۀ معارف ببینیم و اگر نقص و عیبی بود، دنبال رفعش برویم. بدانیم حتی اگر مرده باشیم، همین که قلبمان را إحیا کنیم، قوایمان هم برمی‌گردد و اعضایمان دوباره کار می‌کند تا سمیع و بصیر شویم و حقیقت‌های هستی را ببینیم.

 

[1]- البته طبق شواهد، سمع برتر از بصر است؛ به ویژه به دلیل تقدّم سمع بر بصر در آیات قرآن و نیز آیاتی که بی‌عقلی و عدم فعالیت قلب را قرین ناشنوایی معرفی می‌کند.

[2]- سورۀ سجده، آیات 11 و 12.

[3]- البته اولیاءالله هم ممکن است خیلی چیزها را ببینند؛ چون برای تربیت انسان‌ها لازم است درونشان را بشناسند. اما هیچ خاطره‌ای از این دیدن‌ها برایشان نمی‌ماند. ولی دیگران حق ندارند ببینند؛ چون تا می‌بینند، عینیت نفسشان می‌شود و فراموش نمی‌کنند.

[4]- سورۀ انبیاء، آیۀ 102 : "لايَسْمَعُونَ حَسيسَها وَ هُمْ في‏ مَا اشْتَهَتْ أَنْفُسُهُمْ خالِدُونَ"؛ صدای جهنم را نمی‌شنوند و در آنچه نفسشان می‌خواهد، جاودان‌اند.