۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

اسلام، عهد عقلانيت

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

اسلام، عهد عقلانیت

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 21، 28 محرّم 1440)

 

این جلسه می‌خواهیم جایگاه سمع و بصر را در اسلام با یهود و مسیحیت، مقایسه کنیم. البته ازآنجاکه قرآن، مؤیّد کتب قبل از خودش است، ما تاریخ انبیاء و امم قبل را هم از قرآن می‌خوانیم و مبنای بحث ما حقایق قرآن است.

اسلام، افق تمام ادیان و جامع نبوت انبیاء است. یعنی در عین حال که تمام شرایع را در خود دارد و تمام مراتب هستی و وجود انسان را پوشش می‌دهد، همه چیز را از بالا می‌بیند و همۀ مراتب را به سوی افق جهت می‌دهد و تأثیر آن‌ها را در قلّۀ وجود نشان می‌دهد، نه فقط مراتب نازل. ازاین‌رو ما نیز جایگاه سمع و بصر را از افق و قلّه که ریشه‌های درونی آن است، بررسی می‌کنیم؛ نه در جزئیات شنیدنی‌ها و دیدنی‌های ناسوت.

به طور کلی رویدادهایی که در هستی اتفاق می‌افتد، ازجمله ماهیت ادیان، نحوۀ ارسال انبیاء و نوع خبر آوردن آن‌ها از غیب، با شرایط زمانی و مکانی و رتبۀ وجودی امت‌ها متناسب است. به عنوان مثال، معجزات انبیاء، شغل و پیشۀ ابتدایی آن‌ها نبوده؛ بلکه هرکدام با توجه به زمان و مکانی که در آن مبعوث شده‌اند و متناسب با استعداد و ظرفیتی که امتشان داشته‌اند، معجزه آورده‌اند. این‌ها همه به مراتب ظهور هستی و استعداد انسان‌ها ارتباط دارد.

اول، حضرت موسی. یکی از معانی «موسی» در زبان عبری، آب است و معجزات آن حضرت نیز بی‌ارتباط با آب نبوده است. طبق آیات قرآن، زندگی حضرت موسی از ابتدا با آب آغاز می‌شود. در نوزادی، مادرش او را با صندوقی در آب می‌اندازد. بعد آسیه همسر فرعون، او را از آب می‌گیرد و به درون قصر می‌برد. در آخر هم دریا در مقابلش می‌شکافد تا با بنی‌اسرائیل از آن بگذرد و نجات یابد. بعد دریا به جای خود برمی‌گردد تا فرعون و قومش در آب غرق شوند.

در رأس رسالت موسوی، بحث سحر مطرح بود و او می‌خواست بساط سحر فرعونی را در هم بشکند. چرا؟ چون بنی‌اسرائیل، اهل سحر و ساحری بودند؛ یعنی روحیه‌شان این بود که بدون عقل و برهان و استدلال، اسباب مادی را به کار گیرند و از آن‌ها نتایج غیبی به دست آورند. برای همین می‌طلبید حضرت موسی معجزاتی بیاورد که پاسخگوی این روحیۀ آن‌ها باشد. در عین حال باید روحیه‌ای جهادی و جلالی می‌داشت تا بتواند با فرعونیان مبارزه کند.

مردم آن زمان، گرایش به غیب داشتند؛ اما با سحر و طلسم و نجوم و... که همه ریشه در ناسوت داشت. رگه‌های نژادپرستی و فرعون‌منشی در آن‌ها دیده می‌شد و به علوم غریبه اصالت می‌دادند. حضرت موسی هم با اینکه در عرصۀ سیاسی، تیشه به ریشۀ فرعون زد، در عرصۀ فرهنگی موفق نشد این روحیۀ قومش را که یکی از مراتب و نمودهای وجود انسان است، به عقلانیت برساند. درنهایت، این ویژگی جزء روحیه و فرهنگ قوم یهود شد و امروز هم در آن‌ها حاکم است. تا جایی که ریشۀ مکاتب فراماسونری و شیطان‌پرستی، همین یهودیت انحرافی است و در سینمای هالیوود نیز در راستای همین فرهنگ، کار می‌کنند.

از این که بگذریم، بین مسیحیت و فرهنگ امت حضرت عیسی نیز تناسب هست. آن زمان، مردم در هنرهای تمثیلی و ترسیمی پیشرفت کرده بودند و به این زمینه‌ها توجه داشتند. معجزات حضرت عیسی نیز بیشتر در باب تمثّل و کرامت و نمایش غیب در عالم ماده بود؛ مثل تمثّل فرشته بر حضرت مریم برای تولد ایشان، معجزۀ زنده کردن مرده، حیات دادن به مجسّمۀ گِلی و در آخر هم اینکه کسی ممثّل شد و به جای آن حضرت به قتل رسید.

ظهور چنین رویدادهایی، متناسب با روحیات مسیحیان در آن زمان بود. آن‌ها بیشتر، خدا را با ذهن و خیال می‌پرستیدند و حتی چه‌بسا فکر می‌کردند می‌توانند خود خدا را هم ترسیم کنند! اما متأسفانه امروز هم این روحیه مانده و نشانه‌اش اینکه کلیساها در سراسر دنیا پر از مجسّمه و نقاشی است.

البته هم یهود و هم مسیحیت در اصل، فرهنگ توحیدی دارند. اما انسان‌ها در طول زمان، یهود را در قالب حس گرفته‌اند و مسیحیت را در قالب خیال. درنتیجه این دو شریعت را از مجرای خود منحرف کرده‌اند و کلی رنگ و لعاب به آن داده‌اند؛ به قول حافظ: «چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند!»

پس از این‌ها اسلام آمد. از حس و خیال و حتی عقل فعال عبور کرد و معجزه‌اش کتابی شد که تمامش تعقل است و برای درک آن باید فکر و عقل را به کار انداخت. اسلام، لطیف‌ترین ادیان است و نه سحر و جادوی زمان موسی را دارد، نه تمثّلات زمان عیسی را. چرا؟ چون نظام هستی در حرکتش آن‌قدر تجرد یافته که قابل شده موجودی عاقل بیاورد که بالاترین وحی برای او نازل شود. این یعنی امت اسلام، عقلای هستی‌اند و به چنان رشدی رسیده‌اند که از این پس هرکس بیاید، قابلیت دریافت عقل را دارد.

جایگاه و وطن وجود ما این است و قابلیت داریم عقل را ظهور دهیم. اما نکند فرهنگمان نشان دهد که در محلّۀ یهود و مسیحیت زندگی می‌کنیم! درست است که این ادیان نیز از جانب خدا آمده‌اند. اما با رتبه و استعداد وجود ما تناسبی ندارند و روحیه‌مان نباید مثل آن‌ها باشد. همان‌گونه در اعتقاد، هیچ‌گاه یهودی یا مسیحی نمی‌شویم؛ چون می‌دانیم با آمدن اسلام، شرایع قبلی منسوخ شده‌اند.

ما مسلمانیم و دین و قانونی که خدا برایمان نازل کرده، سیستم کامل اسلام است. اما باید ببینیم روحیه‌مان مطابق کدام دین است. اگر به عقل رسیدیم، واقعاً مسلمانیم. اما اگر نرسیدیم، منتظر نباشیم راه دیگری بیاید؛ چون نیست! این آخرش است. برای همین هم آخرین امام، غایب شده؛ چون از این پس هر راهی غیر از او بیاید، انحرافی است.

امروز جنگ نرم ما با دنیا همین است. روحیۀ ما را می‌سنجند که چه می‌طلبد؛ سمع و بصرمان در کدام میدان کار می‌کند، دنبال کدام می‌دود و با چه خوشحال می‌شود و احساس کمال و رسیدن می‌کند. بعد، از همان طریق در قالب معنا با ما کار می‌کنند و هرچه می‌خواهند، به خوردمان می‌دهند. ما هم نمی‌فهمیم و به جای عقل، دنبال شیطان می‌رویم؛ چون عقل و گوش و چشممان درست کار نمی‌کند.

این یعنی فرهنگمان یهودی و مسیحی است؛ اگرچه اسممان مسلمان! مثلاً برای رفع مشکلاتمان دنبال فالگیر و باطن‌بین و دعانویس می‌رویم و خود را به روان‌شناسی و سحر و فریب‌های آن‌ها می‌سپاریم. البته خیلی از علوم غریبه، واقعیت دارند و می‌شود با شیاطین و اجنّه، به عالم دخان راه یافت و سحر و جادو کرد. اما این، فرهنگ هیچ‌یک از اولیاء الهی نبوده است. در اسلام، ائمه(علیهم‌السلام) برای راهنمایی مردم، صحبت می‌کردند، عوالم وجودی‌شان را به آن‌ها نشان می‌دادند و عقل‌ها را فعال می‌کردند؛ اگرچه کرامت و هنرهای غیبی هم داشتند و تمام عالم، دستشان بود.

این، نمود فرهنگ یهود در ماست. نمود فرهنگ مسیحیت نیز این است که از شنیدن معارف عقلی خسته می‌شویم، اما از دیدن تئاتر که عالم خیالمان را تحریک می‌کند، لذت می‌بریم. یا با خواندن کتاب، خوابمان می‌گیرد؛ اما حاضریم ساعت‌ها فیلم ببینیم که همه‌اش حس و خیال است. عقلمان حالِ اینکه با معقولات برود، ندارد و از خمودی بیرون نمی‌آید تا مسائل را عقلی تحلیل کند؛ اما حس و خیالمان اوج می‌گیرد و همه جا کار می‌کند.

قدیم، این‌قدر قصّه‌های کرامات و تمثلات بزرگان مطرح نبود. اما الآن بسیاری از محافل و متون معنوی از همین‌ها پر شده. بسیاری از مردم نیز به جای معرفت امام که عقل محض است، سراغ امور حسی و کتاب‌های کرامات می‌روند. فال و جادو و طلسم هم با اینکه به پرستیژ متشخّص و شیک امروزی‌ها نمی‌خورد، ناباورانه در جامعه رواج یافته است!

خلاصه، یهود و مسیحیتی که منحرف شده، امروز در قالب صهیونیسم دارند تمام گوش و چشم و افکار ما را پر می‌کنند و کنترل دنیا دست این فرهنگ است. ما هم به آن‌ها دل داده‌ایم. حتی در خاک و آب و هوا و غذا دست برده‌اند[1]. برای آمدن امام، این‌ها باید درست و عقلانی شود. اوایل انقلاب، همه به معنا گرایش پیدا کرده و لطیف شده بودند. اصلاً امکان جنگ نرم نبود و اگر هم پیش می‌آمد، کسی به آن میدان نمی‌داد. اما حالا جنگ نرم شده و همه در آن افتاده‌اند.

اسلام، نماد تعقل است و مسیحیت و یهود تحریف‌شده، نماد تمثّل و توهم. تعقل در جبروت ریشه دارد و آن دو در ناسوت یا فوقش ملکوت. مسلّماً دین جبروتی از بقیه برتر است. پیامبر این دین نیز عاقل‌ترین پیامبر و عقل کل است که خدا از ابتدا به جای اینکه موهبت‌های دنیوی به او بدهد، هرچه را داشت، از او می‌گرفت تا عقلش به ظهور رسد.

قرآنش هم کتاب تعقل و برای هر دوره و هر روحیه‌ای جدید است؛ چون برای همیشه آمده و پس از این کتاب دیگری نخواهد آمد. البته فصاحت و بلاغت در معانی و الفاظ هم دارد؛ اما حقیقتش دریای ژرفی از عقلانیت است که هرگز خالی و کم‌عمق نمی‌شود.

این امر نه اینکه فقط ادعا و اعتقاد مسلمانان باشد، بلکه برای سایر دانشمندان و مستشرقان نیز روشن شده که اسلام، دین عقل و دانش است. بخش بزرگی از تاریخ علم، به اسلام برمی‌گردد و علوم اسلامی در تمام زمینه‌های طب، نجوم، ریاضی، فلسفه و مهم‌تر از همه، عرفان حقیقی، پیشینه‌های عمیق و قوی دارد. جای تردید نیست که علوم عقلی در اسلام، بارها برتر و عالمانه‌تر است از ظهور علوم حسی در یهود یا علوم تمثیلی در مسیحیت.

اما کو؟ ما حتی فرصت نداریم کتاب دینمان را تورّق کنیم، چه رسد به تعقل! کجایند عقلا و عرفای اسلامی؟ قرن پانزدهم هجری چه شده که اثری از این‌ها نیست؟ چرا این‌قدر به صورت چسبیده‌ایم و باطن‌بینی‌ها و کشف و کرامات برایمان لذت دارد؟ عبادت و مجاهده و چلّه‌گیری هم اگر داریم، برای رسیدن به همین امور است. هرکس هم از این‌گونه توانایی‌ها داشته باشد، می‌گوییم: «خوش به حالش، خوش به سعادتش!» و می‌خواهیم هرطور شده، ما هم برسیم.

اما اگر عقل داشتیم، نمی‌خواستیم با این‌ها آدم شویم! چرا دنبال عروج وجودی نیستیم و خود را در ترازوی عقل نمی‌سنجیم که چقدر وجودمان لطیف و خیالاتمان طاهر شده، وهمیاتمان از بین رفته و آگاهی‌مان از حقایق و یقینمان به غیب، بیشتر شده است؟ بیشتر دنبال اینیم که نوری ببینیم یا خوابی ببینیم یا امام را ببینیم! غافل از اینکه در وجودمان قلّه‌ای به نام عقل داریم و باید آن را رصد کنیم که به کجا رسیده و به کجا نرسیده است.

اسلام، دینی است که جریان عقلانی خود را حفظ کرده تا بالأخره با ظهور آخرین حجت خدا، حاکمیت ظاهری آن هم برپا شود. اما سایر مکاتب و ادیان تحریف‌شده، امواج و کف‌اند که کم‌کم می‌روند و تا آن روز محو می‌شوند.

متأسفانه بسیاری از ما اهالی این آخرین مکتب و بهترین راه نیز فرسنگ‌ها از آن فاصله گرفته‌ایم و در خاک‌های بیگانه از اصل وجودمان سُکنی گزیده‌ایم! طوری عمل کرده‌ایم که امروز می‌بینیم خیلی از جوانانمان عاقل نشده‌اند؛ چون به جای اینکه از ابتدا برای عاقل شدن، تربیتشان کنیم، فقط به فکر اصلاح ظاهرشان بوده‌ایم و مدام «بکن، نکن» گفته‌ایم. الآن هم همین‌طور رفتار می‌کنیم.

چاره چیست؟ اکنون که فرهنگ انحرافی یهود و مسیحیت در دنیا حاکم شده، چه کنیم؟ مسئولیت ما این است که بتوانیم آن محسوسات و تمثّلات را بگیریم و عقلی‌شان کنیم. کشف و کرامت، دروغ نیست؛ واقعیت دارد. اما باید جایگاهش را بشناسیم و بدانیم کمال، به عقل است، نه به این‌ها. تکنولوژی و رسانه هم جزء زندگی امروز شده؛ اما باید از این ابزار نیز برای پرورش و پویایی عقلمان استفاده کنیم، نه که در حس و خیال محدود شویم.

مثلاً وقتی فیلم می‌بینیم، اگرچه محسوس است، سریعاً عقلمان فعال شود و دریافت‌های عقلی از آن بگیریم.

امروز آن‌قدر تکنولوژی و رسانه قوی شده که امام هم بیاید، بعید است بدون این‌ها کار کند. او حتماً پیشرفته‌ترین‌ها را خواهد داشت؛ منتها به نحوی که اگرچه در حس است، عقل را پرورش دهد. یعنی در همین دنیای مادی و سفرۀ حس، معقولات را به خورد جانمان بریزد. برخلاف اینکه امروز امور حسی در قالب معنا و حتی به نام عقل عرضه می‌شود!

امروز برای شکوفایی عقل باید از هر فنّ و هنری استفاده کنیم تا بتوانیم این جنگ نرم را پیروز شویم و به صلح و اتحاد عقل و خیال و حس برسانیم. اینجاست که برتری سمع و یافته‌های آن روشن می‌شود. مثلث وحی، عقل و شنود، رهیافت ما برای ورود به عالم غیب است و می‌تواند ما را به محتوای این مثلث یعنی غیب برساند. این سه با هم تقارن دارند و جدا نیستند. شنود به عقل می‌رساند و عقل به وحی. بدون این‌ها نمی‌شود به رتبۀ عالی وجود رسید.

سمع، دریچۀ عقل است. گوش، دهانِ جان ماست و سهم بسزایی در دریافت‌های وهمی یا عقلی ما دارد. اگر می‌خواهیم قلب و روحیۀ انسانی در رتبۀ اسلام داشته باشیم، باید سمع و بصرمان درست فعال شود. فرهنگ اقتصادی و سیاسی‌مان نیز از همین نشئت می‌گیرد.

***

در مثنوی جریان ماهی‌های برکه را خواندیم که یکی‌شان عاقل بود و پیش از رسیدن صیادان رفت. ماهی نیم‌عاقل تعلّل ورزید و به جای اینکه دنبال او برود، ماند تا صیادان آمدند و دام انداختند. می‌توانست بنشیند و غصه و افسوس بخورد تا به دام افتد؛ اما در عوض، واکاوی کرد تا خود را بیابد و به این نتیجه رسید که در برکه، خود را به مردن بزند. به پهلو روی آب افتاد و بی‌حرکت با موج، روان شد؛ سبک و بی‌وزن، خود را به آب سپرد تا آب حرکتش دهد.

ما نیز ماهی‌های نیم‌عاقلیم. عقل کلی که غایب شده؛ عاقلان هم او را از پسِ پرده یافته‌اند و راهش را دنبال کرده‌اند. اما ما هنوز مانده‌ایم. آخرالزمان هم زمان بدترین بلاهاست که همه غربال می‌شوند. جنگ مسلّحانه این‌قدر سخت نیست. اما در جنگ نرم، به راحتی ممکن است کسی که صبح با ایمان از خانه رفته، شب با کفر برگردد!

حالا چه کنیم؟ بمانیم تا شکارچی صهیونیسم، جان ما را به دام بیندازد؟ نه؛ باید خود را به مردن بزنیم؛ نه که ادا درآوریم؛ مردن، نشانه دارد. برکه‌ای که باید در آن بمیریم، دنیا و اموالمان است. هوس‌ها، خوشی و ناخوشی‌های محدود، زاویه‌نشینی‌ها، سود و زیان‌های شخصی، «دلم می‌خواهد» و «دلم نمی‌خواهد»ها، ای‌کاش‌ها و چون و چراها، و آخ و اوخ‌های ماست. باید از اسارت این بندها رها شویم و از دنیا آسان بگذریم؛ «هرچه پیش آمد، خوش آمد.»

مرگ پیش از مرگ، امن است ای فتی / این‌چنین فرمود ما را مصطفی(صلّی‌الله‌علیه‌وآله)

گفت: «مُوتُوا کُلّکُم مِن قَبلِ أن / یَأتِیَ المَوتُ تَمُوتُوا بِالفِتَن»

سر جایمان بشینیم، خود را به جریان ولایت بسپریم و بگذاریم به سمت اقیانوس بی‌کرانش هدایتمان کند. هرچه پیش آمد، ما تصمیم نگیریم! قبول کنیم که نفس بر وجودمان حاکم است. دست و پای خود را ببندیم؛ اندکی تأمل کنیم که هر تصمیم، از قلبمان می‌آید یا ذهن و نفسمان است و آیا با آن آرامش داریم یا نه. اول مطمئن شویم، بعد انجام دهیم.

البته وقتی هم خود را به آب سپردیم، فکر نکنیم صاف و با ناز و نوازش، ما را به سمت بهشت می‌برند. آدم عاقل می‌پذیرد که راهِ رفتن، پر از فراز و نشیب است و قدم در وادی عشق گذاشتن، سر شکستن هم دارد. پس نمی‌گوید: «خدا با من راه بیاید تا من راه بیایم!» جریان آب، کلی بالا و پایین دارد، می‌گیرد، می‌دهد؛ دیگر به ما مربوط نیست که چون و چرا کنیم. اگر دست و پای بیهوده بزنیم یا هر طعمه‌ای می‌اندازند، بگیریم، دوباره برایمان تور می‌اندازند.

صیاد وقتی ماهی را مرده دید، از شکار او ناامید شد. ماهی هم توانست به سمت اقیانوس برود. ولی صهیونیسم در قالب تکنولوژی و رسانه، روزبه‌روز برای ما بیشتر می‌ریزد و این نشان می‌دهد که در برکۀ دنیا، خود را به مردن نزده‌ایم! دلمان می‌خواهد همین جا بمانیم و از جاذبه‌هایش استفاده کنیم. به زبان «مرگ بر آمریکا» می‌گوییم؛ اما عملاً کاری نمی‌کنیم تا از غصه بمیرد! همان که شهید بهشتی گفت: «به آمریکا بگویید عصبانی باش و از عصبانیت خود بمیر!»

مردن در برکۀ دنیا یعنی وقتی تحریم یا قحطی است، خودمان برویم دنبال کشف و از منابعمان استفاده کنیم. نه که ناامید شویم و باز منتظر بمانیم غرب به ما چیزی بدهد! مثل ماهی سوم که در آب ماند و به دام افتاد. او احمق بود که به جای اینکه دنبال راه چاره بگردد، تسلیم جوّ حاکم شد. ما همه چیز داریم؛ فقط باید زحمت بکشیم و همان‌گونه که در دفاع مقدس، جان دادیم تا پیروز شدیم، اینجا هم جان بکَنیم تا پیروز شویم.

ماهی احمق وقتی صید شد و در آتش افتاد تا کباب شود، از درد و سوز، ندای پشیمانی سر داد که: کاش به برکه برمی‌گشتم تا دنبال عاقل بروم! اما این هم از حماقت او بود، نه حقیقت؛ چون بیدار نشده بود و اگر برمی‌گشت، باز مثل قبل عمل می‌کرد. ما نیز خیلی وقت‌ها پشیمان می‌شویم. خدا هم ما را برمی‌گرداند و خطایمان را جبران می‌کند. اما آیا آدم می‌شویم؟ بدانیم اگر اینجا نتوانیم به عقل برسیم و همین‌طور ادامه دهیم، فردا دیگر فرصت برگشت نیست.

عقل می‌گفتش: «حماقت با تو است / با حماقت، عقل را آید شکست

چون که عقلت نیست، نسیان، میر توست / دشمن و باطل کن تدبیر توست

از کمیِ عقل، پروانهٔ خسیس / یاد نارَد ز آتش و سوز و حسیس(صدای آرام آتش)

چون که پَرش سوخت، توبه می‌کند / آز و نسیانش بر آتش می‌زند

ضبط و درک و حافظی و یادداشت / عقل را باشد که عقل، آن را فراشت

بیشتر ما در محرّم و رمضان، به خود می‌آییم و راه عقل در پیش می‌گیریم. اما همین که می‌گذرد و سفره‌های عمومی معنویت جمع می‌شود، همه چیز از یادمان می‌رود و در صحنه‌های امتحان، دوباره هوای نفسمان می‌جوشد. چرا؟ چون معارف را عاقلانه نگرفته‌ایم. فکر کرده‌ایم همین که بدانیم، کافی است؛ و حماقت یعنی ماندن در لفظ و مفهوم و درک ذهنی و توهمی، یعنی ساده گرفتن این امور جدّی.

البته زیاد اصرار داریم نکات معرفتی را در ذهن حفظ کنیم یا ضبط یا یادداشت نماییم. اما این‌ها همه در قوّۀ تخیّل و حافظه است و به تنهایی به درد وجودمان نمی‌خورد. اگر عقل داریم، در وجودمان بنویسیم. یک حرف که آنجا بنویسیم، با یک دفتر کاغذی پر از یادداشت، برابری می‌کند و برایمان کافی است.

پس خلاصه اینکه بمیریم، پیش از آنکه فتنه‌ها ما را بکُشند! مثل کسانی که از سقوط قیمت دلار، سکته می‌کنند و می‌میرند؛ چون زندگی‌شان را بر این اساس ریخته‌اند. نتیجۀ دل بستن و تعلق به دنیا همین است؛ یا حرص برای جمع کردن یا حسرتِ جمع نکردن یا غصۀ از دست دادن! برای همین است که اقبال و ادبار دنیا این‌قدر ما را تحت تأثیر قرار می‌دهد؛ اما دنیایی گناه و رذیله داریم و عین خیالمان نیست که سرمایۀ اصلی وجودمان دارد هدر می‌رود.

راه چاره فقط عقل است. تا عقل نداریم، حتی عهد و چلّه و عبادت و... فایده ندارد و کثرت و عجب و خودبینی می‌آورد. تا جایی که آن‌قدر خود را خوب و بزرگ می‌بینیم که دیگر نمی‌توانیم حرف کسی را تحمل کنیم و هرکس هرچه بگوید، به ما برمی‌خورد. برای همین است که پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) به حضرت علی(علیه‌السلام) می‌فرماید: «وقتی بندگان با نیکی و عمل خیر به پروردگارشان نزدیک شدند، تو با عقل به او نزدیک شو.»[2]

 

[1]- این یک اصل روشن است که هرچه غذا ترکیبات بیشتر داشته باشد، به همان اندازه وجود فرد، بیشتر غلظت می‌گیرد. نمی‌شود جسم غلیظ باشد و روح لطیف را ظهور دهد. اما غذاهای امروزی و به ویژه فست‌فودها پر از ترکیب‌اند؛ آن هم ترکیباتی که خواص مواد را از بین می‌برد و حتی آن‌ها را مضر می‌کند. این بلایی است که آن‌ها بر سر غذاها آورده‌اند! اگر می‌خواهیم سالم باشیم، این اصول را بفهمیم و باور کنیم؛ نه اینکه فقط هی رژیم «بخور، نخور» بگیریم!

[2]- مشكاة الأنوار في غرر الأخبار، ص251.