۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

موسیقی و اسلام

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

موسیقی و اسلام

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 27، 8 صفر 1440)

 

از تأثیر موسیقی در مهندسی بدن اخروی و ارتباطش با سمع و نفس و قلب گفتیم؛ و اینکه حتی در دنیا و سلامت جسم و روان هم اثر دارد. گفتیم موسیقی، انشاء نفس است و از درون انسان تراوش می‌کند. یعنی ماهیت آن از عقل و روح و قلب، جدا نیست؛ فقط باید جهت درستش را یافت و از میدان شیاطین، دورش کرد. چنان‌که در طول تاریخ، دانشمندان اسلامی در این زمینه، تلاش‌های زیادی کرده‌اند تا موسیقی صحیح را از مبتذل جدا کنند.

در یک تقسیم‌بندی، علوم سه گونه‌اند:

  • علومی که در ذهن و در خارج، نیازمند ماده‌اند؛ مثل علوم تجربی که در ذهن نیز بدون ماده، قابل تصور نیستند.
  • علومی که نه در ذهن و نه در خارج به ماده نیاز ندارند؛ مثل فلسفه، حکمت و ادراک خود.
  • علومی که در خارج نیازمند ماده‌اند و در ذهن، نه؛ مثل علوم ریاضی. مثلاً خود اعداد را در بیرون نمی‌شود یافت، معدود می‌خواهند؛ اما در ذهن، خود اعداد نیز قابل تصورند.

دانشمندان، موسیقی را زیرشاخۀ علم ریاضی دانسته‌اند که از نوع سوم است. یعنی ماهیت خارجی‌اش ماده می‌خواهد و به ابزاری نیاز دارد تا شنیده شود؛ اما در ذهن، ابزار و ماده نمی‌خواهد. درواقع موسیقی، پدیدۀ بیرونی نیست، تراوشات درون انسان است که دم‌به‌دم در ژرفای نفسش آفریده می‌شود و او آن را در ابزار، بیرون می‌ریزد.

هریک از اصوات بیرونی اعمّ از صداهای طبیعی و صداهای برآمده از نفوس پاک یا ناپاکان، زمینه‌ای برای تشکیل موسیقی است. اما معنا و کیفیت موسیقی را باید در حالات درونی موسیقی‌ساز جستجو کرد؛ که بسته به اینکه از کدام نفس و ذهن صادر شود، می‌تواند شنوندگان را دیوصفت یا فرشته‌خو کند.

خلاصه، از عناصر مهم در صعود یا سقوط انسان، شنود الحان است که می‌تواند قوای نفس را در اختیار بگیرد و به دست وهم و حس دهد یا نفس را آزاد کند؛ مانند موسیقی قرآن که خیلی‌ها را رهانده است.

حتی در مسیر عرفان نیز گاه سالک حس می‌کند روحش نیاز به موسیقی دارد. منتها او موسیقی خوب و بد را می‌شناسد. از یک طرف با هارمونی زیبا و لحن و صوت موسیقی، از قوای حیوانی فاصله می‌گیرد. از طرف دیگر نیز چنانچه موسیقی با کلام همراه باشد، پیام خود را بهتر به او انتقال می‌دهد و قوای پریشانش را انسجام می‌بخشد.

به عنوان مثال، دعاها، کلام معصومین(علیهم‌السلام) و قرآن، به ویژه وقتی با نفس پاک و لحن مطابق فطرت خوانده ‌شود، وجود فرد را از بند کثرت رها می‌کند. تا جایی که اگر برای محتضر خوانده شود، انتقال او به عالم دیگر را راحت می‌کند و او می‌تواند از دنیا دل بکَند و برود.

اما اسلام با موسیقی چه برخوردی داشته است؟

اسلام، دینی فرازمان و فرامکان برای انسان‌های با افکار گوناگون در همیشه و همه جاست؛ که اگر چنین نبود، باید دین دیگری پس از آن می‌آمد تا نیاز مردم را برطرف کند. یک بُعد از احکام اسلام برای همه‌جا و همه وقت، یکسان و مشترک است؛ و آن، معیار حلال و حرام‌هاست. اما بخشی از احکام می‌تواند در زمان‌ها و مکان‌های مختلف، تغییر کند و احکام ثانویه بگیرد؛ که این بُعد، به مصداق‌ها برمی‌گردد.

به عنوان مثال، اسلام با هر چیزی که در قالب ناسوت، رنگ استقلال بگیرد، مخالف است و آن را شرک می‌داند؛ که صدالبته به فساد منجر می‌شود. اگر می‌گویند ریشۀ تمام گناهان، شرک است، منظور فقط اعتقاد به دو یا چند خدا نیست؛ بلکه استقلال‌بینی برای خود یا غیر است. این مسئله در هیچ زمان و مکانی و نسبت به هیچ شخص و امتی تغییر نمی‌کند. حتی برای ائمه(علیهم‌السلام) حق نداریم استقلال قائل شویم و باید بدانیم که به هرجا برسند، باز بنده‌اند.

وجود مستقل، تنها خداست که مقام کبریایی‌اش را به احدی نداده؛ چون استقلالش ایجاب می‌کند دیگری با او شریک نباشد. و برای همین که شریک ندارد، هرگز فساد از او ظاهر نمی‌شود؛ به فرمایش قرآن: "لَوْ كانَ فيهِما آلِهَةٌ إِلاَّ اللَّهُ لَفَسَدَتا..."[1]؛ اگر در زمین و آسمان، معبودی جز خدا بود، همه چیز رو به فساد می‌رفت.

ما هم وقتی خود را مستقل ببینیم، همه چیز را برای خود می‌خواهیم؛ چون دلیلی ندارد که منافعمان را با کسی شریک شویم؛ بلکه هرکس مزاحم سود شخصی‌مان شود، می‌خواهیم او را از بین ببریم. اما مسئله اینجاست که استقلال برای ما، توهّمی بیش نیست و تمام مشکلات از اینجا ناشی می‌شود که از اول، شخص خود را دیده‌ایم.

هر فسادی در دنیا می‌بینیم، ریشه‌اش همین استقلال‌بینی است. ذره‌ای خودبینی داشته باشیم، دنیایی عبادت خود را با فسادمان از بین می‌بریم. هر عملی هم بخواهد شخص ما را نشان دهد یا ما آن را انجام دهیم تا مؤمن شناخته شویم، نتیجه‌اش شرک و فساد است.

اگر می‌خواهیم مشرک نباشیم، باید هرچه را داریم، از خود نبینیم و همواره این را بچشیم که: "الْفَقْرُ فَخْرِي"[2]. یعنی در بودن، خود را خالص نبینیم؛ چون هستی ما برای ما نیست، درنتیجه شئون و قوایمان هم برای ما نیست؛ اشیاء و موجودات بیرونی نیز. همه مال خدا هستند. اگر این را ببینیم، زمینۀ شرک و فساد برچیده می‌شود و زندگی بدون رنگ خودخواهی و خودبینی، خوش و شیرین می‌گردد.

خلاصه می‌خواهیم بگوییم حکم تحریم شرک، برای همیشه و همه جا ثابت است. اما در مصادیق، این‌گونه نیست. مثلاً در صدر اسلام، مجسمه و پیکرتراشی حرام بوده؛ چون مظهر بت‌پرستی بوده[3]. افسانه‌سرایی حرام بوده؛ چون اسباب تحریف جریانات قرآن می‌شده. شعرگویی و موسیقی نیز حرام بوده؛ چون ابزار عیش و نوش و خوش‌گذرانی بوده و جز در غفلت از خدا و برای گناه و مخالفت استفاده نمی‌شده است.

اصل حرام، آن شرک و غفلت و گناه است. پس اگر ابزار و هنرهای فوق در راه دیگری به کار گرفته شوند، دلیلی بر حرمتشان نیست. به بیان دیگر، این تحریم‌ها در اسلام برای پاک‌سازی جامعه بوده و حکم به تحریم این‌گونه امور در هر زمان، جایز نیست؛ بلکه با تغییر زمان و مکان باید مصالح و مفاسد امر را در نظر گرفت و حکم داد؛ البته بدون افراط و تفریط که نه به جهل بیانجامد، نه به جمود بکشاند. چنان‌که در فقه پویای شیعه، امروز این امور حرام شمرده نمی‌شود.

خلقت، مساوی ظهور هنر حق‌تعالی است. پس هنر، امری فطری است و اسلام نمی‌تواند با آن میانه نداشته باشد یا به کلی آن را نفی کند. حرام ثابت، غناست که طرب‌انگیز و فریبنده و مخصوص مجالس اغنیا بوده است. اما موسیقی، امری وجودی است و هنری است که باید آن را با الگوی دین جهت دهیم.

مثلاً یکی از معیارهای موسیقی درست، همین است که مناسب مجالس لهو و لعب نباشد و انسان را از حالت عقلی خارج نکند. اما فقط این نیست. برخی ملاک‌ها هم تخصصی است که همه نمی‌دانند و نمی‌توانند تشخیص دهند.

آهنگ‌ها و نغمه‌ها در موسیقی ایران، سبک‌های گوناگون دارند که با اصطلاحات دستگاه، آواز، گوشه و... شناخته می‌شوند. اگر قواعد این دانش را ندانیم و از اهل فن هم نپرسیم، به حرام می‌افتیم. اما جالب اینجاست که موسیقی‌های مطرب معمولاً ترکیب درستی در گوشه و دستگاه و آواز ندارند. برعکس، موسیقی قرآن چنین نیست.

موسیقی قرآن، چندین دستگاه یا همان مقام دارد که به اقتضای آیات و برای مضامین مختلف به کار رفته‌اند. مثلاً دستگاه بیات، وسیع‌ترین مقام در قرائت قرآن است که آرامشی توأم با غم دارد و در اجرای دعاهای قرآنی، حکایات و اندرزها و آیاتی که تحکّم و امر دارند، به کار رفته است. مقام نهاوند، لحنی لطیف دارد برای بیان داستان‌های قرآن.

مقام سه‌گاه، برانگیزانندۀ محبت و سوز دل است برای آیات بشارت، محبت، پیروزی و وعده‌های الهی. مقام حجاز، شور و شعفی همراه با احساسات عالی و حزین دارد. مقام صبا نیز مجموعه‌ای از نغمات حزین است که انسان را به خویش و دارایی‌های درونش دعوت می‌کند. در مجموع، قرآن کتابی است پر از عالی‌ترین و زیباترین نغمه‌ها.

***

اشعار مولوی را می‌خواندیم تا به اینجا رسیدیم که انسان با اینکه می‌فهمد زیر دکان جسم و دنیایش گنج روح و عقل نهفته است و رسیدن به این گنج مستلزم خراب کردن دکان است، آن را خراب نمی‌کند. تا روزی که می‌بیند دکان، خودش خراب شده و گنجش از زیر آن نمایان می‌گردد؛ اما او دیگر نمی‌تواند استفاده کند.

ای دریغا، بودِ ما را برد باد / تا ابد، "یا حسرتا" شد لِلعباد

چرا کارش به اینجا می‌کشد؟ چون بود را از باد تشخیص نمی‌دهد! شاید در کلیات بداند و بگوید: «من که چیزی نیستم؛ همه چیز از خداست.» اما در جزئیات زندگی نمی‌تواند خود را کنار بگذارد تا خواست و نظر خدا را تشخیص دهد. ازاین‌رو به تصورات خود که از حس و دنیا برخاسته، راضی می‌شود و به آگاهانِ راه‌رفته نیز دست نمی‌دهد تا راه‌نمایی‌اش کنند.

وجود ما روحانی است؛ اما نفسمان جسمانیةالحدوث است. یعنی اول، خود را از خاک می‌شناسیم و خاستگاهمان را دنیا و عناصر می‌بینیم. درست هم هست. اما این یک سوی قضیه است؛ چون نفس ما استعدادی دارد که با حضور در دنیا به تدریج به ظهور می‌رسد و ما را مستعد قبول روحانیت می‌کند.

اگر همیشه در دنیا می‌ماندیم، خیلی خوب بود که از اول به نقش و نگار دکان بپردازیم و خود را وقف آن کنیم. اما مسئله اینجاست که هرگز در حس نخواهیم ماند و به تجرد عقلی کشیده خواهیم شد. پس هرچه توهم خودبینی داشته باشیم و به دنیا و جلواتش عشق بورزیم، فایده ندارد و بالأخره روزی باید بگذاریم و بریم.

البته منظور از خراب کردن دکان، این نیست که همه چیز را خراب کنیم و زندگی نداشته باشیم! چنان‌که اگر کسی به ما بگوید: «حالا که با مرگ، جسمت می‌میرد و دنیا را از دست می‌دهی، از همین حالا همه چیز را رها نکن و جسم و دنیایت را کنار بگذار!» ما هرگز از او نمی‌پذیریم؛ هرکسی که باشد! چرا؟ چون بقا را می‌خواهیم.

خراب کردن دکان یعنی دل کندن و اصالت ندادن. تا در دنیاییم، باید نیازهای جسممان را رفع کنیم و برای آبادی دنیا بکوشیم؛ البته در چارچوب دین و زیر سایۀ آخرت. اما این را هم بدانیم که وقتی برای ماندن در دنیا به ابزار و عقل معاش نیاز داریم، برای عمر فردا نیز به معقولات نیاز داریم و این تنها چیزی است که آبادی فردایمان را تأمین می‌کند.

ابزار درونی ما برای زندگی روحانی و ابدی، عقل فعال است و ابزار بیرونی، معقولات؛ که هردو را خدا برایمان گذاشته است. اگر اینجا عقل فعالمان را به کار نیندازیم و آن را به عقل مستفاد نرسانیم، فردا که بمیریم، به عالم معقولات می‌رویم، اما ابزار استفاده از آن را نداریم.

معقولات هم حرف نیستند؛ عینیات خارجی‌اند که باید با آن‌ها ارتباط برقرار کنیم. همان‌گونه که آب و غذا حرف نیستند و باید بخوریم و بنوشیم تا نیاز جسممان برآورده شود. اما تا ابزارش را نداشته و به فعلیت نرسانده باشیم، نمی‌توانیم.

ما در دنیا به سمت عالم معقولات می‌رویم؛ اما اگر ابزارمان ایزوله بماند و عقل فعالمان کار نکند، فردا از گنجی که برای خودمان است، نمی‌توانیم استفاده کنیم. همان‌طور که اینجا یک دیوانه یعنی کسی که عقل جزئی‌اش کار نمی‌کند، نمی‌تواند از ابزاری که در دستش است، استفاده نماید.

آری؛ ما جسمانیت هم داریم، اما این جسمانیت نمی‌ماند و به سمت روحانیت می‌رود؛ تا جایی که وقتی بمیریم، در روحانیت متولد می‌شویم. ازاین‌رو اگر فقط جسم و ظاهر را بشناسیم و عاشقش باشیم، اما عقل فعال و نفس و روح برایمان ناشناخته بماند، فردا "...صُمٌّ بُكْمٌ عُمْيٌ فَهُمْ لايَعْقِلُونَ"[4] به عالم روحانی فردا وارد می‌شویم!

اشعار مولوی در این بخش، سخنان موسی به فرعون است. اما ما هم بارها از موسای درون خود شنیده‌ایم که: «دنیا ارزش ندارد؛ رها کن، به روی خودت نیاور!» نگذاریم فرعونِ درونمان به این نداها بی‌اعتنایی کند و در مقابلشان بایستد. چرا خدا و موسی را باور نمی‌کنیم؟ ما که با این همه روسیاهی و جهل و مخالفت، هنوز در دنیا زندگی می‌کنیم، هنوز زمین و زمان با ما قهر نکرده‌اند، خدا هم شأن و آبرویمان را حفظ می‌کند، به ما فکر و اندیشه می‌دهد، گاهی آرامش نسبی می‌دهد، عبرت می‌دهد. بیندیشیم که اگر با او صلح کنیم، چه‌ها برایمان خواهد کرد!

 

[1]- سورۀ انبیاء، آیۀ 22.

[2]- بحارالأنوار، ج69، ص30.

[3]- البته مجسّمه‌ای که ما امروز از خود ساخته‌ایم و آن را می‌پرستیم و می‌خواهیم تمام خواسته‌هایش را پاسخ دهیم، بدترین نوع شرک است. بت‌پرستان قدیم لااقل آن‌قدر مشغول بت می‌شدند که دیگر خود را نمی‌دیدند؛ ولی ما هرچه خدا را می‌پرستیم، بیشتر خود را می‌بینیم و دچار عُجب و غرور می‌شویم.

[4]- سورۀ بقره، آیۀ 171 : کر و لال و کورند، پس تعقل نمی‌کنند.