۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

اخلاص يعني...

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

اخلاص یعنی...

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 20، 27 محرّم 1440)

 

دانستیم سمع، برترین قوّۀ روحانی ما و قرین با عقل و قلب است که اگر در جای خود طیّب و طاهر باشد، سایر قوا نیز طیّب و طاهر می‌مانند. همان‌گونه که اگر قلب سالم باشد، خون را به تمام بدن می‌رساند و بدن سالم می‌ماند. گوش مثل قلب، پیوسته در تکاپو است و نه تنها در بیداری، بلکه در خواب هم می‌شنود و حتی به نور و تاریکی کار ندارد.

ولی بیشتر ما جان سالم نداریم! تا وقتی بدنمان سالم و زندگی‌مان روبه‌راه است، خوبیم؛ اما همین که اتفاقی بیفتد، در درون نابود می‌شویم و می‌خواهیم زمین و زمان را به هم بدوزیم. این یعنی ناسلامتی نفس و درنتیجه سمع.

گفتیم که ما هرچه می‌شنویم، همان می‌شویم. البته دیدن هم همین است، اما نه به قدر سمع. ولی زبری و خشنی اشیاء، فراموشمان می‌شود و نمی‌ماند؛ یا خوردنی‌ها فقط جسم ما را تأمین می‌کنند و تأثیری در انسانیتمان ندارند.

خداوند به ما وجود داده به‌علاوۀ اختیار و ابزار ظهور آن. خودمان هستیم که خود را می‌سازیم و انسان می‌شویم یا در مراتب دانی نباتی و حیوانی تعین می‌گیریم؛ چگونه؟ بیش از همه، با سمع که قرین عقل و قلب است.

دیدیم سمع حتی از بصر، قوی‌تر و در ادراکات بینشی و دریافت علم، کارآمدتر است. در قرآن 31 بار اسم «سمیع» الهی با اسم «علیم» آمده که نشان از ارتباط تنگاتنگ سمیعیت با علم، و قدرت سمع برای دریافت و درک تجلیات الهی دارد. تا جایی که اغلب ارتباط انبیاء با خداوند، از طریق شنیدن وحی و با اسم «سمیع» بوده است.

خداوند در قرآن کریم می‌فرماید:

"إِنَّ شَرَّ الدَّوَابِّ عِنْدَ اللَّهِ الصُّمُّ الْبُكْمُ الَّذينَ لايَعْقِلُونَ. وَ لَوْ عَلِمَ اللَّهُ فيهِمْ خَيْراً لَأَسْمَعَهُمْ وَ لَوْ أَسْمَعَهُمْ لَتَوَلَّوْا وَ هُمْ مُعْرِضُونَ."[1]

همانا بدترین جنبندگان نزد خدا، افراد کرِ لالی[2] هستند که تعقّل نمی‌کنند؛ و اگر خدا در آن‌ها خیری می‌دانست، هرآینه به گوششان می‌شنواند، درحالی‌که اگر می‌شنواند، هرآینه سر می‌پیچیدند و روی می‌گرداندند!

"إِذا أُلْقُوا فيها سَمِعُوا لَها شَهيقاً وَ هِيَ تَفُورُ. تَكادُ تَمَيَّزُ مِنَ الْغَيْظِ كُلَّما أُلْقِيَ فيها فَوْجٌ سَأَلَهُمْ خَزَنَتُها أَلَمْ يَأْتِكُمْ نَذيرٌ. قالُوا بَلى‏ قَدْ جاءَنا نَذيرٌ فَكَذَّبْنا وَ قُلْنا ما نَزَّلَ اللَّهُ مِنْ شَيْ‏ءٍ إِنْ أَنْتُمْ إِلاَّ في‏ ضَلالٍ كَبيرٍ. وَ قالُوا لَوْ كُنَّا نَسْمَعُ أَوْ نَعْقِلُ ما كُنَّا في‏ أَصْحابِ السَّعيرِ. فَاعْتَرَفُوا بِذَنْبِهِمْ فَسُحْقاً لِأَصْحابِ السَّعيرِ."[3]

عذاب اینان با صدا شروع می‌شود؛ صدایی که گفتیم بهشتیان نمی‌شنوند. از اهل جهنم سؤال می‌شود: «آیا کسی شما را از مسئولیت سمع و شنوایی آگاه نکرد؟ هشدارتان نداد؟» می‌گویند: «چرا؛ اما باور نکردیم!» پس یعنی شنیده بودند، ولی فقط در عالم ظاهر. برای همین ادامه می‌دهند: «اگر شنیدنمان را با تعقل همراه می‌کردیم، جایمان اینجا نبود!» آن‌ها به گناه و گمراهی بزرگشان اعتراف می‌کنند؛ اما دیگر از رسیدن به خدا خیلی دور شده‌اند!

"سُبْحانَ الَّذي أَسْرى‏ بِعَبْدِهِ لَيْلاً مِنَ الْمَسْجِدِ الْحَرامِ إِلَى الْمَسْجِدِ الْأَقْصَى الَّذي بارَكْنا حَوْلَهُ لِنُرِيَهُ مِنْ آياتِنا إِنَّهُ هُوَ السَّميعُ الْبَصيرُ."[4]

این آیه دربارۀ معراج پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) است؛ اما اسمی از آن حضرت نبرده و فرموده: عبد. با توجه به اشاره‌ای که در پایان آیه آمده، اینجا عبد، کسی است که سمع و بصرش را برای خدا خالص کرده و از خود، هیچ ندارد. درنتیجه هر فعلی از خدا ظهور پیدا کند، در او ظاهر می‌شود. او خصوصیات خود را در سمع و بصر کنار گذاشته و صحنه را خالی کرده تا خدا بیاید و گوش و چشم و دست و پا و همه چیزش را او بگرداند؛ یعنی فاعل، حق باشد و فعل او در بنده ظهور کند.

مثل دو روی یک سکّه؛ همان که خداوند در قرآن می‌فرماید:

"فَلَمْ تَقْتُلُوهُمْ وَ لكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُمْ وَ ما رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ رَمى..."[5]

پس شما آنان را نکشتید، خدا بود که کشتشان؛ و تو [خاک و سنگ] نینداختی هنگامی که انداختی، بلکه خدا انداخت.

یعنی: شما روی سکّه هستید و من درون شمایم و هم در جمال، هم در جلال، منم که کار می‌کنم، نه شما.

این همان وجه ربّ است که: "...كُلُّ شَيْ‏ءٍ هالِكٌ إِلاَّ وَجْهَهُ..."[6] و "كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ. وَ يَبْقى‏ وَجْهُ رَبِّكَ ذُو الْجَلالِ وَ الْإِكْرامِ"[7]. تمام اعمال ما هالک است و فانی می‌شود، مگر آنچه ظهور خدا در مظهرش باشد. نه که انجام بدهیم، بعد ببینیم فانی شد؛ بلکه از همان ابتدا نیست! کو این‌همه خوردن‌ها، گفتن‌ها، رفتن‌ها، مهمانی‌ها و سایر کارهای ما؟! اما کارهای اولیاء خدا باقی و اثرش ماندگار است؛ چون نه تنها آلت ظهور حقّ‌اند، بلکه وجهشان وجه‌الله شده و فعل خدا که ظهور می‌کند، در آن‌ها ظاهر می‌شود. فعل خدا هم باقی است؛ که "ما عِنْدَكُمْ يَنْفَدُ وَ ما عِنْدَ اللَّهِ باقٍ..."[8].

بنده‌ای که این حقیقت را درک کند، دیگر با هیچ‌یک از افعالش مشکلی ندارد؛ نه حبّ و مهر و لطفش، نه بغض و قهر و غضبش. هرجا لازم باشد، همه چیز را می‌بیند و می‌شنود و از شبهه و حرام هم نمی‌ترسد؛ چون می‌داند کار خدا درست است. پس هم امروز و هم برای فردا، "...لا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَ لا هُمْ يَحْزَنُونَ"[9] است.

ولی ما هرچه کنیم، می‌ترسیم؛ چون خودمان هستیم و برای همین کارمان فانی است و اثر ندارد. البته خدا به هر حال باقی است؛ اما دیگر ما به تعین هدف خلقت که فعل الهی است، نمی‌رسیم. نمی‌رسیم تا وقتی که فاعل، الله باشد و فعلش از ما صادر شود. الله هم هرگز نه گناه می‌کند، نه کار بیجا؛ بی‌جهت نه می‌خندد و نه عصبانی می‌شود، نه حبّی دارد و نه بغضی. اما ما چقدر از کارهایمان بیجا نیست؟ می‌توانیم ادعا کنیم که فعل خدا از ما صادر می‌شود؟!

البته این‌ها همه در نگاه است؛ وگرنه ممکن است در فعل، تغییری حاصل نشود. این یک اصل است که هرچه ما فاعلش باشیم، از بین می‌رود؛ چون اصلاً نمی‌توانیم فاعل باشیم. ما خودمان فعل خداییم و اوست که ما را آفریده، نه خودمان، نه پدر و مادرمان و نه عناصر مادی و طبیعت. چگونه می‌شود خدا از خلقت و فعل خود دست بردارد؟ او همچنان فاعل ماست و «اگر نازی کند، در هم فرو ریزند قالب‌ها»؛ چطور ما که فاعل خودمان نیستیم، فاعل فعلمان باشیم؟

خدا ما را آیینه کرده تا خودش را ببیند. پس بفهمیم اوست که خود را در ما می‌بیند، نه که ما از خود زیبایی و کمالی داشته باشیم. او ما را خلیفۀ خود قرار داده و خلیفه، کسی است که کارهای مستخلفٌ‌عنه را انجام می‌دهد؛ یعنی کسی که او را خلیفۀ خود کرده است. این اصل صرف‌نظر از مسیر کمال و بندگی ما، به نوعِ بودن و اصل وجودمان برمی‌گردد. اگر این بینش را پیدا کنیم، ما را به خلوص می‌رساند و دنیا و آخرتمان را آباد می‌کند.

صدالبته این بینش، یک حقیقت است؛ نه آن شعارها که ما می‌دهیم و می‌گوییم: «من که کاری نکردم؛ خدا توفیق داد!» اگر واقعاً این‌طور است، پس چرا در ازای کارمان توقع پاداش داریم از خدا و دیگران؟ مگر چه‌کاره‌ایم؟! هرچه هم عبادت و کار خیر بکنیم، باید بدانیم او کرده؛ و آن‌قدر این اصل را به باور خود بدهیم که دیگر در هیچ کاری خود را نبینیم.

همه چیز مال اوست. ما نیز مال اوییم. پس فعلمان هم باید مال او باشد، حتی عبادتمان. اگر از خود و هوای خود کنار بکشیم، می‌بینیم او انجام می‌دهد و فعلش از ما به ظهور می‌رسد. خدا و اولیاء او تنها دوستان ما هستند و البته هرچیز و هرکس که رنگ آن‌ها را داشته باشد. دست خود را بدهیم تا آن‌ها ما را بالا ببرند. چرا خودمان برویم که قدم‌هایمان فانی شود و هیچ چیز برایمان نماند؟

مولوی در دفتر اول مثنوی، داستانی از لقمان آورده که ظاهر خوبی نداشت، اما عزیزترین غلام برای شاه بود. سایر غلامان برای او نقشه کشیدند. میوه‌های باغ را خوردند و گفتند کار او بوده. شاه هم عصبانی شد. لقمان به شاه گفت: «به همۀ ما آب جوش بنوشان و بعد دستور بده بدویم تا معلوم شود کار چه کسی بوده است.» شاه چنین کرد و همه بالا آوردند. اما لقمان، جز آب در شکمش نبود و بقیه، معلوم شد که میوه‌ها را خورده‌اند!

این قصۀ همۀ ماست و در روزی که سرّها برملا شود، معلوم می‌گردد هر کار را ما کرده بودیم یا خدا؛ و آیا فاعل نماز و روزه‌ها، بندگی‌ها و کلاً زندگی ما خدا بوده یا نعمت‌های مادی و معنوی او را احتکار کرده بودیم. وقتی قرار است فردا همه چیز معلوم شود، همین امروز همه را برگردانیم، ببینیم در درون خود چه داریم و اصلاح و تطهیرش کنیم.

هرچه جز عشق خدای احسن است / گر شکرخواری است آن جان کندن است

چیست جان کندن؟ سوی مرگ آمدن / دست در آب حیاتی نازَدن

خلق را دو دیده در خاک و ممات / صد گمان دارند در آب حیات

جهد کن تا صد گمان گردد نود / شب برو، ور تو بخسپی، شب روَد!

خواب مرده لقمه مرده یار شد / خواجه خفت و دزد، شب بر کار شد

ما یک عمر بندگی کرده‌ایم؛ اما اگر به آب حیات نرسیم، همه فانی است و فردا هیچ نداریم. تنها راه بقا این است که هرچه می‌کنیم، با دوست باشد؛ بلکه این هم محدود است و هرچه می‌کنیم، باید کار او باشد، نه ما. بکوشیم تا چون و چراهایمان نسبت به این آب حیات، کم شود و در همین شب دنیا، نور او را بجوییم؛ وگرنه شیطان بر ما شبیخون می‌زند.

نار، خصم آب و فرزندان اوست / همچنان که آب، خصم جان اوست

بعد از آن، این نار، نار شهوت است / کاندر او اصل گناه و زلّت است

نار بیرونی به آبی بفسرَد / نار شهوت، تا به دوزخ می‌برد

چه کُشد این نار را؟ نور خدا / نور ابراهیم را ساز اوستا

تا ز نار نفسِ چون نمرودِ تو / وارهد این جسمِ همچون عودِ تو

شهوت ناری به راندن، کم نشد / او به ماندن، کم شود بی هیچ بد

تا که هیزم می‌نهی بر آتشی / کی بمیرد آتش از هیزم‌کشی؟

چون که هیزم بازگیری، نار مُرد / زانکه تقوا آب، سوی نار بُرد

آتش بیرونی با آب خاموش می‌شود؛ اما تنها چارۀ آتش شهوت، نور بینش، تعقل و عمیق‌اندیشی است. آتشِ «من کردم، من نکردم» را فقط نور خدا می‌کُشد. همان نوری که آتش نمرود را بر ابراهیم، سرد و خاموش کرد.

خودبینی و هوای نفس، چیزی نیست که به این راحتی مهار شود. اگر هرچه را نفسمان می‌خواهد، بدهیم، عادت می‌کند و با هیزم بیشتر، آتشش شعله می‌گیرد. اگر هم ندهیم، حریص می‌شود و بیشتر دنبال هوایش می‌دود. اگر می‌خواهیم رام شود، باید مبادی میلمان را پاک کنیم؛ نفسمان را به خدا بسپاریم و بگذاریم هرچه لازم است، او بدهد. خدا که بخیل نیست؛ حتی اگر سخت و با فشار بدهد، به خیر و صلاح است و هرگز ما را وانمی‌گذارد.

از علی(علیه‌السلام) آموز اخلاص عمل / شیر حق را دان مطهّر از دغل

مولوی جریان جنگ احزاب را می‌گوید که حضرت علی(علیه‌السلام) بر یکی از جنگاوران عرب به نام عمروبن‌عبدود چیره شده بود. اما وقتی او بر روی آن حضرت خدو انداخت، حضرت از جنگیدن دست کشید. عمرو از این حرکت، متحیّر شد.

گفت: «بر من تیغ تیز افراشتی / از چه افکندی، مرا بگذاشتی؟

آن چه دیدی بهتر از پیکار من / تا شدی تو سست در اشکار من؟

آن چه دیدی که چنین خشمت نشست / تا چنان برقی نمود و باز جست؟

بازگو، دانم که این اسرار هوست / زانکه بی شمشیرْ کشتن، کار اوست

راز بگشا ای علی مرتضی / ای پس از سوءالقضا، حسن‌القضا»

علی(علیه‌السلام) پاسخ داد که کار، کار خداست و او به دست و به قدم خود، هیچ حرکتی نمی‌کند:

گفت: «من تیغ از پی حق می‌زنم / بندهٔ حقّم، نه مأمور تنم

شیر حقّم، نیستم شیر هوی / فعل من بر دین من باشد گوا

رخت خود را من ز ره برداشتم / غیر حق را من عدم انگاشتم

سایه‌ای‌ام، کدخدایم آفتاب / حاجبم من نیستم او را حجاب

من چو تیغم، پر گهرهای وصال / زنده گردانم، نه کشته در قتال

خون نپوشد گوهر تیغ مرا / باد از جا کی برد میغ مرا؟

کوهم و هستیِ من بنیاد اوست / ور شوَم چون کاه، بادم یاد اوست

جز به باد او نجنبد میل من / نیست جز عشق احد، سرخیل من

تیغ حلمم گردن خشمم زده است / خشم حق بر من چو رحمت آمده است

چون درآمد علتی اندر غزا / تیغ را دیدم نهان کردن سزا

تا أحبّ لله آید نام من / تا که أبغض لله آید کام من

بخل من لله، عطا لله و بس / جمله لله‌ام، نی‌ام من آنِ کس

وانچه لله می‌کنم، تقلید نیست / نیست تخییل و گمان، جز دید نیست»

آری؛ علی(علیه‌السلام) محور و مدار وجودش را می‌شناسد و مراقب است هرگز از آن منحرف نشود. می‌داند نور وجودش از شمس الله است. برای همین اگر ذره‌ای غیر خدا در میان آید، شمشیر را در نیام می‌کند تا حبّ و بغضش فقط برای خدا باشد. این، بینشی است که همه چیز را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد.

آن مهربان‌تر از پدر، آن‌به‌آن این پرده‌ها را در درون ما نیز کنار می‌زند و در صحنۀ نبرد با هوای نفسمان خود را آشکار می‌کند. به ویژه وقتی از کار غلط خود پشیمان می‌شویم، منتظر است تا همه چیز را به دستش بدهیم. اما ما با اینکه قبول داریم از خداییم، باز کنار نمی‌نشینیم تا او ظهور پیدا کند و به سویش برگردیم.

ما همه نفسی و نفسی می‌زنیم / گر نخواهی، ما همه اهریمنیم!

غیر تو هرچه خوش است و ناخوش است / آدمی‌سوز است و عین آتش است

ابزار و افعال ظاهری ما راهزن حقیقت وجودمان است. وقتی عبادات را از خود و برای خود می‌بینیم، پای رفتنمان می‌شکند و در فراز و نشیب‌های راه می‌افتیم. ما چون فعل خدا را فعل خود نمی‌بینیم، خیر و شرّمان قاطی می‌شود؛ نه اینکه چون خیر و شرّ را با هم داریم، او را نبینیم. مطمئن باشیم اگر او را ببینیم، می‌فهمیم همه چیز سر جایش است.

 

[1]- سورۀ انفال، آیات 22 و 23.

[2]- معمولاً اگر کسی گوشش نشنود و سمعش کار نکند، قدرت تکلّم را نیز از دست می‌دهد و نمی‌تواند سخن بگوید.

[3]- سورۀ ملک، آیات 7 تا 11 : هنگامی که در آن [عذاب جهنم] افکنده می‌شوند، پیوسته می‌جوشد و صدای وحشتناکی از آن می‌شنوند؛ نزدیک است از شدت خشم، پاره‌پاره شود. هرگاه گروهی در آن انداخته می‌شوند، نگهبانان جهنم از آن‌ها می‌پرسند: «مگر بیم‌دهنده‌ای برایتان نیامد؟» می‌گویند: «چرا آمد؛ تکذیبش کردیم و گفتیم: خدا چیزی نازل نکرده و شما در گمراهی بزرگید!» می‌گویند: «اگر می‌شنیدیم یا تعقّل می‌کردیم، در بین جهنمیان نبودیم!» پس به گناه خود اعتراف کردند؛ دور باشند جهنمیان [از رحمت خدا]!

[4]- سورۀ إسراء، آیۀ 1 : منزّه است آن‌که شبی بنده‌اش را از مسجدالحرام به سوی مسجدالأقصی سیر داد که اطرافش را برکت دادیم تا از آیاتمان به او نشان دهیم؛ همانا او سمیع بصیر است.

[5]- سورۀ انفال، آیۀ 17.

[6]- سورۀ قصص، آیۀ 88 : همه چیز هلاک‌شدنی است، مگر وجه او.

[7]- سورۀ رحمن، آیات 26 و 27 : هرچه بر آن است، فانی است؛ مگر وجه پروردگارت که صاحب جلال و اکرام است.

[8]- سورۀ نحل، آیۀ 96 : آنچه نزد شماست، تمام می‌شود و آنچه نزد خداست، باقی است.

[9]- سورۀ یونس، آیۀ 62 : نه ترسی بر آن‌هاست و نه اندوهگین می‌شوند.