۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

از جنس او

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

از جنس او

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 31، 15 صفر 1440)

 

دلیل حدوث جسمانی و بقای روحانی نفس را این دانستیم. گفتیم حقیقت نفس از عالم عقل است و بی‌تابِ رفتن به سوی اصل خود؛ پس اگرچه برای رسیدن به مطلوبش در عالم ماده آمده، اینجا نمی‌ماند و با طی مراتب، به سوی اصلش که تجرد است، می‌رود. مثل نطفه که برای شکل‌گیری اعضا و فعال شدن قوای بشری‌اش به ناچار در رحِم مادر می‌رود؛ اما وقتی از مراحل نطفگی، مضغگی و... گذشت و ساخته شد، دیگر آنجا نمی‌ماند و به دنیا می‌آید.

البته نفس در هر رتبه‌ای که باشد، نیازهایی دارد و بر این اساس از آنچه ملایم طبعش باشد، لذت می‌برد و از آنچه ملایم طبعش نباشد، درد می‌کشد. به عنوان مثال در رتبۀ جسم اگر خاری در دست برود، درد دارد؛ چون این آسیب جسمی با طبع قوّۀ لامسه در مغایرت است. یا محال است بوی بدی به مشام انسان برسد و او لذت ببرد؛ چون این مخالف طبع بویایی است. برعکس، بوی خوش یا طعم لذیذ برایش لذت دارد؛ چون موافق با قوای نفسش است.

در مرحلۀ بعد، لذت قوّۀ واهمه در غضب، انتقام گرفتن و رسیدن به شهوات است. این قوّه نمی‌پذیرد که ما به راحتی عفو کنیم یا از خطایی که کسی در حقّمان کرده، بگذریم یا به خاطر هدف بزرگ‌تر، از خواستۀ خود دست بکشیم. البته دوست داریم خدا و دیگران از ما بگذرند و به ما احترام بگذارند؛ اما خودمان نمی‌توانیم چنین باشیم و اغلب واقعاً از اینکه کسی به ما بدی کند، دردمان می‌آید و عفو و چشم‌پوشی برایمان سنگین است.

شاید به مشقّت و مجاهده، خود را نگه داریم و دنبال انتقام نباشیم؛ اما همین دردی که می‌کشیم، اگر تکرار شود، نفسمان را به جنس واهمه تبدیل می‌کند. غافل از اینکه حبّ و بغض‌های جزئی، هیچ‌کدام از عقل نیستند؛ تنها یک محبت و یک بغض ولایی در هستی است و بقیه، همه، آفریدۀ وهم ما هستند.

لذت قوّۀ خیال نیز این است که خاطرات و چیزهایی را که ملایم طبعش است، به‌ یاد آورَد. اما سایر امور را که برایش دردآورند، می‌خواهد هرطور شده، از یاد ببرد؛ حتی با دارو یا روش‌های گوناگون تخدیر و آرامش کاذب.

البته دیدیم که این مراحل، اقتضای حرکت نفس‌اند و نمی‌شود نفس، این‌ها را نداشته باشد؛ اما باید بگذرد. طبعش در هر مرتبه، چیزی می‌خواهد و باید به آن توجه کند. مثلاً نوزاد باید به شیر مادر، کشش داشته باشد تا گرسنه نماند یا وقتی دچار مشکلی می‌شود، احساس درد کند و آن را با گریه ابراز نماید. در مراحل بالاتر نیز باید درد گرسنگی و لذت خوردن را بچشد، گرما و سرما را بفهمد، تمایل به ازدواج داشته باشد و... .

این‌ها همه در جای خود لازم‌اند؛ اما منازلی هستند که نفس باید از آن‌ها عبور کند و البته می‌کند؛ که اگر نمی‌کرد، همیشه نوزاد می‌ماند! اما اگر به موازات این عبور، تعلقات نفسش از این لذت‌ها و دردها کنده نشود، پس از مرگ هم بین زمین و آسمان سرگردان است؛ زیرا نه از زمین جسم رها شده و نه به آسمان روح رسیده است.

به هر حال، تمام قوا و مراتب نفس در پی ملایم طبع خود هستند؛ اما درجاتشان فرق دارد و هرچه بالاتر باشند، لذت و دردشان شدید‌تر است. این یعنی نباید گمان کنیم که اگر از لذت‌های دانی بگذریم، بدون لذت می‌مانیم؛ بلکه نفسمان بزرگ می‌شود و آمادگی پیدا می‌کند تا لذت‌های عمیق‌تر و ماندگارتری را که در هستی است، بچشد.

خیلی از ما وقتی آیات برزخ و قیامت را در قرآن می‌خوانیم، فکر می‌کنیم اگر بدن نداشته باشیم، چگونه می‌خواهیم از نعمت‌های آنجا استفاده کنیم و لذت ببریم؟! غافل از اینکه ما قوایی برتر از قوای بدن داریم. لذت عقل و آخرت هم بسیار برتر از لذت‌های آمیخته به دردِ دنیاست. پس چرا عیش آخرت را نیز با بدن مادی می‌خواهیم؟

ما همین جا چشیده‌ایم که وقتی شیفتۀ پول یا مقام یا عاشق کسی هستیم، از این شیفتگی و محبت لذت می‌بریم و دیگر لذت‌های دانی برایمان رنگ ندارند و نمی‌خواهیم حتی لحظه‌ای، از آن‌ها به هیچ چیز دیگر بپردازیم. این یعنی همه چیز در ماده و آنچه بدنمان لذت می‌برد، نیست؛ بلکه این‌ها تنها، اشانتیونی از لذّات و زیبایی‌های هستی است.

آن‌که مسیر نفس را می‌شناسد، می‌داند همۀ این مراتب، ایستگاه‌های حرکت او هستند. پس در همین دنیا به اختیار خود عبور می‌کند و به سوی غایتش پیش می‌رود. اما آن‌که نمی‌شناسد، با اینکه می‌فهمد این‌ها بقا ندارند، فکر می‌کند تمام حیات او همین است و اگر مراتب دانی و لذت‌های نازل را از دست بدهد، دیگر چیزی ندارد.

مثلاً می‌بیند که انتقام فقط مقطع کوتاهی به او آرامش می‌دهد و بعد دوباره خشمش برمی‌گردد؛ اما باز می‌خواهد خشم و حالت درونی خود را ابراز کند و انتقام بگیرد تا دلش خنک شود!

اگر ادعاها و اعتقادها را کنار بگذاریم و خود را منصفانه قضاوت کنیم، می‌بینیم خیلی از حبّ و بغض‌های ما همین است و براساس وهم شکل می‌گیرد. اما آیا نگران نیستیم که اگر در همین حال بمانیم، جنسمان از انسانیت برمی‌گردد و دیگر قدرت عروج به مراتب بالاتر را نداریم؟ نگران نیستیم که با کدام جنس با امام زمان(عجّل‌الله‌فرجه) روبه‌رو می‌شویم؟!

ما امروز با یک حیوان یا گل یا سنگ، خور و خواب و نشست و برخاست نداریم و گفت و شنود و عشق‌بازی نمی‌کنیم؛ چون ظاهراً از جنس ما نیستند. اما از کجا معلوم، فردا در کدام رتبه و با کدام جنس محشور شویم؟ اگر نتوانیم اینجا از تعلق مراحل دانی پاک شویم، فردا با اسم مسلمان و شیعه و ظاهر نماز و روزه نجات نمی‌یابیم.

ما چاره‌ای نداریم جز اینکه خود را پیدا کنیم. اگر به اختیار، نفسی را که تاکنون ساخته‌ایم، خراب کنیم، ولایت، خودش آبادمان می‌کند. بدانیم اینجا هرچه از ملایم طبعمان در مراتب پایین لذت ببریم، می‌گذرد و شیرینی‌اش برای فردا نمی‌ماند. فردا شیرینی‌های دیگری هست و جنس حقیقی ما که از خدا و ملائکه است، حقیقت عفو  و علم و قدرت و سایر اسماء الهی را می‌خواهد؛ اما اگر جنسمان را عوض کرده باشیم، بهره‌ای جز عذاب و حسرت نداریم!

بچه وقتی بزرگ شد، لذت و دردش هم بزرگ می‌شود و دیگر مثلاً برای غذا یا عروسکش گریه و بی‌قراری نمی‌کند؛ وگرنه به او می‌گویند: «مگر بچه‌ای؟!» در مراتب دیگر هم همین است و ما هرچه نفسمان رشد می‌کند، باید نسبت به دردها و لذت‌های جزئی، بی‌خیال‌تر شویم و خنده‌ها و گریه‌های بی‌جا نداشته باشیم.

خوشحالی و ناراحتی از ملایم و ناملایم طبع در دنیا، برای عقل هیولانی است؛ پس تا زمانی که در از دست‌دادن‌های جزئی گریه می‌کنیم یا شادی جزئیات از خود بیخودمان می‌کند، هنوز عقل هیولانی را کنار نگذاشته‌ایم. وقتی بزرگ شویم، تمام هستی را دوست داریم و تنها یک چیز، خوشحال یا ناراحتمان می‌کند؛ آن هم رضا و نارضایتی خداست.

امروز ما از جنس امام نیستیم که او را نمی‌بینیم؛ اگرچه نوعمان با او یکی است و همه در وجود، انسانیم. مانع داریم که شیرینی حضورش را درک نمی‌کنیم؛ اگرچه ملایم و مطلوب تمام مراتب ماست. اگر بیشتر از او دور شویم، چه‌بسا گاهی از آنچه مورد رضایتش است، امتناع کنیم؛ یا حتی از دیدنش کراهت داشته باشیم و ضدّ و مخالفش را به جای او برگزینیم؛ چون می‌فهمیم که چقدر با او فرق داریم و از عالم نورانی وجودش دوریم!

در عالم ماده، معده‌ای که بیمار شود، ممکن است غذای فاسد و خراب را هم بخورد؛ اما معدۀ سالم حتی اگر بخورد، آن را دفع می‌کند و برمی‌گرداند. معدۀ جان هم همین است. اگر در عقل هیولانی مانده باشد، هرچه از خوشحالی‌ها و ناراحتی‌های جزئی در او برود، برنمی‌گرداند و وقتی چند بار همین جزئیات را انتخاب کرد، دیگر برایش ملکه می‌شود و نمی‌تواند معقولات را درک کند و لذت و درد مراتب بالاتر را بچشد.

حداقلش این است که ترجیح می‌دهد معقولات را در قالب فیلم و تئاتر بگیرد؛ حال آنکه فیلم و تئاتر، تنها تصوّری از واقعیت می‌دهند. عقل است که عینیت واقع را به جان می‌نشاند و حرکتش را جهت می‌دهد.

کمال مخصوص نفس انسان، این است که با عقل کلی و مستفاد، متحد شود. هرکس نتواند در رتبۀ خود به آنجا برسد، نمی‌تواند با حضرات(علهیم‌السلام) که مصداق عقل مستفادند، عروج کند؛ چون از جنس آن‌ها نیست. اما اگر جنسش را یکی کند، با آن‌ها همراه می‌شود؛ آن‌ها فیض می‌رسانند و او می‌گیرد و بدون اینکه تعلیم ببیند، همان را دوست می‌دارد که آن‌ها دوست دارند و از همان بدش می‌آید که آن‌ها بدشان می‌آید. یعنی روحیه‌اش مثل آن‌ها می‌شود.

نفسی که با عقل هم‌جنس شود، صوَر علمی و حقایق کلّ موجودات را در درون خود می‌یابد و تمام خیرات صادر از حق، در او نقش می‌بندد. درنتیجه خلیفۀ حق می‌شود. همچون امام حسین(علیه‌السلام) که هرچه به قتلگاه نزدیک می‌شد، چهره‌اش بیشتر می‌شکفت.

ولی ما این‌گونه نیستیم و اگر هم آرزوی مرگ داشته باشیم، همراه با بقای دنیاست. یعنی می‌خواهیم همین‌طور که هستیم، به ملاقات خدا برویم. وگرنه چرا از ضعف بدن و پیری می‌ترسیم؟ چرا می‌خواهیم مالمان را جمع کنیم؟

باید دستاویز شهوات و حبّ دنیا را از نفس خود دور کنیم و وسوسه‌های شیطانی را کنار بگذاریم تا بتوانیم پرتوی از حقایق را ببینیم و لااقل بهره‌ای اندک از لذت‌های معنوی بیابیم و با آن، از لذت‌های جسمانی بگذریم.

همین جا دیده‌ایم که گاه وقتی مطلب عمیق و زیبایی می‌خوانیم، دلمان نمی‌خواهد چیزی بخوریم یا اگر هم بخوریم، لذتی نمی‌بریم و حواسمان به آن مطلب است. دیگر فکر کنید هنگامی که علاقۀ نفس به کلی از بدن جدا شود و نفس به عالم خود برود، چه لذتی خواهد داشت. البته آنجا نیز اگر ما علاقۀ خود به بدن و خصوصیات ماده را کنار نزده باشیم، نمی‌توانیم از عوالم برتر استفاده کنیم و لذت ببریم.

معیارش چیست؟ اینکه چقدر از علوم و معارف لذت می‌بریم و چقدر از تعریف لباس و غذا و خرید و... . اگر لذت علوم و معارف عقلی را نمی‌چشیم، از آن رو است که با لذّات دنیا تخدیر شده‌ایم. همان‌گونه که فرد مبتلا به بیماری بولیموس، علی‌رغم نیاز به غذا، هیچ میل و اشتهایی ندارد.

لذت معارف عقلی مثل شناخت خدا، فوق‌العاده است و سعادت نفس در همین معارف عالی است؛ البته نه حفظ و ضبط معقولات در ذهن که رتبۀ نازلی از آن حقایق است، بلکه لذت کامل، در درک و شهود حقایق است.

اما نفسی که از لذت علوم و معارف خالی باشد، خالی نمی‌ماند و قطعاً از علوم وهمی پر می‌شود؛ از جهل و رذایل و تخیلات ناشی از تقلید. یعنی خدا و پیغمبر و امامی را دور از خود در نظر می‌گیرد و بدون اینکه ملایمت یا عدم ملایمت آن‌ها را با فطرت خود درک کند، فقط دستوراتی را که در ظاهر رسیده است، بدون معرفت، اطاعت می‌کند.

چنین کسی در زمان حیات، صورت لذت‌بخشی از معارف در ذهن خود دارد و با آن، تخیل می‌کند؛ اما از حقیقت و اسرار عالم و عینیت بهشت و قرب خدا  بهره‌ای ندارد. البته اگر به دلیل نقص و معلولیت باشد، خدا آن را در دنیا یا تکامل برزخی برای او جبران می‌کند. اما اگر کسی با داشتن قوه و استعداد، در کسب معارف تلاش نکند یا به دلیل اکتفا به تقلید و علم حصولی، غلبۀ اوصاف حیوانی و امیال بدن در معاصی یا انکار حق با آراء باطل و خرافی، از درک مراتب عالی وجودش بازماند، به شقاوت آخرت می‌رسد و دیگر نمی‌تواند سلامت و لذایذ عالم عقل را دریابد.

چرا؟ زیرا نفس، خواهان غلبه بر امیال بدن است تا مجرّد شود. اما مشغولیت به بدن، او را از عاقبتش غافل می‌کند. با مرگ که مانع ادراک برداشته می‌شود، نفس می‌بیند از حقیقتش فاصله گرفته و باید با تعیّنی که از انسانیتِ او بیگانه است، سر کند؛ این یعنی تحمل درد و عذاب شدید. چنین کسی اگرچه مؤمن باشد، فاسق است و از جایگاه عقلانی خود خارج شده؛ درنتیجه هرچند خلود در جهنم ندارد، دخول دارد و باید با عذاب‌های برزخی پاک شود.

مولوی می‌گوید:

هست می‌های شقاوت، نفس را / که ز ره، بیرون برد آن نحس را

هست می‌های سعادت، عقل را / که بیابد منزل بی‌نقل را

هین به هر مستی، دلا غرّه مشو / هست عیسی، مست حق؛ خر، مستِ جو!

می‌شناسا، هین بچش با احتیاط / تا می‌ای یابی منزّه ز اختلاط

هردو، مستی می‌دهندت لیک این / مستی‌ات آرَد کشان تا ربّ دین

تا رهی از فکر و وسواس و حیَل / بی عقال، این عقل در رقص‌الجمل

باد، جنس آتش است و یار او / که بوَد آهنگ هردو بر علوّ

چون ببندی تو سر کوزهٔ تهی / در میان حوض یا جویی نهی،

تا قیامت، آن فروناید به پست / که دلش خالی است، در وی باد هست

میل بادش چون سوی بالا بوَد / ظرف خود را هم سوی بالا کشد

باز آن جان‌ها که جنس انبیاست / سوی ایشان کش‌کشان چون سایه‌هاست

آری؛ سعادت حقیقی یعنی هم‌جنس شدن با عقل مستفاد و کسی که به آنجا برسد، اگرچه مثل انبیاء و اولیاء کامل خدا نمی‌شود، مثل سایه دنبالشان می‌دود و در رتبۀ خود با آن‌ها عروج می‌کند.

زانکه عقلش غالب است و بی ز شک / عقل، جنس آمد به خلقت با مَلک

وان هوای نفس غالب بر عدو / نفس، جنس اسفل آمد شد بدو

بود قبطی، جنس فرعون ذمیم / بود سبطی، جنس موسای کلیم

بود هامان، جنس‌تر، فرعون را / برگزیدش بُرد بر صدر سرا

لاجَرم از صدر تا قعرش کشید / که ز جنس دوزخ‌اند آن دو پلید

هردو سوزنده چو دوزخ، ضدّ نور / هردو چون دوزخ ز نور دل، نفور

زانکه دوزخ گوید: «ای مؤمن، تو زود / برگذر که نورت آتش را ربود!»

می‌رمد آن دوزخی از نور هم / زانکه طبع دوزخ استش ای صنم

دوزخ از مؤمن گریزد آن‌چنان / که گریزد مؤمن از دوزخ به جان

زانکه جنس نار نبوَد نور او / ضدّ نار آمد حقیقت، نورجو

جاذبهٔ جنسیت است، اکنون ببین / که تو جنس کیستی از کفر و دین!

گر به هامان مایلی، هامانی‌ای / ور به موسی مایلی، سبحانی‌ای

ور به هردو مایلی، انگیخته / نفس و عقلی هر دُوان آمیخته

هردو در جنگ‌اند، هان و هان بکوش / تا شود غالب، معانی بر نقوش

دوزخ از جنس مؤمن نیست و از او می‌گریزد؛ چون مؤمن از جنس انسان کامل است و نور نفسش ظلمت آتش را خاموش می‌کند. چنان‌که در دنیا نیز لازم نیست از ظلم و معصیت فرار کند؛ بلکه ظلم و معصیت از او فرار می‌کند و حتی اگر در معرض آن قرار گیرد، جذبش نمی‌شود. همان‌گونه که قرآن می‌فرماید: "...يَسْعى‏ نُورُهُمْ بَيْنَ أَيْديهِمْ وَ بِأَيْمانِهِمْ..."[1]. اما دوزخی از جنس نار است و سیزده نور کامل را با شمشیرش خاموش می‌‌کند؛ یکی را هم غایب!

از همین روست که اگر با یک مؤمن عاقل مشورت کنیم، همین که دهان باز کند و سخن می‌گوید، تیرگی از دلمان می‌رود. گاهی نیز نگاهش یا حتی فقط نشستن پیش او، جانمان را نورانی می‌کند؛ خاصیّتش این است. برعکس، وقتی نیمه‌عاقلی با نیمه‌عاقل دیگر درددل کنند، هرکدام بر آتش دیگری هیزم می‌ریزند و خشم و ناراحتی‌اش را شعله‌ورتر می‌کنند.

حال ببینیم دوست داریم کجا و با چه کسی بنشینیم، با که معاشرت کنیم، از دهانِ که بشنویم و بیشتر اوقاتمان در کدام افکار و خاطرات بگذرد؛ ببین چه را دوست داریم و از چه لذت می‌بریم. جنسمان همان است. امام زمان(عجّل‌الله‌فرجه) ظاهراً طالب و مرید و منتظر و عالم و عابد، زیاد دارد؛ او یاری می‌خواهد که از جنس خودش باشد، جنس عقل، جنس عشق، جنس خدا.

 

[1]- سورۀ حدید، آیۀ 12 : نور آن‌ها از پیش رو و سمت راستشان به سرعت می‌رود.