۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

انس با قرآن 39 - دنیادوستی

انس با قرآن

(خلاصه جلسه سی و نهم)

دنیادوستی

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر قزوین، 28 شوال 1434)

 

دانستیم دنیا، ظاهری دارد و باطنی؛ و معنویت صحیح، آن است که ظاهر را مقدمه و مَرکبی برای رسیدن به باطن و لقاء الهی بگیریم. لذا آنچه رهزن عروج است و با تلألؤ کاذبش، قلب ما را به خود جلب کرده، نه دنیا، بلکه اسارت در ظاهر و حبّ دنیاست. دنیای مذموم و بازدارنده، آن اعتباری است که ما از ظواهر می‌کنیم و مستقل از حق، به آن‌ها وجود می‌دهیم و از آن‌ها اثر می‌گیریم؛ آن‌ها را برای ارضای امیال محدود خود می‌خواهیم و به خواسته‌های حقیقی روح، پاسخ نمی‌دهیم. خداوند می‌فرماید:

"كِتابٌ أنْزَلْناهُ إلَیكَ لِتُخْرِجَ النَّاسَ مِنَ الظُّلُماتِ إلَی النُّورِ بِإذْنِ رَبِّهِمْ إلی‏ صِراطِ الْعَزیزِ الْحَمیدِ."[1]

[این] كتابی است كه بر تو نازل كردیم، تا مردم را از تاریكی‌ها به سوی نور، به اذن پروردگارشان درآوری، به سوی صراط خداوند عزیز و حمید.

آری؛ هدف از انزال کتاب - در تمام مراتبش، چه لفظ و حقیقت قرآن و چه حتی ظهور حقایق آن در فطرت، نفخ روح و تعلیم اسماء- این بوده که انسان از ظلمات درآید و به سوی نور رود. اینکه فرموده اخراج ناس از ظلمات، نشان می‌دهد که ظلمت، مربوط به ناس و انسان است، نه ظاهر دنیا و طبیعت و نه جماد و نبات و حیوان.

البته حقیقت وجود انسان نیز ظلمت نیست؛ چنان‌که عقل، خیال، قوا و جوارحش نیز ظلمت نیستند. پس ظلمت، کجاست؟ در اختیار و انتخاب انسان و در نگاهش که آیا توحیدی است یا شرک‌آلود و آیا جلوات دنیا را مستقل می‌بیند یا وابسته به وجود و مظهر حق! پس ظلمت، همان حبّ دنیا، جهل، خودبینی، خودخواهی، جزیی‌نگری، حسابگریِ سود و زیان شخصی و مستقل دیدن شهوت و غضب است.

در واقع ظلمت، "وجود" ندارد، بلکه تبع نور است؛ مثل تاریکی مادی که وجود خارجی ندارد و جایی که نور نباشد، تاریک می‌شود. آنچه ما برای خود، سود و زیان، خوب و بد، و خیر و شرّ می‌پنداریم نیز، اعتباری است که خودمان کرده‌ایم و حقیقت ندارد. ریشه‌اش هم، "من"هایی است که برای خود ساخته‌ایم: "منِ" معلم که شاگردانم باید به من احترام بگذارند، "منِ" همسر که شوهرم باید قدرم را بداند، "منِ" ثروتمند که همه باید شأنم را رعایت کنند و...! اما آیا این "من"ها واقعاً عینیت خارجی دارند و آفریده شده‌اند؟!

تا زمانی هم که این "من"های کاذب را در "منِ" صادقمان نشکنیم، هیچ چیز ارضایمان نمی‌کند و به آرامش نمی‌رسیم؛ بلکه مدام از همه توقع داریم و اگر فکر کنیم کسی حقّمان را ادا نکرده یا شأنمان را نفهمیده یا جواب محبتمان را نداده، به هم می‌ریزیم. تنها وجود حقیقی ما که عین نور و وصل به خداست، می‌تواند به ما آرامش دهد؛ آن "منِ" توحیدی که وصل به اقیانوس بی‌کران وجود است و همه چیز دارد، بی آنکه به جوّ و شهوت و غضب و شأن و شئون وابسته باشد. اگر به آنجا برسیم، دیگر کثرتی نیست که اسیرش شویم.

"إلی‏ صِراطِ الْعَزیزِ الْحَمید"؛ خدا، عزیز و حمید است و تمام حمدها به او برمی‌گردد. پس بنده‌ای هم که به او برسد، هم عزیز می‌شود و هم محب و محبوب؛ بدون اینکه از کسی توقع داشته باشد و چشم به دنیای فانی و دیگرانی بدوزد که مثل خودش ضعیف‌اند و هیچ ندارند. ما چون در دنیا دنبال محبت می‌گردیم، همین که می‌خواهیم محب شویم، می‌بینیم از محبوبیتمان کم شد و تا می‌خواهیم محبوب شویم، دیگر نمی‌توانیم محب باشیم؛ چون محبت، در آنچه ذهن ما ساخته، نیست، بلکه نزد خدای حمید است.

"اللهِ الَّذی لَهُ ما فِی السَّماواتِ وَ ما فِی الأرْضِ وَ وَیلٌ لِلْكافِرینَ مِنْ عَذابٍ شَدیدٍ. الَّذینَ یَسْتَحِبُّونَ الْحَیاةَ الدُّنْیا عَلَى الآخِرَةِ وَ یَصُدُّونَ عَنْ سَبیلِ اللهِ وَ یَبْغُونَها عِوَجاً اُولئِكَ فی‏ ضَلالٍ بَعیدٍ."[2]

خدایی که آنچه در آسمان‌ها و آنچه در زمین است، از آنِ اوست و وای بر كافران از مجازات شدید! همان‌ها كه زندگی دنیا را بر آخرت، ترجیح می‌دهند و از راه خدا بازمی‌دارند و می‌خواهند آن را منحرف کنند؛ آن‌ها در گمراهی دوری هستند!

با توجه به آیات قبل و بعد، به نظر می‌رسد کفر در این آیات، مربوط به کسی باشد که در ظلمت مانده و به سوی نور نرفته؛ یعنی کسی که حیات دنیا را بر آخرت، ترجیح داده. عذاب این نوع کفر هم، "وَیل" و از بدترین مراتب جهنم است. چنین کسی فردا می‌بیند که می‌توانست به قرب خدا و مظاهر او برسد و حیات ابدی را در محبّ و محبوب بودن بیابد؛ ولی فرصت را از دست داده است و لذا دچار حسرتی می‌شود که قابل جبران نیست؛ مانند آن‌که کور، متولد شده و دیگر امیدی برای بینایی‌اش نیست!

اما چه کسانی مستحقّ این عذاب‌اند؟

هر کس حیات دانی‌اش را بیشتر از حیات عالی‌اش دوست داشته باشد؛ چه کافر و منافق باشند، چه مسلمان! مثلاً کسی که تمام همّ و غمش این است که چه بخورد، چه بپوشد و... و غافل است از اینکه روحش چه می‌خواهد، مصداق کسی است که دنیا را بیشتر دوست دارد. یا کسی که اگر صبح، چشمانش را باز کند و ببیند نمازش قضا شده، دوباره می‌خوابد، به این امید که بعداً قضایش را بخواند؛ اما اگر چشم باز کند و ببیند فرش و مبلمانش نیست، خواب از سرش می‌پرد و دیگر حتی اشتهای غذا خوردن هم ندارد!

پس فقط با حفظ حجاب ظاهر و خواندن نماز نمی‌توان نجات پیدا کرد و ما نباید تصور کنیم چون ظاهر شریعت را داریم، پس اهل حبّ دنیا نیستیم. چه بسا ممکن است کسی که ظاهراً اهل شریعت است، دنیا را بیشتر از کسی که گناه فعلی دارد، دوست داشته باشد و قلب و اخلاقش، به گناه آلوده باشد! پس علاوه بر ظاهر شریعت، اخلاق، اندیشه و قلب است که باید از رذایل، توهمات و تعلقات، پاک شود و روز به روز به سوی تکامل رود.

نکته‌ی دیگر، آنکه بدانیم منظور از دنیادار و دنیادوست، لزوماً انسان ثروت‌مند یا صاحب مقام نیست؛ بلکه کسی که ثروت و مقام و... ندارد، ولی حبّ این مظاهر دنیا در درونش است و وقتی آن‌ها را در دست دیگران می‌بیند، حسرت می‌خورد نیز، دنیادوست است.

در واقع دنیادوست، کسی است که به چیزی در دنیا، دل بسته و اگر آن را داشته باشد، از ترس اینکه مبادا از دستش بدهد، آرامش ندارد؛ اگر هم نداشته باشد، حسرت می‌خورد. اما انسان عاقل، هرگز به چیزی که آرامش روح او را بر هم زند، دل نمی‌بندد؛ بلکه هر چیز را به خاطر خدا دوست دارد، که آرامش دل‌هاست؛ "ألا بِذِكْرِ اللهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ"[3].

 

[1]- سوره ابراهیم، آیه 1.

[2]- سوره ابراهیم، آیات 2 و 3.

[3]- سوره رعد، آیه 28 : آگاه باشید، با یاد خدا، دل‌ها آرامش می‏یابد.