۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

نفس، عاشق عقل

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

نفس، عاشق عقل

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 24، 3 صفر 1440)

 

از جایگاه سمع گفتیم که حس و قوّۀ برتر ماست و اگر جایگاه خود را پیدا کند، می‌تواند در اتحادش با نفس ناطقه، سایر قوایمان را به استخدام خود درآورد. درواقع ما با این حس می‌توانیم نفس را با کلّ قوا در جهت وهم، خیال یا عقل حرکت دهیم. پس اگر این یکی را جمع کنیم، تمام حواسمان جمع می‌شود و اگر رهایش کنیم، همۀ حواس رها می‌گردد.

اما نفس. نفس، استعدادی است که در ابتدا هیچ تعینی ندارد؛ ولی اقتضای تمام مراتب را دارد و حتی می‌تواند به روح کلی و عقل مستفاد وصل شود. برخلاف روح که اگرچه در تمام مراتب حضور دارد، رنگ هیچ‌کدام را نمی‌پذیرد و هرگز صبغةاللّهی‌اش را در اتصال به خدا از دست نمی‌دهد.

در فلسفه می‌گویند نفس، جسمانیةالحدوث است؛ یعنی در ماده پدید می‌آید و به جسم تعلق می‌گیرد. بعد حرکت جوهری‌اش آغاز می‌شود و در ذات خود سیر می‌کند تا به کمالش برسد؛ مثل حرکت نطفه تا جنین شدن و تولد که در ذاتش اتفاق می‌افتد و او را به رتبه و عالم برتری از وجودش می‌رساند.

نفس هم در اثر حرکت با ماده، تعین پیدا می‌کند و کاملاً تحت فرمان ربوبیت قرار می‌گیرد. او در هر مرتبه‌ای می‌میرد تا به مرتبۀ بالاتر برسد. اما خودش نمی‌میرد، چون ذاتاً وابسته به حق‌تعالی است. استعداد نفس، وصل شدن به عقل است و آن‌قدر سیر می‌کند تا این استعداد را به فعلیت و ظهور برساند. سیری‌ناپذیری در خواسته‌های دنیایی نیز نشانۀ همین فعلیت نفس است. اما نوع و جهت این فعلیت، به اختیار خود فرد بستگی دارد.

نفس ما عاشق خداست. او مطیع ربّش است. خودش را روحانیةالبقا کرده و ما باقی شده‌ایم. فعلیت و بقایش هم در مراتب عقل است. اما اینکه در مرتبۀ عقل هیولانی تعین بگیرد یا عقل بالملکه یا عقل فعال یا مستفاد، به ما بستگی دارد. خدا به نفس، الهام فجور و تقوا کرده؛ اما ماییم که انتخاب می‌کنیم کدام‌یک را می‌خواهیم.

"إنَّا لله" یعنی خدا اجازه داده ما خلیفه‌اش شویم و إنّیت ما، در نفسمان است که اگر به اختیار خود به ربوبیت خدا تن دهیم، خلیفه‌اش می‌شویم. آن‌وقت نفسمان در جهت درست به عقل می‌رسد و زندگی‌مان را با عقل تأمین می‌کند؛ زندگی دنیا را با عقل معاش و زندگی ابدی را با عقل معاد؛ "فِي الدُّنْيا حَسَنَةً وَ فِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً"[1].

نفس ما تحت تربیت اسم «ربّ» است و عاشقانه در تجرد روحانی وجود خود سیر می‌کند. او از زمانی که سمیع و بصیر شده، به فعلیت رسیده و از همان ابتدا خوب و بد را به ما نهیب زده است. همواره هم با ما صادق بوده و راه درست را نشانمان داده؛ هرجا لازم شده، هشدار داده که مراقب باشیم؛ اما ما چون او را نمی‌شناسیم، با او روراست نیستیم.

اگر صادق باشیم، می‌گوید و بلکه نشان می‌دهد چه چیزهایی را دوست دارد یا ندارد. می‌گوید کدام جلوۀ دنیا دوست‌داشتنی است و کدام نه؛ کدام دوست‌داشتنی است، اما دل‌بستنی نیست، گسستنی است. یا کدام بغض، ناراحت‌شدنی است، اما انتقام‌گرفتنی نیست؛ پس حتی اگر به حکم خدا قصاص کردیم، نباید در آن بمانیم؛ بلکه در هر میدانی هستیم، سهم خود را بگیریم و بگذریم.

یک مرتبۀ نازل صدق، راستگویی است. اما اصلش همین است که با نفس خود صادق باشیم. ببینیم او که را دوست دارد و از که بدش می‌آید، همان‌ها را دوست داشته باشیم و بدمان بیاید. ببینیم نسبت به کدام رتبۀ وجود جدی است و نسبت به کدام بی‌خیال، کدام رتبه را ساده می‌گیرد و کدام را سخت؛ ما نیز مثل او باشیم.

صدق یعنی "...عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ..."[2]. بر همین اساس است که شیعه، حسن و قبح را عقلی می‌داند و حتی کودکی که هنوز تعلیم ندیده، خیلی چیزها را درک می‌کند. اگر فرزند کوچکی داریم، می‌توانیم این را امتحان کنیم. همین که صدایمان کمی بالا رود، ناراحت می‌شود. چرا؟ مگر چه می‌فهمد؟ هیچ؛ نفسش خشونت را برنمی‌تابد. یا اگر بخندیم، می‌خندد. وقتی برایش آغوش باز کنیم، خود را در آغوشمان می‌اندازد و اگر به او پشت کنیم، دنبالمان می‌دود. این‌ها یعنی عشق را، محبت و بغض را می‌شناسد؛ اگرچه هنوز اشخاص را نشناسد.

عقل، مساویِ روراست شدن با نفس است؛ نفسی که خودش عقل تعین‌یافته است. نه تنها پس از بلوغ، بلکه پیش از آن نیز موردی را پیدا نمی‌کنیم که او با ما صادق نبوده باشد؛ چه وقتی می‌خواهیم تصمیم بگیریم، چه وقتی از تصمیم و کارمان پشیمان می‌شویم. این یعنی هیچ عذر تقصیری به پیشگاه خدا نداریم.

پس اکنون چه کنیم؟ توبه؛ البته با صدق. از آنچه هستیم، صادقانه بگریزیم و صادقانه از او اطاعت کنیم. وقتی با خودمان صادق شدیم، نفس، ما را از عالم فهم خارج می‌کند و به عالم ذوق می‌برد تا وجود خود را ببینیم که تجلی صفات و اسماء خداست. آن‌وقت تمام حواسمان از اسارت وهم و خیال رها می‌شود و معنوی می‌گردد. به قول مولوی:

چون یکی حس در روش بگشاد بند / مابقی حس‌ها همه، مبدل شوند

چون یکی حس، غیر محسوسات دید / گشت غیبی بر همه حس‌ها پدید

چون ز جو جست از گله، یک گوسفند / پس پیاپی جمله زان سو برجهند

گوسفندانِ حواست را بران / در چرا از "أَخْرَجَ الْمَرْعى"[3] چران

تا در آنجا سنبل و ریحان چرند / تا به گلزار حقایق، ره برند

غیب، چیز عجیب و غریبی نیست؛ همین جاست، بطن اشیاء است. فقط باید مراقب گوش خود باشیم تا سمعمان به غیب برسد؛ بعد سایر حواس نیز از حس و وهم رانده می‌شوند و غیب را می‌بینند و درک می‌کنند. اصلاً خدا طوری غیب را در وجودمان می‌نشاند که در هر شرایطی قرار گرفتیم، یادمان نرود؛ نه اینکه خوب گوش کنیم و بفهمیم، اما در میدان امتحان از یاد ببریم.

ما در دنیا آمده‌ایم تا همیشه زندگی کنیم، نه که بمیریم؛ پس یاد بگیریم زندگی کردن در بقا را. وقتی حواسمان در محسوسات دنیا می‌چرد، ردش کنیم؛ بگذاریم و بگذریم، نه که بگذریم و با خود ببریم. همان‌گونه که در نطفگی، جنینی، نوزادی و جوانی، مراتب نازل را گذاشتیم و به مراتب بالاتر رفتیم.

اگر از حس عبور کنیم، به اسرار هستی می‌رسیم و حقایق، جانمان را سیر و سیراب و غنی می‌کند. نفس که روحانی شد، می‌تواند عالم ماده را نیز با عقل پر کند؛ اما غذای جسم هیچ‌گاه عقل را سیر نمی‌کند. شاید تجربه کرده باشیم وقتی انسان مؤمنی را خیلی دوست داریم، همین که کنارش باشیم، تماشا و هم‌صحبتی‌اش سیرمان می‌کند و حتی اگر ساعت‌ها چیزی نخوریم، احساس گرسنگی نداریم؛ چون عقلمان سیراب می‌شود و سیراب می‌کند.

هر حست پیغمبر حس‌ها شود / تا یکایک سوی آن جنّت رود

حس‌ها با حس تو گویند راز / بی حقیقت، بی زبان و بی مَجاز

کین حقیقت، قابل تأویل‌هاست / وین توهم، مایۀ تخییل‌هاست

آن حقیقت را که باشد از عیان / هیچ تأویلی نگنجد در میان

آن‌ها که به درک حقایق و غیر محسوسات رسیده‌اند، حقیقت برایشان عینی و یقینی می‌شود. دیگر حتی لازم نیست حرف بزنند؛ بلکه بی سخن، جانشان گویا می‌شود. عین "كُنْ فَيَكُونُ"[4]؛ همان‌گونه که آب سیراب می‌کند.

جسم، ظاهر؛ روح، مخفی آمده است / جسم همچون آستین، جان همچو دست

باز عقل از روح، مخفی‌تر پَرد / حس به سوی روح، زوتر ره بَرد

جنبشی بینی، بدانی زنده است / این ندانی که ز عقل، آکنده است

تا که جنبش‌های موزون سر کند / جنبش مس را به دانش، زر کند

زان مناسب آمدن، افعال دست / فهم آید مر تو را که عقل هست

روح وحی از عقل، پنهان‌تر بوَد / زانکه او غیبی است، او زان سر بوَد

اینجا منظور از روح، روح حیوانی است و روح انسانی، روح وحی است. هر رتبه نسبت به رتبۀ نازل خود اصالت دارد؛ مثلاً دست نسبت به آستین، روح حیوانی به دست، عقل به روح حیوانی و روح انسانی به عقل. ما اگر آستینمان بسوزد، می‌خواهیم دستمان بماند؛ اما وقتی اسیر حس هستیم، حاضریم روح انسانی‌مان آسیب ببیند تا امیال و روح حیوانی‌مان ارضا شود. یا اگر بین دنیا و آخرتمان تضاد باشد، دنیایمان را می‌دهیم تا آخرت را بگیریم. فکر می‌کنیم فردا به طریقی خود را پاک می‌کنیم و دینمان را پس می‌گیریم! اما از کجا معلوم که توفیقش را به دست آوریم؟

عقل در اینجا عقل معاش و بعد عقل فعال است که هردو را باید به دست عقل کلی و مستفاد بدهیم. دربارۀ عقل فعال در جلسات قبل، زیاد گفته‌ایم. عقل معاش هم این است که فرد بتواند زندگی‌اش را خوب تأمین کند و در هر کاری اراده نماید، موفق شود. اما اگر می‌خواهد انسان باشد، باید معاش خود را نیز به ولی بسپارد و بگذارد او تأمینش کند؛ هرطور خودش می‌خواهد، با روزیِ کم یا زیاد.

امروز عقل معاش ما خیلی خوب رشد کرده؛ اما متأسفانه اغلب انسانی نشده است. برای همین خیلی‌ها نان شبشان را ندارند؛ اما برخی از ما برای آینده ذخیره می‌کنیم. جاری و رها نیستیم. بقیه امروز مشکل دارند؛ ولی ما فقط به فکر آیندۀ خود هستیم. می‌گوییم: «آن‌ها هم خدا دارند، دولت دارند، خیّر دارند!» حتی به فرزندانمان نمی‌توانیم بدهیم تا مشکلاتشان حل شود! به هر حال که وقتی از دنیا برویم، همه چیزمان برای دیگران می‌ماند. پس چرا الآن می‌ترسیم و نمی‌توانیم بگذریم؟ این ترس از کجاست که حاضریم بمیریم، اما مال یا مقاممان را از دست ندهیم؟

این‌ها همه، عقل معاش است. چطور می‌توانیم به عقل معاد برسیم؟ بگذاریم و بگذریم. اما وقتی تا بعد از مرگ هم می‌خواهیم بار شأن و شئونمان را بر دوش بکشیم، نمی‌توانیم عقل معادمان را رشد دهیم. هرکدام درِ زندگی خصوصیِ خود را بسته‌ایم و برای دیگران فقط دعا می‌کنیم. معلوم است که در این فضا نه عارف و صاحب‌نفَسی می‌شود یافت و نه حتی دعاهای دسته‌جمعی اثر دارد.

ما همین که فکر و اندیشه داریم، حرکت می‌کنیم، می‌بینیم، می‌شنویم و عقل معاش یا حتی عقل معادمان فعال است، فکر می‌کنیم خودمان زنده‌ایم و چون خود را می‌بینیم، حقّ عقل کلی را ادا نمی‌کنیم. حال آنکه نفس ناطقه یعنی «منِ» ما خودسر، از پسِ این‌همه کار برنمی‌آید و اگر استعداد تجرد نداشته و ربوبیت خدا و عقل پیوسته با او نباشد، هیچ قدرتی ندارد و نمی‌تواند جسم را انشا یا تدبیر کند.

نفس چون عبد عقل و مطیع اوست، قدرت حرکت، اندیشه، انشا و تدبیر پیدا می‌کند[5]. اگر عقل را بیابیم، همۀ حرکاتمان نه تنها در بُعد ظاهری و معاش، بلکه در باطن نیز متناسب و متعادل می‌شود. اما ما جنبش‌های ظاهری و باطنی را از خود و قوا و اعضا و امیال خود می‌بینیم: «پدرم یا همسرم داده‌اند، ذهنم فهمیده، دلم خواسته، پایم رفته، خودم زحمت کشیده‌ام و...!» برای همین هم در هیچ بُعد مادی یا معنوی، با تعادل زندگی نمی‌کنیم؛ تازه هرچه سنّمان بالا می‌رود، بدتر می‌شود و چیزهایی می‌خواهیم و به اموری گرایش پیدا می‌کنیم که تا دیروز اصلاً کاری به آن‌ها نداشتیم.

عقل احمد از کسی پنهان نشد / روح وحی‌اش مُدرَک هر جان نشد

روح وحیی را مناسب‌هاست نیز / درنیابد عقل، کان آمد عزیز

گه جنون بیند، گهی حیران شود / زانکه موقوف است تا او آن شود

چون مناسب‌های افعال خضر / عقل موسی بود در دیدش کدر

نامناسب می‌نمود افعال او / پیش موسی چون نبودش حال او

خلاصه آنکه روح انسانی در لایه‌های عمیق وجود ماست. برای همین ندایش را راحت نمی‌شنویم. شاید پنهان به نظر رسد؛ اما لطیف است، پنهان نیست. گفتیم زمان پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) این لایه‌ها روشن شد؛ همه به عقل فعال رسیدند و اسلام آوردند. اما پس از رحلت پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) متفرّق شدند و عقل مستفاد را نیافتند و نپذیرفتند.

 

دنیای امروز نیز با عقل فعال می‌چرخد. اما این عقل، جهت وحدت پیدا نکرده و حتی مانع ظهور عقل مستفاد شده است. وقتی با عقل فعال بسنجیم، دنیا را ناموزون و نامناسب می‌بینیم؛ مدام می‌گوییم: «چرا این شد؟ چرا آن شد؟ چرا من؟ چرا کم؟ چرا زیاد؟...» و تمام زندگی‌مان را این چراها می‌پوشاند؛ در حس و خیال و عقل فعال.

اما عقل وحی، ولایت علوی است؛ چون و چرا ندارد. او به سرّ هستی و پدیده‌ها پی می‌برد؛ بلکه ایمان می‌آورد اموری هست که عقل او نمی‌رسد. پس عقلش را به خدا و عقل مستفاد می‌سپارد. گویی تمام هستی را که فعل خداست، مثل افعال خضر می‌بیند. شاید گاه این افعال و خرابی‌ها و آبادی‌ها به نظرش بیجا یا حتی غلط برسد؛ اما او موسایی است که صبر می‌کند و می‌داند خضر ولایت هرچه کند، به‌جاست، اگرچه هر روز کارش را به روالی جدید پیش بَرد.

عقل وحی، "الْبَابُ الْمُبْتَلَى بِهِ النَّاس"[6] است که درجۀ عقل انسان‌ها را محک می‌زند. یعنی همان ولایت که سریان یک حقیقت در تمام فراز و نشیب‌ها، بالا و پایین‌ها، سخت و آسان‌ها و حرکت و سکون‌هاست. کسی که به اینجا می‌رسد، درمی‌یابد که: "لَا حَوْلَ وَ لَا قُوَّةَ إِلَّا بِاللَّه" و "...لا حَبَّةٍ في‏ ظُلُماتِ الْأَرْضِ وَ لا رَطْبٍ وَ لا يابِسٍ إِلاَّ في‏ كِتابٍ مُبينٍ"[7].

ببینید چنین فردی چقدر آزاد است! چطور زندگی می‌کند؟ او بدون چون و چرا وظیفه‌اش را می‌فهمد و با صبر و آرامش انجام می‌دهد. در فراز، بالا می‌رود و در فرود، سر جایش می‌نشیند؛ نه که فراز و فرود را به زور جابه‌جا کند. اما وقتی دارد می‌افتد، چطور آرام است؟ به راحتی؛ اگر قرار بر افتادن است، می‌افتد و می‌داند به صلاحش بوده است. البته ما نیز بارها افتاده‌ایم و فهمیده‌ایم همین افتادن‌ها و کتک خوردن‌ها چقدر زیبا بوده؛ اما خود را به آن راه زده‌ایم!

حقیقت، آن است که خدا با جلوات دنیا دارد ما را بالا و پایین می‌کند تا بتوانیم رشد کنیم؛ چون خودمان خواسته‌ایم خلیفةالله شویم و این راهش است. پس اگرچه نفهمیم، فراز و نشیب دنیا به نفعمان است. ما همچون موساییم که آمده‌ایم به ولایت خضر وصل شویم. پس هرچه شد، ساکت باشیم. البته نه سکوت احمقانه؛ بلکه سکوت مستی که ناشی از عشق است. مانند امام حسین(علیه‌السلام) که محو معشوق بود و مستانه همه چیزش را به او داد که: «این‌همه را در بازار تو می‌دهم، نه بازار یزیدی؛ و وقتی تو می‌بینی، چه غمی دارم؟!» پس ثارالله شد.

علم تقلیدی بوَد بهر فروخت / چون بیابد مشتری، خوش برفروخت

مشتریِ علم تحقیقی، حق است / دائماً بازار او بارونق است

آن‌چنان کس را که کوته‌بین بوَد / در تلوّن، غرق و بی‌تمکین بود،

موش گفتم؛ زانکه در خاک است جاش / خاک باشد موش را جای معاش

راه‌ها داند، ولی در زیر خاک / هر طرف، او خاک را کرده است چاک

نفس موشی نیست إلاّ لقمه‌رند / قدر حاجت، موش را عقلی دهند

زانکه بی حاجت، خداوند عزیز / می‌نبخشد هیچ‌کس را هیچ‌چیز

خضر نیامده علم تقلیدی بیاموزد؛ آمده موسی را در عالمش ببرد. برای همین بارها و بارها می‌گیرد و می‌دهد، خراب و آباد می‌کند؛ تا به مقصد برساند. اما کسی که به دنیا و عقل معاش خود اتّکا کرده باشد، این حقیقت را نمی‌بیند. همچون موشی که جایش زیر خاک است؛ خیلی راه‌ها بلد است، ولی در زیر خاک. خدا هم به همان قدر که زندگی‌اش زیر خاک بگذرد، به او عقل و چشم و دست و پا می‌دهد، چون استعداد و نیازِ بیشتر از آن را ندارد.

منظور از حاجت در این اشعار، استعداد است. همه، عقل دارند؛ اما عده‌ای استعدادشان علوم تقلیدی است. نه اینکه خدا آن‌ها را محدود آفریده باشد؛ بلکه خودشان استعدادهایشان را کشف نکرده‌اند و نشناخته‌اند. آن‌قدر زیست دنیا و عقل معاش برایشان اصالت پیدا کرده و دنبال سود و ضرر مادی هستند که باور نمی‌کنند کسی بدون اجر و مزد مادی، کاری کند؛ فکر می‌کنند حتماً کاسه‌ای زیر نیم‌کاسه‌اش است که می‌گوید: برای خدا!

به هر حال، خدا به هرکس به قدر استعدادش می‌دهد، یعنی هرچه خودش بخواهد و به آن قانع شود؛ که "مَنْ كانَ يُريدُ حَرْثَ الْآخِرَةِ نَزِدْ لَهُ في‏ حَرْثِهِ وَ مَنْ كانَ يُريدُ حَرْثَ الدُّنْيا نُؤْتِهِ مِنْها وَ ما لَهُ فِي الْآخِرَةِ مِنْ نَصيبٍ"[8]. پس وای به حال ما اگر استعدادمان مثل موش شود؛ دیگر پر و بال پروازمان باز نمی‌شود!

استعداد واقعی نفس ما عقل است. گفتیم نفس، جسمانیةالحدوث است، اما بقایش را به عقل پیدا کرده و محال است دوباره برگردد. به ما هم همین را تزریق می‌کند که به ظاهر نچسبیم و به عقل وصل شویم. حاجت نفس ما فقط انسان کامل است. برای همین هرچه به دست می‌آوریم، کامل‌ترش را می‌خواهیم. طبیعی است؛ چون نفسمان فقط محبوب خودش را می‌خواهد و تا به او نرسد، آرام نمی‌گیرد.

اگر نفس ما طالب و عاشق کمال نبود، پس چرا با همۀ روسیاهی، وقتی کسی را می‌بینیم که کامل‌تر و به خدا نزدیک‌تر است، به او التماس‌دعا می‌گوییم؟ حتی اگر نشناسیمش! اما چرا این کمال را از نفس خودمان بیرون نمی‌کشیم؟ چون در عقل فعال گیر کرده‌ایم! اگر هم آن فرد کامل مقرّب بگوید همراهش شویم تا برسیم، مشکلاتمان را بهانه می‌کنیم و می‌گوییم: «من نمی‌توانم؛ تو فقط برایم دعا کن!»

پس کمندِ هست‌ها، حاجت بوَد / قدر حاجت، مرد را آلت دهد

پس بیفزا حاجت ای محتاج، زود / تا بجوشد در کَرم، دریای جود

این گدایان بر ره و هر مبتلا / حاجت خود می‌نماید خلق را

کوری و شلّی و بیماری و درد / تا از این حاجت بجنبد رَحم مرد

هیچ گوید: «نان دهید ای مردمان / که مرا مال است و انبار است و خوان»؟

چشم ننهاده است حق در کورموش / زانکه حاجت نیست چشمش بهر نوش

ما استعداد همۀ مراتب را در خودمان داریم؛ اما تا نفهمیم و به خدا عرضه نکنیم، استعدادمان به ظهور نمی‌رسد. سائل، خود را به بیچارگی می‌زند و آن‌قدر حاجتش را نمایان می‌کند که ترحّم دیگران را برانگیزد و کمکش نمایند. نه اینکه اظهار غنا و دارایی کند و کمک بخواهد! مثل خیلی از ما که به خدا می‌گوییم: «چشم و گوشم دست خودم، خودم عقل و قلب دارم، تصمیم و اراده دارم؛ تو فقط کمکم کن و حاجاتم را بده و استعدادهایم را به ظهور برسان!»

این خودبینی‌ها و این دینِ به دنیا چسبیده، پیش‌زمینه‌های ذهنی و باورهای غلطی است که همچون خس و خاشاک، فکر ما را پر کرده است. تا وقتی اندیشه و فکرمان در این ذهنیات و امور جزئی کار می‌کند، متلاطم است و هم محبوب عالی، هم مراتب دانی در آن در تردّدند. برای همین اهداف و انگیزه‌ها و حبّ و بغض‌هایمان قاطی می‌شود و یک لحظه آرامیم، یه لحظه مضطرب؛ یک آن محبت داریم و یک آن پر از دشمنی می‌شویم.

اما هرچه استعدادمان بالاتر برود، فکر و ذهنمان آزادتر می‌شود؛ چون شدت علم و فهم و عقل و معارف، این کثرات را کنار می‌زند. همان‌گونه که آب هرچه بالاتر بیاید و شدیدتر جاری شود، خس و خاشاک‌ها را کنارتر می‌زند. آن‌وقت فکرمان در وجودی ساکت و زیبا فعالیت می‌کند و نوبه‌نو افکار بکر برایمان آشکار می‌شود.

آب چون انبُه‌تر آید در گذر / زو کند قشر صوَر، زوتر گذر

چون به غایت، تیز شد این جو روان / غم نپاید در ضمیر عارفان

چون به غایت، ممتلی بود و شتاب / پس نگنجید اندر او إلاّ که آب

 

[1]- اشاره به آیۀ 201، سورۀ بقره : در دنیا حسنه و در آخرت، حسنه.

[2]- سورۀ مائده، آیۀ 105 : خود را باشید.

[3]- اشاره به آیۀ 4، سورۀ اعلی.

[4]- اشاره به آیۀ 82، سورۀ یس : [می‌گوید:] باش؛ پس می‌شود.

[5]- عقل هم عبد روح و روح، عبد خداست.

[6]- زیارت جامعۀ کبیره : دری که مردم به آن مبتلا می‌شوند.

[7]- سورۀ انعام، آیۀ 59 : هیچ دانه‌ای در ظلمات زمین و هیچ تر و خشکی نیست، مگر اینکه در کتابی آشکار است.

[8]- سورۀ شوری، آیۀ 20 : هرکس زرع آخرت را بخواهد، برایش می‌افزاییم و هرکس زرع دنیا را بخواهد، از آن به او می‌دهیم، اما بهره‌ای از آخرت ندارد.