۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

عالم ذر

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

عالم ذر

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 26، 6 صفر 1440)

 

از موسیقی گفتیم و اینکه حوزۀ موسیقی، نیازمند کار تحقیقی و شناختی اساسی است.

البته منظور این نیست که تک‌تک ما دنبال آموختن موسیقی برویم؛ که بدون عقل، حتی یادگیری عبادت، سود ندارد. چنان‌که وقتی از کثرت عبادات شخصی نزد امام صادق(علیه‌السلام) زیاد تعریف شد، ایشان فرمود: «عقلش چگونه است؟»[1] چون این‌ها معیار عروج و انسانیت نیست.

به طور کلی، یادگیری و فهم، خوب است و انسان جامع باید از همه چیز سر درآورد؛ منتها با داشتن عقل فعال و تکیه بر عقل مستفاد. اگر عقل فعال را درست پیدا کند و نه در آن متوقف شود، نه مسیرش را منحرف کند، عقل مستفاد دستش را می‌گیرد و او را در مسیر علم، طوری پیش می‌برد که برای وجودش مفید باشد.

ما در وجود خود، همه چیز را بلدیم. اینجا نیامده‌ایم چیزی یاد بگیریم! بلکه در عالم ذر، همه چیز را آموخته‌ایم و آمده‌ایم مُدرَکاتمان را به ظهور برسانیم؛ یعنی تمام آنچه را قبل از ظهور در عالم عینی، در عالم علمی دیده‌ایم.

خاک را در نظر بگیرید و دانه‌ای را که در آن ریشه کرده است. هنوز در عالم عینی، درختی در کار نیست؛ اما ریشه در درون خود، درخت را دارد و می‌یابد. این همان وجود علمی درخت در ریشه است که با تغذیۀ خاک، بارور می‌شود و وجود عینی پیدا می‌کند. که اگر چنین نبود، هر شیء دیگری در خاک قرار می‌گرفت، باید ریشه می‌داد و درخت می‌شد!

روح ما نیز ریشه‌ای است که در خاک خدا آرمیده و خدا از هرچه خود داشته، در آن دمیده است. این رتبۀ وجود ما همان عالم ذر است که در آن، تمام اسماء خدا به ما تعلیم شده. یعنی تمام آنچه را می‌توانیم به عینیت برسانیم، در علم حضوری و ادراکی، نه حصولی و لفظی یافته‌ایم و دارایی‌هایی را که به عنوان هستی داریم، به چشمِ درون دیده‌ایم.

پس عالم ذر، همان ملکوت یا ریشۀ وجود ما در تعین علمی است و رابطه‌اش با عالم دنیا، رابطۀ باطن و ظاهر است. آنچه ما در عالم ذر دیده‌ایم، مُدرَکات حضوری و شهودی ما یا همان تعین علمی ما شده و وقتی به آن "بَلی" گفته‌ایم[2]، یعنی فهمیده‌ایم که این‌ها را باید به تعین عینی برسانیم و پذیرفته‌ایم که حتماً می‌توانیم چنین سناریویی را اجرا کنیم.

برای همین روی سِن دنیا آمده‌ایم؛ مثل همۀ انسان‌ها. اما اگر می‌بینیم در این نمایشنامه هیچ‌چیز سر جای خودش نیست، معلوم می‌شود ما سر جای خود نیستیم و نقشمان را اجرا نکرده‌ایم. زمین و عالم حس، شرایط ظهور عقل و مُدرَکات ماست؛ ولی ما نه در زمینیم، نه در آسمان عقل. در فضای ذهن مانده‌ایم و عوالمی برای خود می‌سازیم که نه در درون و نه در بیرون، عینیت ندارد. این همان توهم است که با آن همه چیز را غیر از آنچه هستند، می‌بینیم!

خلاصه، ما در عالم ذر که همواره با ماست، همه چیز را یاد گرفته‌ایم. اینجا باید با ادراکات خود، حقایق را کشف کنیم و آموخته‌هایمان را به یاد آوریم. مولوی می‌گوید:

چنبرهٔ دید جهان، ادراک توست / پردهٔ پاکان، حس ناپاک توست

مدتی حس را بشو زآب عیان / این‌چنین دان، جامه‌شوی صوفیان

چون شدی تو پاک، پرده برکَند / جان پاکان، خویش بر تو می‌زند

جمله عالم گر بوَد نور و صوَر / چشم را باشد از آن خوبی خبر

وسعت دید ما در دنیا، به قدر وسعت ادراک و جهان‌بینی‌مان است. ما اینجا آمده‌ایم تا ربوبیت خدا را که در الست گرفته‌ایم، ظهور دهیم؛ یعنی روحی را که در ما دمیده شده، پرورش دهیم، البته با شرایط و امکاناتی که خدا در اختیارمان گذاشته است. اما وقتی اسیر عالم حس می‌شویم، دیگر نمی‌توانیم مدرَکات وجودمان را به یاد آوریم.

همین فراموشی، مانع عروج ماست؛ وگرنه اینجا چیز جدیدی نمی‌گیریم که از راه حق، منحرف شویم. ما آدرس را به نحو کلی و جزئی دریافت کرده‌ایم؛ اما از یاد برده‌ایم و چون در راه نرفته‌ایم، به بیراهه افتاده‌ایم، نه اینکه راه دیگری باشد و ما در آن برویم. برای همین گفته‌اند: بزرگ‌ترین نادانی، نشناختن خویش است؛ چون اگر خود را نشناسیم، در بیرون هم جای هیچ‌چیز را پیدا نمی‌کنیم و حتی عمری عبادتمان را با یک کلام یا یک عمل بر باد می‌دهیم.

اکنون اگر می‌خواهیم تعلیمات وجودمان را به یاد آوریم، باید مدتی حس را نبینیم؛ بلکه ریشه و بُعد حقیقی وجود یعنی عالم ذر خود را ببینیم تا مُدرَکاتمان را بشناسیم و بتوانیم ظهور دهیم. آن‌وقت هرچه در دنیا ببینیم، برایمان جدید نیست؛ چون همه را در خود داریم. می‌فهمیم هیچ‌چیز نیست که در درون نداشته باشیم؛ پس اگر در بیرون می‌پنداریم چیزی را نداریم، آن چیز اصلاً دارایی به حساب نمی‌آید و داشتنش فقط توهم است.

تو که فرعونی، همه مکری و زرق / مر مرا از خود نمی‌دانی تو فرق

منگر از خود در من ای کژباز، تو / تا یکی تو را نبینی تو، دو تو!

بنگر اندر من، ز من یک ساعتی / تا ورای کون بینی ساحتی

وارهی از تنگی و از ننگ و نام / عشق اندر عشق بینی، والسلام

انسان کامل، عینیت وجود و مُدرَکات ماست. اما ما او را از خود جدا می‌بینیم؛ چون در حس دنبالش می‌گردیم. اگر از دید او که دیدِ عقل و وجود است، نگاه می‌کردیم، او را جدا نمی‌دیدیم، دست به دستش می‌دادیم و اطاعتش می‌کردیم.

همۀ جوانب دین، همین است. وقتی هریک از ما دین را از نگاه محدود و دنیایی خود ببینیم، معلوم است دچار اختلاف و تفرقه می‌شویم. باید ساحت وجود را ببینیم که همه در آن واحدند و "مِنْ نَفْسٍ واحِدَةٍ"[3] خلق شده‌اند.

به این معنا که نفس برای همه، جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاست و از یک مبدأ آمده؛ نه که یک نفس در همه حلول کرده باشد. این یعنی هیچ‌یک از ما به لحاظ وجود با هم فرق نداریم و بدتر و بهتر نیستیم؛ اما فردا فرق خواهیم داشت، چون فردا را خودمان با نوع نگاه و بینشمان می‌سازیم.

پس بدانی چون که رستی از بدن / گوش و بینی، چشم می‌داند شدن

چشم را چشمی نبود اول، یقین / در رحِم بود او جنین گوشتین

علتِ دیدن مدان پیه، ای پسر / ورنه خواب اندر ندیدی کس صوَر

آن، پری و دیو می‌بیند شبیه / نیست اندر دیدگاه هردو پیه

نور را با پیه، خود، نسبت نبود / نسبتش بخشید خلاّق ودود

آدم است از خاک، کی مانَد به خاک؟ / جنیست از نار، بی هیچ اشتراک

مرغ از باد است و کی مانَد به باد؟ / نامناسب را خدا نسبت بداد

نسبت این فرع‌ها با اصل‌ها / هست بی‌چون، ارچه دادش وصل‌ها

آدمی چون زادهٔ خاک هباست / این پسر را با پدر، نسبت کجاست؟

ما تا در عالم حسیم، گوش و چشم و سایر اعضا هرکدام فقط کار خود را می‌کنند. اما اگر از اسارت حس درآییم، در همین دنیا به وحدت کلّ قوا می‌رسیم و هر حس را ببندیم، با سایر حواسمان حقیقت را درک می‌کنیم. چرا؟ چون قدرت حواس از آلت مادی آن‌ها نیست؛ وگرنه در خواب نمی‌توانستیم چیزی ببینیم.

حواس مادی جز ظاهر نمی‌فهمند. اما اگر به ملکوتشان برسیم، باطن و ملکوت اشیاء را درک می‌کنند؛ چون همه چیز، ملکوت دارند. آنجا که آتش بر ابراهیم سرد شد، دریا برای موسویان شکافت و فرعونیان را غرق کرد، باد کافران قوم عاد را عذاب داد، زمین قارون را در خود فرو برد و ستون حنّانه در هجر پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) گریست، ملکوت این اشیاء بود که شعور و تشخیصشان را در حدّ خودشان نشان می‌داد. اما تنها انسان، جامع همۀ مراتب است و گفتیم او ملکوت همه چیز را در دلش یافته؛ حالا باید از همه‌اش سر درآورد!

البته این‌ها را با عقل معاش و جزئی نمی‌شود درک کرد. اما اگر سیر وجودی داشته باشیم، کاملاً عالم ذر را در خود می‌یابیم؛ آن‌وقت بی علم و تعلیم، عالِم و معلّم می‌شویم و هیچ سؤالی دربارۀ هستی نداریم.

این فرستادن، مرا پیش تو میر / هست برهانی که بُد مُرسِل، خبیر

کاین‌چنین دارو، چنین ناسور را / هست درخور از پی میسور را

واقعاتی دیده بودی پیش از این / که خدا خواهد مرا کردنْ گزین

من عصا و نور بگرفته به دست / شاخ گستاخ تو را خواهم شکست

واقعات سهمگین از بهر این / گونه‌گونه می‌نمودت ربّ دین

درخورِ سرّ بد و طغیان تو / تا بدانی کوست درخوردان تو

تا بدانی کو حکیم است و خبیر / مُصلح امراض درمان‌ناپذیر

خداوند موسی را نزد فرعون فرستاد تا او را آگاه کند و به او بفهماند که خدا آگاه است. چون فرعون بیش از سایر مردم در مسیر کفر پیش رفته بود و همچون زخمی چرکین، نیاز به دارویی جامع داشت. تکبّر او بیماری جسمی نبود که راحت درمان شود. باید دارو و درمانی از غیب می‌رسید که همان دین خدا بود.

بدترین بیماری و ریشۀ همۀ بیماری‌های درونی، غفلت از مُدرَکات وجود و هوشیاری در محسوسات است. همین که ما از امام فقط می‌خواهیم مشکلات دنیایی‌مان را حل کند؛ حال آنکه امام برای شفای جان ما و رفع حجاب‌هایی آمده که بر وجودمان گذاشته‌ایم و مشکلات دنیا در مقابل آن حجاب‌ها و بیماری‌ها، به قدر خراش روی دست هم نیستند!

ما برای درمان همین خراش‌ها ساعت‌ها وقت و انرژی می‌گذاریم؛ ولی حاضر نیستیم قدری نصیحت و معرفت و قرآن بشنویم تا جانمان درمان شود. چرا؟ چون دردش را نمی‌چشیم و احساس نیاز به درمان نمی‌کنیم. خدا با واسطۀ اشخاص و پدیده‌ها، مدام شاخه‌های ما را می‌شکند که بگوید این‌ها اصالت ندارند و شکستنی‌اند؛ اما ما به جای اینکه بفهمیم ریشه‌ای داریم و آن ریشه را درمان کنیم تا شاخه‌ها درمان شوند، زود سراغ درمان و حفظ شاخه می‌رویم!

آیا این روند را در زندگی خود نمی‌بینیم؟ می‌فهمیم تمام عمرمان را برای چه هدر داده‌ایم و چقدر نفسمان را کج کرده‌ایم؟ چرا یادمان نمی‌آید در چه عالمی بوده‌ایم و چه علمی گرفته‌ایم؟ کو خدایی که به او "بَلی" گفتیم و انسان کاملی که عاشقش شدیم؟ پس چرا امروز عاشق جزئیاتیم؟ ما که کمال را گرفتیم و آمدیم تا ظهورش دهیم؛ چرا این‌قدر ناقص‌ها مجذوبمان کرده‌اند؟

چرا؟ چون وقتی شاخه‌مان شکست، نفهمیدیم منظور خدا چیست؛ تازه ناراحت شدیم و هزار شاخۀ دیگران را هم شکستیم و حتی اسباب و علل نادرست را به کار گرفتیم تا به خیال خود، شاخه‌مان را به حالت اولش برگردانیم! چون فکر کردیم اگر این شاخه‌ها بروند، دیگر هیچ‌چیز نداریم. غافل از اینکه دارایی اصلی ما ریشه است، نه شاخه‌ها.

آخر، خدا که ظالم نیست و نمی‌خواهد ما را آزار دهد؛ بلکه چون تمام خود را به ما بخشیده، می‌خواهد بتوانیم لذتش را ببریم. می‌خواهد نشان دهد روح ما از اوست و امور دانی دنیا در شأن ما نیستند. وگرنه چرا بشکند؟!

چقدر درها به روی ما بسته می‌شود تا اول، شاخه را درمان نکنیم و سراغ ریشه برویم؛ و ما چقدر مراقبت می‌کنیم که شاخه نشکند یا اگر شکست، سریع درمان شود! اما آخرش چه؟ بالأخره که گذر زمان و شرایط دنیا، همۀ شاخه‌ها را می‌شکند. حتی همین ما که نگذاشتیم طبیبِ جانمان بشکند، یک روز خودمان می‌شکنیم و می‌گوییم: "يا لَيْتَني‏ كُنْتُ تُراباً"[4]! اگر از اول، شاخه را اصل نمی‌دیدیم و به ریشه دل می‌بستیم، تمنّای مرگ می‌کردیم که زودتر به عالم ریشه‌مان برویم؛ اما حالا از مرگ می‌ترسیم و آرزو می‌کنیم کاش خاک بودیم و ریشه‌ای به این عظمت نداشتیم که هدرش دهیم!

واقعیت، این است که ما دوست نداریم واقعیت را بدانیم! برای همین هم هرچه خدا نشان می‌دهد، نمی‌فهمیم. حتی ترجیح می‌دهیم اولیاء خدا و طبیبان معنوی نیز هندوانه زیر بغلمان بگذارند تا نفهمیم چه بیماری‌هایی داریم! دنیا هم نیات قلبی ما را می‌بیند؛ نه ظاهر و زبانمان را که ادعای کمال‌طلبی می‌کنیم. این می‌شود که از دنیا و اتفاقاتش نیز با تمام صداقتش پند نمی‌گیریم؛ چون خودمان نصیحت‌جو نیستیم.

اما به هر حال، مُدرَکات عالم ذر پیوسته با ماست؛ چنان‌که ریشه همواره با شاخ و برگ است. شاخ و برگ از ریشه، آگاهی کامل ندارند؛ اما ریشه به تمام ابعاد شاخ و برگ، إشراف دارد و عین حضور در آن‌هاست. اگر حجاب‌هایی را که گرفته‌ایم، کنار بزنیم، قطعاً زیبایی درونمان را دست‌نخورده می‌بینیم و می‌توانیم ظهورش دهیم.

آهنی که آینۀ غیبی بُدی / جمله صورت‌ها در او مرسل شدی،

تیره کردی، زنگ دادی در نهاد / این بوَد "یَسعَون فِی الأرضِ الفَساد"

تا کنون کردی چنین، اکنون مکن / تیره کردی آب را، افزون مکن

برمشوران تا شود این آب، صاف / واندر او بین ماه و اختر در طواف

هرچه به شاخ و برگ پرداخته‌ایم، دیگر بس است. شکستنی باید بشکند؛ وظیفه‌مان را انجام دهیم و بگذریم. به ریشه بپردازیم. اگر حواسمان به ریشه باشد، شاخه هم بشکند، ریشه دوباره شاخه می‌دهد. این‌ها سخنان موسی به فرعون است؛ اما ما نیزم عمق وجودمان را ندیده‌ایم! وقتی هم نشانمان دادند یا پندی شنیدیم، درونمان را برهم زدیم و گل‌آلودش کردیم؛ یعنی به روی خود نیاوردیم و نخواستیم ببینیم تا از خرابی خود نترسیم و به سختی نیفتیم.

بارها موسای وجودمان در غم و شادی، در فراز و نشیب، خود را به ما نشان داده که هست و حضور دارد و می‌بیند؛ اصلاً زیبایی خودمان را به ما نشان داده؛ ولی ما خود را به کری و کوری زده‌ایم! بارها فهمیده‌ایم کاری که می‌کنیم، خودمان نیستیم؛ اما باز می‌کنیم. آخر چرا این‌قدر می‌خواهیم خود را و دارایی‌های خود را از خود پنهان نماییم؟!

این‌ها روضه است که باید برای خود بخوانیم! حق در نهادمان هست، فهمیده‌ایم، ایمان آورده‌ایم؛ اما باز از یاد می‌بریم و خود را مخفی می‌کنیم. باید از خدا بخواهیم ما را به یاد آورد. به حسین(علیه‌السلام) بگوییم: «"اذْكُرْني‏ عِنْدَ رَبِّكَ"[5]؛ ما را نزد پروردگارت یاد کن. ما به ربّ تو پناه می‌بریم؛ خودمان که "أَرْبابٌ مُتَفَرِّقُونَ"[6] شده‌ایم! همه چیزمان شده صورت و ظاهر، خارج از وجود؛ اما نمی‌خواهیم این باشیم. تو مدد کن.»

موسی به فرعون یک پند داد و گفت اگر بپذیرد، در عوض، چهار پاداش دارد. پندش این بود که به خدای خالق هستی ایمان آورد. اما چهار پاداش:

گفت موسی که: «اولینِ آن چهار / صحتی باشد تنت را پایدار

ثانیاً باشد تو را عمر دراز / که اجل دارد ز عمرت احتراز

وین نباشد بعد عمر مستوی / که به ناکام از جهان، بیرون روی

بلکه خواهان اجل، چون طفل شیر / نه ز رنجی که تو را دارد اسیر

مرگ‌جو باشی، ولی نه از عجز رنج / بلکه بینی در خراب خانه، گنج»

آری؛ شرایطی که خدا در زمین گذاشته تا ریشۀ وجود ما در سایۀ توحید و ایمان در آن ثمر دهد، به گونه‌ای است که بستر سلامت جسمی و عمر طولانی را نیز برایمان فراهم می‌کند. چنان‌که حضرات(علیهم‌السلام) اگر به شهادت نمی‌رسیدند، مانند امام زمان(عجّل‌الله‌فرجه) عمر طولانی داشتند.

امروز دنیا به دست خود انسان‌ها چنان تغییر کرده که خیلی‌ها حاضرند بمیرند و به جهنم بروند، اما اینجا نباشند! حال آنکه برنامۀ خدا برای خلقت ما این بوده که اینجا آن‌قدر خوب زندگی کنیم و دنیایمان نمونۀ ابدیت را قشنگ نشان دهد که خودمان بخواهیم از دنیا به ابدیت برویم و تمنّای مرگ کنیم؛ از سر عشق و امید، نه ناامیدی.

زمان ظهور، همین می‌شود. مردم در سلامت زندگی می‌کنند. پس از عمری طولانی هم که می‌خواهند از دنیا بروند، به زور و اکراه نمی‌روند؛ بلکه به اختیار خود می‌میرند، نه مثل امروز با اجل‌های معلق یا بیماری‌های جسمی و روانی. چون با قلب و نفس سالم، فطری و بی‌تعلق زندگی می‌کنند. اما معلوم نیست ما در آن عالم باشیم یا نه!

خانه برکَن کز عقیق این یَمن / صدهزاران خانه شاید (سزد) ساختن

گنج، زیر خانه است و چاره نیست / از خرابی خانه نندیش و نَایست

عاقبت، این خانه، خود ویران شود / گنج از زیرش یقین، عریان شود

لیک، آنِ تو نباشد زانکه روح / مزد ویران کردن استش آن فتوح

چون نکرد آن کار، مزدش هست لا / "لَيْسَ لِلْإِنْسانِ إِلاَّ ما سَعى"[7]

باید دل از عالم حس بکَنیم تا به گنجینۀ غیب برسیم. البته اگر هم دل نکَنیم، بالأخره فنای این عالم آشکار می‌شود و غیبِ درونش را می‌بینیم. برای همین گفته‌اند هر جهنمی حتماً بهشت خود را که می‌توانست به آن برسد، خواهد دید؛ اما دیگر نمی‌تواند از آن استفاده کند.

این گنج برای روحی است که با اختیار خود، خانه را خراب کرده و گنج را بیرون کشیده است. یعنی کسی که دانسته جسم و دنیا، خانه‌ای کرایه‌ای است که در مدت اجل باید در آن عمل کند؛ چه عملی؟ عالم ذر و اسماء الهی را از این قالب مادی ظهور دهد و ملکوت را به مُلک بکشاند.

اما کسی که اینجا را خانۀ ابدی خود ببیند و به جای درمان ریشه بخواهد شاخه‌های شکسته را زود با خور و خواب دنیا، خوشی‌ها و «دلم می‌خواهد»ها جبران کند، مطابق شأن انسانی خود عمل نکرده و فردا نصیبش فقط حسرت است.

که: «ای دریغا، آنِ من بود این دکان / کور بودم، برنخوردم زین مکان

ای دریغا، بودِ ما را برد باد / تا ابد، یاحسرتا شد لِلعباد!»

اما چرا؟ چرا طوری عمل کرده‌ایم که عاقبت، حسرتش را می‌خوریم؟

 

[1]- الکافی، ج1، ص12 و 24 و 26.

[2]- اشاره به آیۀ 172، سورۀ اعراف؛ آیۀ الست.

[3]- اشاره به آیۀ 98، سورۀ انعام : از نفس واحد [همۀ شما را آفرید.]

[4]- اشاره به آیۀ 40، سورۀ نبأ : ای‌کاش خاک بودم!

[5]- اشاره به آیۀ 42، سورۀ یوسف.

[6]- اشاره به آیۀ 39، سورۀ یوسف : پروردگاران پراکنده!

[7]- سورۀ نجم، آیۀ 39 : برای انسان جز آنچه سعی کرده، نیست.