۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

كتاب نفس

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

کتاب نفس

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 30، 13 صفر 1440)

 

از نفس گفتیم و اینکه چرا جسمانیةالحدوث و روحانیةالبقاست. نفس برای اینکه از آن آغاز به این انجام برسد، پیوسته مراتب را سیر می‌کند و با حفظ ذاتش تغییر و تبدیل می‌یابد. به فرمایش قرآن: "...بَلْ هُمْ في‏ لَبْسٍ مِنْ خَلْقٍ جَديدٍ"[1]. هرآن به دست خود و خدا خلق می‌شوند، از نوعی به نوع دیگر؛ «تا کدامین غالب آید در نبرد». اما در پوشش غفلت‌اند.

دانستیم نفس از عناصر متعادل‌شدۀ ماده حادث می‌شود و تعینش در عالم ماده اتفاق می‌افتد. اما حقیقت آن، سایه و تجلی عقل است و از سنخ مجرّدات. پس مطلوبش عقل است و پیوسته به عروج به آن عالم تمایل دارد. برای همین روحانیةالبقا می‌شود تا هم خود به مطلوبش برسد و هم زمین را مطابق هدف خدا بگرداند و آماده کند؛ تا "...أَنَّ الْأَرْضَ يَرِثُها عِبادِيَ الصَّالِحُونَ"[2]. اما این قضیه، روی دیگری هم دارد و در این مسیر، اتفاقات دیگری نیز ممکن است بیفتد.

خداوند در قرآن‌کریم می‌فرماید: "اقْرَأْ كِتابَكَ كَفى‏ بِنَفْسِكَ الْيَوْمَ عَلَيْكَ حَسيباً"[3]؛ این کتاب، نسخۀ عقلی نفس است که همه چیز در آن نوشته شده و حتی مرتبۀ ناسوت ما را نیز با عقل جزئی دربرمی‌گیرد. پس اگر عقل را بفهمیم، همه چیزِ خود را می‌شناسیم و این برای حسابرسی نفس کفایت می‌کند. اما کتابی که ما نخوانده‌ایم، همین است!

کتاب ماده را زیاد خوانده‌ایم و همه چیز را درباره‌اش می‌دانیم. ولی این برای تعین نفسمان کفایت نمی‌کند. کتاب عقل را هم به فهرستش قانع شده‌ایم و آن را حتی ورق نزده‌ایم. پس چگونه می‌خواهیم نفسمان را تعین عقلانی دهیم؟

نفس ما کتاب و صحیفۀ الهی و حاوی حکمت و آثار علم و قدرت حق‌تعالی است که معرفت به آن برای رسیدن به مقصود، لازم است و موجب گشایش درهای آسمان و آمادگی برای نزول ملائکه و روح می‌شود. آنجاست که نفس به بهشت سلام و امنیت می‌رسد؛ یعنی آرامشی بدون نگرانی، بدون اضطراب، بدون اعصاب‌خردی و بدون افراط و تفریط.

خداوند با دستور "اقْرَأْ"، قرائت این کتاب را بر ما واجب کرده و این دستور، در حوزۀ اندیشه و عقل است، نه دستور فقهی برای ظاهر و فعل. چنان‌که اصل حسابرسی نیز در نفس است، نه ظاهر. فعل و ظاهر، ابزارند و با ما به قیامت نمی‌آیند. ما کیفیت این ابزار را با خود می‌بریم و کیفیت آن‌ها تأثیری است که در نفسمان گذاشته‌اند.

اما متأسفانه اغلب ایمان خود را با ظواهر می‌سنجیم. در بیرون هم کسانی را مؤمن می‌دانیم که فقط نماز و روزه و حجاب زیاد داشته باشند. درحالی‌که تمام این‌ها فقط وظیفه است و ملاک ارزیابی، تأثیرات و تغییراتی است که وظیفه در ما ایجاد می‌کند و مسیر حرکتمان از جسمانیةالحدوث به روحانیةالبقا و تجرد را مشخص می‌نماید.

در آیۀ دیگر آمده است: "وَ أَنَّ هذا صِراطي‏ مُسْتَقيماً فَاتَّبِعُوهُ وَ لاتَتَّبِعُوا السُّبُلَ فَتَفَرَّقَ بِكُمْ عَنْ سَبيلِهِ..."[4]

حقیقت صراط مستقیم، ولایت است و تجلی آن در ما، نفس است. تا نفس را نشناسیم، ولایت را هم بشناسیم، فایده ندارد؛ زیرا ولیّ و امام را شخصی جدا از خود می‌بینیم که در افق اعلی است و این بینش به درد عروج ما نمی‌خورد.

نفس، مرحلۀ بسیط و مجمل وجود ماست که "فی وَحدَتِه کُلّ‌ القُوا" است؛ اما در عین حال، تفصیل هم دارد و سُبُل، مراحل تفصیلی نفس یعنی قوا و اعضای بدن هستند. به عنوان مثال در درون و نفس ما، «منِ» بیننده، همان «منِ» شنونده است. اما در بیرون و عالم ماده، کثرت است و چشم و گوش، دوتا هستند.

آیه می‌فرماید پیرو صراط باشید و در سُبل نروید. منظور این نیست که بدن را از بین ببریم؛ بلکه باید به وحدت عین کثرت برسیم؛ یعنی وحدت را در کثرت ظهور دهیم و کثرت را در وحدت فانی کنیم. در غیر این صورت، از راه توحید دور می‌شویم و دیگر کامل و پر نیستیم و تعادل وجودی نداریم؛ یعنی یک گوشه‌مان خالی و یک گوشه‌مان پر می‌شود؛ یک رتبۀ وجودمان زیاد پر و بال می‌گیرد و رتبۀ دیگر، سست و بی‌حال می‌شود و از رشد می‌ماند!

خدا ما را آفریده و می‌خواهد خلیفۀ خود کند؛ یعنی مجرّد از تمام قید و بندها و مظهر جامع تمام اسماء الهی. خلیفۀ خدا کسی است که هر کاری خدا می‌کند، او هم به اذن خدا می‌تواند بکند. پس ما قرار است داناترین، خلّاق‌ترین، رئوف‌ترین و... شویم و همۀ کمالات و زیبایی‌های خدا را ظهور دهیم؛ و خلیفه، نه روح و نه جسم، بلکه نفس ماست.

در دنیا بُعد بالقوّۀ نفس بر بُعد بالفعلش مقدم است و نفس، انفعال دارد؛ یعنی از عالم بیرون تأثیر می‌گیرد. اما وقتی تعین گرفت، فعال می‌شود و فعلیت او بر قوّه‌اش مقدم می‌گردد. آن‌وقت قوای او ملکات و اندیشه‌هایی است که اینجا کسب کرده و دیگر بخواهد یا نخواهد، هرچه اراده کند، ایجاد می‌شود؛ همان‌گونه که ارادۀ خدا "كُنْ فَيَكُونُ"[5] است.

برای همین، کار ما در دنیا این است که کتاب خود را بخوانیم؛ "عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ". خداوند قوّه و استعداد را به عنوان مقدمه به ما داده، فعلیت را در درونمان گذاشته و شریعت را نیز به عنوان ابزار برایمان فرستاده است. پس عاقل باشیم و به جای اینکه دل به ابزار ببندیم و اعمال ظاهری را برای فردا بقچه کنیم تا از خدا پاداش بطلبیم، همین جا ببینیم چه تأثیری در نفس و روند تجرد روحانی و فعلیت کمالی آن می‌گذارند.

اول و آخر، هیچ‌گاه از هم جدا نیستند؛ پس هرچه می‌کنیم، اول ببینیم آخرش چیست. فروع دین برای این هستند که همین‌جا اثرشان را در نفس بگیریم؛ اصول دین هم برای شناخت اول و آخر و حرکت درست با فروع‌اند.

پس حجاب تعصّبات و پیش‌زمینه‌های ذهنی را کنار بگذاریم. در معرفت نفس، لباس تقلید را از تن درآوریم و لباس تحقیق بپوشیم. بند شهرت و ریا و تظاهر را بگسلیم و غبار خودآرایی و خودنمایی و صحنه‌سازی در مقابل دیگران را بزداییم؛ تا بتوانیم هدایت راهنمایان خیرخواه را بپذیریم و انکار نکنیم، بلکه با آنان همراه و همگام شویم تا به عقل برسیم و حقیقت اشیاء را ببینیم؛ نیز خود را که شگفت‌انگیزترین سرّ خلقتیم، بشناسیم و درنهایت با ابرار خدا محشور شویم.

نمی‌شود هم دین داشته باشیم و هم جاه و مقام در دین بخواهیم! حبّ جاه و مقام، از عقل جزئی است و باید رها شود. وگرنه تا وقتی نفس متعلق به ماده و رهین علایق مادی است، اگرچه این تعلق و علاقه را در نماز و روزه و... دنبال کند، نمی‌تواند به عقل برسد و رتبۀ معقول خود را درک کند. پس ظاهرش انسان می‌ماند، اما نفسش حیوانی می‌شود، چون در رتبۀ خیال توقف کرده؛ و در ابدیت فقط با خیالات و تصوراتش زندگی می‌کند!

البته همۀ انسان‌ها استعداد ظهور عقل را دارند. خدا هم شرایط ظهور این استعداد را برای همه گذاشته؛ اما این شرایط فقط در دنیاست و بعد برداشته می‌شود. فردا برای همه، عالم "كُنْ فَيَكُونُ" است و هرچه شده باشند، ظهور پیدا می‌کند. ازاین‌رو کسانی که در دنیا به عقل نرسیده باشند، فردا به بهشت هم بروند، لذت ظهور عقل را نمی‌چشند؛ اما چون خیال و تصورش را دارند، مدام تشنه‌تر می‌شوند و چون دستشان نمی‌رسد، حسرت و فشار می‌کشند!

اگر هم در عالم حس بمانند، جنسشان به حس تبدیل می‌شود یعنی کون و فساد؛ و فردا مدام می‌میرند و زنده می‌شوند، می‌سوزند و دوباره ساخته می‌شوند تا دوباره بسوزند و... . مثل اینکه هی بخوابند، کابوس ببینند و بعد بیدار شوند و ببینند خواب بوده است؛ دوباره بخوابند و...؛ چقدر وحشتناک است!

این‌ها همه به ما می‌گوید که نفس در دنیا ساخته می‌شود و ساختار نفس، یک تصویر نقاشی یا توهم ذهنی نیست که بی‌تأثیر باشد یا به راحتی تغییر کند. ما فکر می‌کنیم وقتی چیزی را می‌بینیم، تصویری از آن به خیال و قلب و نفسمان می‌رود و تمام. اما اصل این است که جوهر نفس ما با این‌ها تغییر می‌کند، یعنی رتبۀ وجود و نوعِ بودنش عوض می‌شود؛ نه که نفس سر جای خود باشد و چیزی بر آن اضافه شود.

به عنوان مثال وقتی شیئی را می‌بینیم، اگر با دیدۀ تعلق باشد، نفس ما از جنس آن شیء و عین جماد می‌شود؛ یعنی خودمان آن می‌شویم. یا وقتی گناهی را که درونش آتش است، مرتکب می‌شویم و نفسمان تأثیرش را می‌گیرد، خود نفس، هیزم جهنّم فردایمان می‌شود؛ "...فَكانُوا لِجَهَنَّمَ حَطَباً"[6]. وگرنه صورت و تصویر آتش که نمی‌سوزاند!

همۀ شئون دنیا همین است. همۀ تعلقات، رذایل و شهوت و غضب‌های ما به تدریج در نفسمان ملکه می‌شوند، نه که فقط صورتی از آن‌ها بر آن عارض شود. برای همین وقتی توبه می‌کنیم، راحت پاک نمی‌شوند. یعنی صِرف نماز و روزۀ ظاهری نمی‌تواند این ملکات را پاک کند. باید برگردیم و آن آثار را در نفسمان جبران کنیم. یعنی نفسمان را عوض کنیم.

اینجا کار فقط با توبه و استغفار زبانی و ترک صوری گناه درست نمی‌شود. مثل اینکه گاهی پوست دست، خونی شده و با آب می‌شود پاکش کرد؛ گاهی خون زیر پوست جمع شده و خون‌مرده ساخته که باز وقتی خشک شد، می‌افتد یا حتی می‌شود آن را تراشید. اما گاهی کلّ دست، سیاه و فاسد می‌شود و باید آن را قطع کرد.

ملکات هم نوشته و نقش و نگارهایی بر نفس نیستند که با آب یا پاک‌کن، پاکشان کنیم. ملکات، مادۀ نفس را تغییر می‌دهند و آن را به چیزی که نیست، تبدیل می‌کنند. برای توبه باید دوباره نفس را تغییر دهیم، درست بسازیم و به اصلش برگردانیم. برای همین به شفاعت انبیاء و اولیاء نیاز داریم. اگر هم اینجا نتوانیم درستش کنیم، کار به برزخ می‌کشد و مستلزم تحمل مشقت بیمارستان‌های برزخی است.

حال چه کنیم؟ اقلاً وقتی می‌دانیم فلان تعلق یا صفت رذیله را داریم، به ویژه وقتی در میدانش قرار می‌گیریم، توسل کنیم، خود را به اولیاء امرمان بسپاریم، سختی‌ها را متحمل شویم و زمان بدهیم، تا نفسمان تعمیر شود.

نفس ما همۀ مراتب را دارد و از تمام عوالم متأثر می‌شود؛ یعنی تابع حرکت آن‌هاست. اما می‌تواند با عبور از کثرت مراتب، وحدت عقلی را درک کند و به عقل فعال برسد. عقل فعال، اوج حرکت انسانی ماست که از آن هم باید فانی شویم و دیگر خود را به دست مستفاد بدهیم.

نفس ابتدا در کثرت جسمانی است و وحدت عقلی در او بالقوّه است. او می‌تواند به هریک از مراتب و عوالم تبدیل شود و در همان رتبه، "كُنْ فَيَكُونُ" کند. اما به قدر خروج از مرحلۀ جسمانی، به فعلیت عقلانی یا همان حیات عقلی می‌رسد و جهت وحدت بر او غلبه می‌کند. آنجاست که دیگر بدون عِدّه و عُدّه یعنی بدون نیاز به ابزار و زمان، همان را ایجاد می‌کند که شده است؛ یعنی "كُنْ فَيَكُونُ" در عالم عقل.

خلاصه آنکه کار نفس، ادراک است و حتی حس و خیال را نیز درک می‌کند، نه حس؛ "فی وَحدَتِه کُلّ القُوا" است. بعد هم با مُدرَکات خود یکی می‌شود، نه اینکه مُدرَکات بر او اضافه شوند. مثل صفات خدا که زاید بر ذات او نیستند، بلکه عین ذات‌اند. مُدرِک نفس نیز هرچه باشد، نفس، همان است و ازاین‌روست که نفس عالِم، همان نفس جاهل ناآگاه نیست؛ بلکه جنسیت و نوع این دو با هم فرق دارد.

نفس با ملکوت و باطن اشیاء ارتباط و اتحاد پیدا می‌کند، نه ظاهرشان. برای همین فردا ظاهر نماز و روزه برای ما نمی‌ماند که پاداش بخواهیم. این اعمال مثل سرمایه‌های بیرونی نیستند که صاحبشان باشیم. آنچه برای فردای ما می‌ماند، عینیت نفسمان است. چنان‌که نماز و روزه هم بر نفس انسانی واجب شده‌اند، نه مراتب نازل؛ و نفسی که در مراتب نازل‌تر از انسانیت، تعین گرفته است، نماز و روزه‌ای ندارد!

البته اگر هنوز سوسوی انسانیت در او بدرخشد و تار مویی از ریشۀ وجودش به خاک ولایت وصل مانده باشد، می‌تواند با شفاعت خاک یعنی انسان‌های کامل، تعین خود را تغییر دهد و به باطن نماز و روزه‌اش وصل شود و تأثیر بگیرد.

اینجاست که معلوم می‌شود چرا باید با ولایت ائمه(علیهم‌السلام) حرکت کنیم و عمل بی ولایت، هرقدر زیاد باشد، فایده‌ای ندارد. می‌فهمیم چرا فرموده‌اند: "مَنْ مَاتَ وَ لَمْ يَعْرِفْ إِمَامَ زَمَانِهِ، مَاتَ مِيتَةً جَاهِلِيَّةً"[7]؛ هرکس امام زمان خود را نشناسد، نه که کافر باشد، بلکه به مرگ جاهلیت مرده است؛ زیرا عمل داشته، ولی اعمالش براساس صراط مستقیم نفس نبوده و با عقل کلی نرفته است. ما اصلاً آمده‌ایم که با آن‌ها برویم. برای همین، مودّتشان بر ما واجب است.

***

در اشعار مولوی به آنجا رسیدیم که حضرت موسی شاه وجود فرعون را به او نشان داد؛ به عنوان موجودی که مرگ و پیری ندارد. اما فرعون، وزیرش را نشناخت! ابتدا با آسیه مشورت کرد و آسیه راه درست را به او نشان داد. اما بعد سراغ هامان رفت و هامان او را از همراهی موسی بازداشت.

گفتیم این‌ها بحث موسی و فرعون نیست؛ بلکه درون همۀ ماست. شاه، عقل است و نفس، وزیر. قوا و اعضای بدن هم فقط ابزار نفس‌اند. بقیه در ساختار وجود ما کاره‌ای نیستند؛ از خاله و عمه گرفته تا زمین و آسمان، بیماری و سلامتی، و اموال و ازواج و اولاد.

اما برای ما همه‌کاره شده‌اند و ما به جای اندیشیدن به شاه و وزیر اصلی، در پی این هستیم که گوش و چشم و بدنمان چه میلی دارد و خانه و زندگی و دیگران چه می‌خواهند! مثل باغبانی که آب و نور گیاهان را با چشم و هم‌چشمی تنظیم کند یا برای کارش، با بیل و کلنگ مشورت نماید؛ غافل از اینکه آن‌ها ابزارند و شعور ندارند.

مولوی در ادامه، جریان کودکی را نقل می‌کند که بر لبۀ پشت‌بام رفته بود و بازی می‌کرد. مادرش هر کاری کرد، او پایین نیامد. آن‌گاه سوی مولا رفت و کمک خواست. مولا هم فرمود کودکی را آنجا بفرستد تا فرزندش او را ببیند و برای بازی با او بیاید. مادر چنین کرد و فرزند از خطر نجات یافت.

نفس ما نیز خیلی اوقات مثل آن طفل می‌شود. هرچه به او می‌گوییم، نمی‌فهمد. برایش واضح توضیح می‌دهیم، نمی‌پذیرد. کم مانده است به کلی از انسانیت درآییم و گیاه و حیوان شویم! اینجا که درمانده شده‌ایم و راه پیش و پس نداریم، دیگر به خودمان و عقلمان اعتماد نکنیم. دنبال یکی هم‌جنس نفس بگردیم و به او معرفت دهیم تا جذبش شود.

زان بوَد جنس بشر، پیغمبران / تا به جنسیت رهند از ناودان

پس بشر فرمود خود را "مِثلُکُم" / تا به جنس آیید و کم گردید گم

زانکه جنسیت، عجایب جاذبی است / جاذبش جنس است، هرجا طالبی است

عیسی و ادریس بر گردون شدند / با ملایک چون که هم‌جنس آمدند

انبیاء الهی، هم از جنس بشرند، هم از جنس ملائکه. آن‌ها حجت بر ما هستند و در عالم خاک آمده‌اند تا همراهشان شویم. ولی ما فقط بلدیم «التماس دعا» بگوییم و اصلاً نمی‌کوشیم در رتبه‌ای که هم‌جنس آن‌ها هستیم، رشد کنیم. غافل از اینکه با جنس حس، نماز هم بخوانیم، "وَيْلٌ لِلْمُصَلِّينَ"[8] است و با جنس خیال اگر عبادت کنیم، "لَنْ يَنالَ اللَّهَ"[9]. برعکس، با جنس عقل اگر فقط واجبات را انجام ‌دهیم، کافی است و حتی اگر بخوابیم، در انسانیتمان تأثیر مثبت دارد.

کافران هم‌جنس شیطان آمده / جانشان شاگرد شیطانان شده

کمترین خوشان به زشتی، آن حسد / آن حسد که گردن ابلیس زد!

هرکه را دید او کمال از چپ و راست / از حسد، قولنجش آمد، درد خاست

حسد از جنس انسان نیست؛ ابلیسی است. اما متأسفانه خیلی از انسان‌ها به جنس ابلیسی نزدیک می‌شوند. آن‌وقت اگر جایگاه ممتازی پیدا کنند و تک شوند، نمی‌توانند ببینند کسی جلوتر از آن‌ها حرکت کند. چه در مال، مقام و مدیریت، چه در خیاطی، نقاشی و معلمی، چه در جسم و زیبایی و چه حتی علم و عبادت. هرجا که باشند، نمی‌خواهند در وحدت با دیگران و کنار آنان کار کنند؛ بلکه حسد، کینه هم می‌آورد و می‌خواهند بقیه را کنار بزنند.

 

[1]- سورۀ ق، آیۀ 15 : بلکه از خَلق جدید در پوشش‌اند.

[2]- سورۀ انبیاء، آیۀ 105 : اینکه زمین را بندگان صالح من به ارث برند.

[3]- سورۀ إسراء، آیۀ 14 : کتابت را بخوان که امروز کافی است نفست بر تو حسابگر باشد.

[4]- سورۀ انعام، آیۀ 153 : این صراط مستقیم من است؛ پس آن را دنبال کنید و راه‌های دیگر را نروید که شما را از راه او پراکنده می‌سازد.

[5]- سورۀ یس، آیۀ 82 : "إِنَّما أَمْرُهُ إِذا أَرادَ شَيْئاً أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ"؛ همانا امر او تنها این است که هرگاه چیزی را اراده کند، به آن می‌گوید باش، پس موجود می‌شود.

[6]- سورۀ جنّ، آیۀ 15 : پس هیزم جهنم شدند!

[7]- بحارالأنوار، ج51، ص160.

[8]- سورۀ ماعون، آیۀ 4 : وای بر نمازگزاران!

[9]- اشاره به آیۀ 37، سورۀ حج : "لَنْ يَنالَ اللَّهَ لُحُومُها وَ لا دِماؤُها وَ لكِنْ يَنالُهُ التَّقْوى‏ مِنْكُمْ..."؛ گوشت و خون قربانی به خدا نمی‌رسد، بلکه تقوای شما به او می‌رسد.