۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

هستی به سوی عقل

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

هستی به سوی عقل

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 29، 11 صفر 1440)

 

گفتیم انسان با اینکه می‌داند گنجی درونش نهفته است، باز به ظاهر و سطح دل می‌بندد. البته اولش طبیعی است؛ چون وقتی تازه به دنیا می‌آید، ابتدا چشمش به دنیا باز می‌شود و هنوز درکی از روح و معارف ندارد. هرچند سفارش شده از همان آغاز، شرایط را برای رشد روحش فراهم کنند و مثلاً قبل از شیر به او تربت بدهند یا صدای اذان و قرآن در گوشش بگذارند؛ او هم تأثیرش را می‌گیرد؛ اما خودش نمی‌فهمد چه اتفاقی در درونش می‌افتد.

این یعنی نفس جسمانیةالحدوث است و سیرش از ماده آغاز می‌شود. اما گفتیم که در ماده نمی‌ماند و روحانیةالبقا می‌شود. اکنون می‌خواهیم بدانیم چرا؛ اصلاً نفس برای چه در ماده آمده و حالا که آمده، برای چه می‌خواهد به روحانیت برود؟ چرا خدا زبدۀ عناصر ماده را به هم آمیخته و از مراحل متعدد گذرانده تا از روح خود در آن بدمد و بعد، این مجموعه، مستعد قبول نفس شود؟

پاسخ این سؤال در خود نفس و نحوۀ بودن آن است. نفس، حقیقتی مجرد است که از عقل تجلی شده؛ همان عقل واحد کلی که مراتب هیولانی، بالملکه، فعال و مستفاد دارد. اما این تجلی، بالقوه است و نفس، فعلیت ندارد. این به ما می‌گوید نفس نمی‌تواند از ابتدا به عالم روحانی برود، چون روحانیتش بالقوه است؛ اما نمی‌تواند تا ابد هم در عالم جسمانی بماند، چون ذات و حقیقتش روحانی است. ازاین‌رو در عالم ماده می‌آید تا با حرکت به فعلیت برسد.

برای ادامۀ توضیح، مثالی می‌زنیم. ما هرگاه به انگیزۀ رسیدن به مقصد خاصی از خانه به راه می‌افتیم، غایتمان همان مقصد است. یعنی علت و انگیزه‌ای که ما را به حرکت واداشته، همان مقصدی است که در آخر به آن می‌رسیم؛ و تا نرسیم، آرامش نداریم. ممکن است در راه، خیلی چیزها ببینیم، حتی خوشمان بیاید و به منازل زیبا سرگرم شویم؛ اما باز دلمان دنبال غایت است و نمی‌خواهد مشغول این‌ها شود یا در مقاصد بین راهی بایستد.

این، مثال است. اما به طور کلی مبدأ و اول هر شیء، همان معاد و آخرش است. پس وقتی فاعل نفس، عقل است، علت غایی آن نیز عقل است. اما اگر در بدن و عالم حس یا خیال یا حتی مراتب نازل عقل بماند، به غایت نمی‌رسد.

البته اینجا منظور حرکت باطنی و اول و آخرِ باطنی است، نه ظاهری و زمانی و مکانی. حرکت عشقی است؛ که "إِنَّمَا الْأَعْمَالُ بِالنِّيَّاتِ"[1]. قلب فقط با رسیدن به غایت، آرام می‌گیرد. در طول این حرکت، هرچه خوبی کنیم، اگر انگیزۀ درونمان آن مطلوب غایی نباشد، بر باد می‌رود و فایده ندارد و چون به مقصد نرسیده‌ایم، آرامش نداریم.

عقل، تجلی بالفعل روح است و اصلاً از آن جدا نمی‌شود. اما نفس، بالفعل نیست و خطر، همین جاست. نفس در اصل خود، طالب مطلوب است و مطلوبش معقول است، نه امور حسی یا خیالی. به هر اندازه به معقولات برسد، آرامش می‌گیرد؛ اما اگر در حس و خیال دنبال مطلوبش بگردد، همواره گمشده دارد و هر کاری بکند، راضی و آرام نیست.

تا در مرتبۀ عقل هیولانی یا بالملکه است، از بیرون منفعل می‌شود و آرامش ندارد؛ تا اینکه در عقل فعال، اولین قدم آرامش را برمی‌دارد. عقل فعال، مثل سکۀ دورویی است که یک روی آن به نفس مربوط است و چهرۀ دیگرش عقل مستفاد و غایت آرامش. اما این روی سکه به شرطی رو می‌شود که براساس توهم، حرکت نکرده باشیم.

منظور از نفس چیست؟ نفس یعنی «منِ» ما. قوا، اعضا و خیال ما هیچ‌کدام «منِ» ما نیستند. ما یک حقیقت جاری از اول تا آخریم؛ خاستگاه اولمان جسم است، وسط حرکتمان مراتب عقل است و آخرش عقل مستفاد یا انسان کامل. انسان کامل هم ظهور خورشید وجود حقّ است. پس غایت ما الله است. چقدر به غایت خود رسیده‌ایم؟

ما جزئی از عالم شریف الهی هستیم و جوهر وجودمان مجرد و از عالم عِلوی است. ولی جوهر خود را در ماده دیده‌ایم! دیگر به خود آییم؛ که سستی در رسیدن به عقل، سزاوار نیست. باید قدر نعمت را بدانیم و تا وقت هست، خود را به مقصد برسانیم که مطلوب ما و مایۀ سرور و آرامش ماست.

جوهر شریف نفس، مقصد حرکت ما را تعیین کرده؛ جسمانیةالحدوث هم ابزاری است برای اینکه نفس به عالم عقل برسد، برخلاف روح که بدون ابزار در کمال خود، بالفعل است. نفس، رهسپار عالم ماده و اسفل شده تا با این ابزار، خود را حرکت دهد؛ تا عالم اسفل را نیز اعلی کند، نه اینکه خودش اسفل شود و همین جا بماند. کمال نفس، این است که بدن را متروّح کند. برای همین اول باید استعداد اسفلی‌اش به ظهور برسد، یعنی جسمانیةالحدوث شود.

نفس در آغاز در عمق نهاد جسم و از مواد و عناصر سازندۀ آن برمی‌آید. اما به تدریج از بدن بی‌نیاز می‌شود و آن را رها می‌کند؛ برای عده‌ای با مرگ اختیاری و برای سایرین با مرگ جبری و خروج از دنیا. عقل هیولانی، اولین منزل روحانیت و عروج انسانی ماست و آخرین منزل حرکت اجسام و حیوانات در ما. سیر صعودی اجسام در اینجا خاتمه می‌یابد. اما نفس انسانی تازه از اینجا حرکت خود را آغاز می‌کند.

نفس، مَعبری بین دو عالم جسمانی و روحانی است و پلی که از روی جهنم می‌گذرد. همان صراط که باریک‌تر از مو و تیزتر از شمشیر است. همۀ ما به ناچار از این پل می‌گذریم. یا در ایستگاه عقل هیولانی و بالملکه می‌مانیم و در مراتب جهنم می‌افتیم یا به چشم‌برهم‌زدنی از پل عبور می‌کنیم و به عالم اصلی نفسمان یعنی عقل مستفاد می‌رسیم.

نفس ما از نظر روح، بسیط و مستعدّ صعود تا عقل مستفاد است. جسممان نیز مرکّب و امتزاج زبدۀ عناصر و ماده‌ای لطیف و موزون است که آمادۀ قبول عقل در مرحلۀ نفس شده؛ اما طبیعت سایر اجسام، چنین قابلیتی ندارد.

همۀ انسان‌ها در ابتدا همین‌اند. اما وقتی به سمت فعلیت رفتند و در مراتب گوناگون ماندند، دیگر شبیهِ هم و از یک جنس نیستند. آن‌ها که چراغ عقلشان را روشن نکنند، هم مزاج جسمشان غلیظ و ناموزون می‌شود و هم نفسشان از مرتبۀ انسانی ساقط می‌گردد. اما اگر با مجاهده و معرفت، خود را از وابستگی به علایق جسمانی برهانند و به عالم روحانی سوق دهند، اینجا به عقل می‌رسند و فردا نیز به حکم ضرورت، اهل عالم عقل می‌شوند.

نفس وقتی در رحِم مادر است، رتبۀ جمادی را طی کرده و در مرحلۀ نباتی است. هنوز حس و حرکت ارادی را که از لوازم حیوانیت است، ندارد؛ اما استعدادش را دارد و این او را از نبات، ممتاز می‌کند. وقتی به دنیا می‌آید، تا قبل از بلوغ در حدّ نفس حیوانی است؛ یعنی خصوصیات حیوان را دارد. پس از آن به عقل فعال و ادراک کلیات می‌رسد.

حیوانات فقط امور جزئی را می‌فهمند و درک کلی ندارند. مثلاً نمی‌فهمند که علف، علف است و هر گوشه‌اش قسمتشان شود، کافی است؛ برای همین ممکن است چندتایی سر مشتی علف جمع شوند و دعوا کنند، به جای اینکه هرکدام سهمی بردارند و بروند.

برای انسان نیز دنیا دنیاست: "كُلُّ مَنْ عَلَيْها فانٍ"[2]؛ و هرچیز قسمتش شود، کافی است. این، درک کلی است. پس انسانی که بخواهد همۀ جزئیات را برای خود نگه دارد، به عقل فعال نرسیده است.

تا چهل‌سالگی فرصت حرکت دارد. اگر زمینۀ حرکتش را در این مدت آماده کند، چهل‌سالگی طلیعۀ رشد و بلوغ عقلی نفس اوست. اما اگر هنوز دنبال این باشد که چه دارد و چه ندارد و هنوز حساسیت‌ها، حب‌ّ و بغض‌ها، نگرانی‌ها و غصه‌های گذشته را داشته باشد، به عقل فعال نرسیده و در حد نفس حیوانی مانده است.

درواقع خدا خالق احسن است و نظام عالم را به نیکوترین وجه آفریده است. عالم ماده نیز استعداد نظام احسن دارد، اما در ابتدا احسن نیست و فقدان شعور در این عالم، به نظام احسن خلل وارد می‌کند. عقل هم خودش ارتباطی با اسفل ندارد؛ که این کجا و آن کجا، "ما التُّراب و ربّ‌الارباب"؟ ازاین‌رو در نفس تجلی می‌کند و نفس در عالم ماده حادث می‌شود تا با بودن نفس کلی در کل هستی و نفوس جزئی در تک‌تک ما، این اسفل نیز دارای حیات و شعور گردد.

روند عالم، این است و ماده دارد به سمت ظهور عقل کل می‌رود. این نظام از آدم تا خاتم(علیهم‌السلام) برنامه‌ریزی شده برای اینکه ماده، مستعد پذیرش بالاترین رتبۀ عقل و شعور شود. وجود عقل و شعور در این عالم نیز بدون نفس، ممکن نیست. پس خدا به عقل اجازه داده در این عالم، سفره بگستراند. نفس کلی از عقل تجلی شده و نفوس جزئی آمده‌اند تا با همراهی نفس کلی و با ابزار مادی، ماده را متروّح و تمام قوای خود را عقلانی کنند.

برای همین، غایت همۀ هستی، نفس انسانی است و حتی اگر یک روز از عمر دنیا مانده باشد، امام زمان(عجّل‌الله‌فرجه) یعنی انسان کامل می‌آید تا عقل و شعور را در تمام دنیا ظهور دهد و همه چیز در رتبۀ خود به درک توحید برسند.

البته برای منتظران حقیقی، غیبتی در کار نیست و ظهور، همین الآن اتفاق افتاده است. آنان حکومت بقیةاللّهی را در درون خود و زندگی‌شان می‌یابند. اما باز منتظرند تا ظهور در تمام عالم واقع شود و همه، نور انسان کامل را ببینند.

چنین کسی که از خاصیت عناصر رها شده و به اینجا رسیده، مثل قطره‌ای است که به دریا بپیوندد. قطره‌ای که از خود بگذرد، بهایش دریا می‌شود و آن‌که بخواهد قطره بماند، از دریا دور می‌ِ‌گردد. به قول مولوی:

زانکه این هوی ضعیف بی‌قرار / هست شد زان هوی ربّ پایدار

هوی فانی چون که خود با او سپرد / گشت باقی، دایم و هرگز نمُرد

همچو قطرهٔ خائف از باد و ز خاک / که فنا گردد بدین هردو هلاک

چون به اصل خود که دریا بود، جَست / از تف خورشید و باد و خاک رَست

ظاهرش گم گشت در دریا و لیک / ذات او معصوم و پابرجا و نیک

هین بده ای قطره، خود را بی نَدم / تا بیابی در بهای قطره، یَم

هین بده ای قطره، خود را این شرف / در کف دریا شو، آمِن از تلف

خود، که را آید چنین دولت به دست؟ / قطره را بحری تقاضاگر شده است

لطف اندر لطف این گم می‌شود / که اسفلی بر چرخ هفتم می‌شود!

 

[1]- بحارالأنوار، ج67، ص212.

[2]- سورۀ رحمن، آیۀ 26 : هرچیز بر اوست، فانی است.