۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

صراط نفس

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

صراط نفس

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 33، 18 صفر 1440)

 

دانستیم نفس در سیر تجرد خود به فعلیت می‌رسد و هر تعینی گرفته باشد، در قیامت همان را انشا می‌کند. گفتیم صراط نیز اگرچه حقیقتش ولایت است، بر ما در تعین نفسمان ظهور پیدا می‌کند. حشر و ثواب و عقاب نیز برای نفس است و ما با اختیار خودمان آن را شکل می‌دهیم. فردای قیامت نیز نفس است که ابدیت را در سعادت یا شقاوت به سر می‌برد و ما همان شخصی هستیم که امروز هستیم، فقط با خصوصیات مختلف؛ برای همین، همه ما را می‌شناسند.

حقیقت نفس را شناختیم که استعدادی است قابل پذیرش صوَر مادی و عقلی. در ابتدا عناصر ماده در هم می‌آمیزند و به چنان پختگی و تعادلی می‌رسند که می‌توانند نفس را در خود بپذیرند. اما پس از آن، نفس است که این قالب عنصری یعنی جسد را تدبیر می‌کند و در عین حال، جسم را که باطن این جسد است، می‌سازد.

جسد انسان با جسد تمام حیوانات فرق دارد و زبدۀ همۀ آن‌هاست. اما امتیاز و برتری او در انسانیتش است. جسد، وصف حسی او در عالم ماده است؛ جسم، وصف حیوانی اوست و عقل، وصف انسانی‌اش. این مجموعه در کل، موجودی به نام انسان را تشکیل می‌دهد و «منِ» او، همۀ این مراتب را در خود حمل می‌کند.

پس انسان با مرگ جسد نمی‌میرد و تمام نمی‌شود؛ بلکه نفسش با جسمی که در دنیا ساخته است، به بهشت یا جهنم می‌رود و در حشر، برانگیخته می‌شود و حساب و مؤاخذه می‌گردد؛ البته نه به طور عرَضی، بلکه عینی. ثواب و عقاب هم بر او عارض نمی‌شود؛ بلکه خودش عین آتش یا عین بهشت می‌شود و برای همین، عذاب یا پاداشش تمامی ندارد. چنان‌که در قرآن آمده است: «جهنمیان هرچه بسوزند، پوستشان تجدید می‌شود و دوباره می‌سوزند!»[1]

تمام موجودات، حرکت ذاتی و جوهری به سوی کمال دارند. این وظیفه‌ای است که خدا به عهدۀ آن‌ها گذاشته و همه، مطیع آن هستند. انسان نیز مستثنا نیست و در حرکت از جسمانیةالحدوث به روحانیةالبقا، تسلیم امر خداست؛ یعنی خواه‌ناخواه این مسیر را طی می‌کند. اما او یک حرکت ارادی هم دارد که تعین نفس یا همان ساختار بدن فردا و زندگی اخروی‌اش را تعیین می‌کند و نحوۀ رسیدنش در این حرکت، به اختیار خودش بستگی دارد.

او مثل کسی است که امکانات و مصالح ساخت یک خانه را در مقابلش ریخته‌اند. مهندسی هم بلد است؛ چون فطرت دارد و ابزار را که در وجودش عینیت دارند، می‌شناسد. گفته‌اند خانه بسازد؛ اما او، هم می‌تواند خانه‌ای محکم و زیبا بسازد و هم اینکه سستی و تنبلی کند یا از سر جهل و غفلت یا عدم احساس نیاز، مخروبه‌ای عذاب‌آور بنا کند.

پس هرکس در هر جای دنیا باشد، عذری ندارد و می‌تواند به سعادت برسد؛ چون همه چیز با خودش و در خودش است. اما اختیار دارد که از ابزار استفاده کند و ارادۀ خود را در ارادۀ حق فانی نماید یا ابزار را با استفادۀ غلط از بین ببرد و ارادۀ خود را در حدّ مراتب نازل وجودش ساقط کند.

بنابراین ساختار حقیقی خلقت انسان، با خداست؛ ابزار حرکتش را نیز خدا داده است. اما ساختار تعین شخصی و جزئی او با خودش است. حرکت ارادی انسان هم حرکت به سوی هدف و غایت ضروری‌اش در عالم است. چنان‌که هدف از علم و ابزار مهندسی، ساختن خانه است و اگر خانه نسازیم، هیچ کار دیگری نمی‌توانیم با آن بکنیم.

به بیان دیگر، سیر نزول و ایجاد انسان، جبر است و سیر صعودش تفویض. پس هم خدا فاعل است، هم او؛ چون همان ایجاد جبری، این اراده و اختیار را به او داده و این دو از هم جدا نیستند. او نه می‌تواند از جبر خارج شود و بگوید: «اصلاً چرا خدا مرا آفرید؟ کاش به دنیا نمی‌آمدم!» نه می‌تواند اختیار و اراده را از خود بگیرد و بگوید: «حالا که خدا مرا آفریده، همه کار را خودش بکند!» این جبر و تفویض، هردو عین لطف خدا و لازمۀ نظام احسن هستند.

رشد انسان، در خلال همین جبر و تفویض است که اتفاق می‌افتد؛ با انتخاب و به دست خودش. «منِ» او همان است که بوده؛ اما افعال، اوصاف، اندیشه‌ها، دانستن‌ها، پی بردن‌ها و همۀ خصوصیاتش تغییر می‌کند. ابتدا عقل هیولانی و بعد عقل بالملکه دارد. مختار است که این مراتب را پشت سر بگذارد و به عقل فعال و مستفاد برسد یا در حس بماند.

شاید بگوییم پس توفیق الهی چیست که نصیب همه نمی‌شود؟ اما حقیقت توفیق یعنی اینکه وقتی ارادۀ ما فانی در ارادۀ خدا و بر وفق آن باشد و طبق ارادۀ او پیش رویم، او نیز به حرکتمان سرعت می‌دهد و ما را پیش می‌برد. اما وقتی ارادۀ خود را بر وفق ارادۀ او قرار ندهیم، دچار خذلان می‌شویم و به آنچه خودمان خواسته‌ایم می‌رسیم، نه آنچه خدا خواسته؛ و آنچه ما خلاف ارادۀ خدا خواسته‌ایم، حتماً عین شقاوت است.

ما در دنیا بدون اینکه مجبورمان کنند، طبق ارادۀ خدا زندگی می‌کنیم؛ برای همین هم بزرگ شده‌ایم و امور دنیایمان می‌چرخد. اما در همین عالم نیز اگر خلاف ارادۀ خدا برویم، مثلاً غذا نخوریم، مراقب جسممان نباشیم، در مقابل دشمن از خود دفاع نکنیم یا حتی دست به خودکشی بزنیم، حیات مادی‌مان به خطر می‌افتد و مسیر رشدمان بسته می‌شود.

به همین ترتیب در عالم عقل هم خدا اراده‌ای برای ما دارد که می‌توانیم طبق آن برویم و توفیق الهی شامل حالمان شود یا طبق آن نرویم و دچار خذلان شویم. در دنیا معمولاً مسیر درست برای کمال مادی را می‌رویم. اما اینجا برعکس، اغلب نیازهای خود و نیز ارادۀ خدا را تشخیص نمی‌دهیم و دچار توهم می‌شویم؛ برای همین چیزی به دست نیاورده‌ایم.

پس توفیق، نتیجۀ حرکت بر وفق ارادۀ خداست. مثلاً وقتی غذا می‌خوریم، خدا شرایطِ خوردن را برایمان آماده‌تر می‌کند. اما آن‌که نخواهد بخورد، سفرۀ ماده هم برایش بسته می‌شود. یعنی قدم ثانوی را خدا برمی‌دارد. اما قدم اول، تابع اختیار و ارادۀ انسان است.

اراده هم منحصر به یک مورد و یک موضوع نیست که یک بار فانی کنیم و تمام. آن‌به‌آن باید در ارادۀ او فانی شویم. نمی‌توانیم بگوییم: «من چند سال اراده‌ام را فانی کردم؛ دیگر خودش توفیق بدهد و کار را پیش ببرد!» اراده، امری جاری و ساری در تمام شئون و تمام لحظاتِ بودن ماست؛ هرجا اراده‌مان خلاف او شود، دیگر توفیق در کار نیست. همان‌گونه که در دنیا تا آخر عمر، غذا می‌خوریم؛ نه که چند سال بخوریم و بعد توقع داشته باشیم بدون خوردن، زنده و سالم بمانیم.

این هم نمی‌شود که مدتی طبق ارادۀ خدا برویم و مدتی طبق ارادۀ خود؛ در یک موضوع، ارادۀ او را برگزینیم و در موضوع دیگر، ارادۀ خود را. وگرنه مثل کسی می‌شویم که یک روز غذای انسانی می‌خورد، یک روز غذای مرغ و گاو و یک روز غذای گیاهان؛ تصور کنید چه بلایی بر سر بدن او می‌آید که دیگر نه انسان است، نه حیوان!

اولین حرکت نفس در دنیا، تدبیر و تکمیل بدن مادی است. اغلب انسان‌ها در این بُعد، مطیع خدا هستند و اگر در مسیر اعتدال بروند، به نتیجه می‌رسند. اما خیلی‌ها یادشان می‌رود بُعد دیگری دارند که به خدا نزدیک‌تر است و باید آن را هم بسازند. غافل از اینکه اگر آن بُعد درونی را نشناسند، در همین حرکت اول هم دچار افراط و تفریط می‌شوند و یا برای ارضای امیال خود، حقّ دیگران را می‌خورند یا از ترس و تنبلی و سرخوردگی کنار می‌کشند تا دیگران حقّشان را بخورند.

این سیر نفس، اصل صراط است که خدا فطرت خلق را بر آن قرار داده تا همه بتوانند به حکم فطرت از آن عبور کنند. یعنی وقتی دنیا را به قدر نیاز ساختند، به قدم بعدی بروند و با ابزار معنوی خداداده، به ساختن درون و بدن اخروی‌شان بپردازند و مراقب اوصاف و اندیشه‌هایشان باشند. ببینند بیشتر از چه ناراحت یا خوشحال می‌شوند؛ که اگر هنوز اسیر جسد و کم و زیاد آن باشند، جسمشان خراب می‌شود؛ چون ابزار جسد به درد جسم نمی‌خورد.

حالا ببینید اوضاع از چه قرار است! خیلی از ما با این‌همه علم و آگاهی، هنوز اگر یک رفتار ناملایم نسبت به شأن و موقعیت جسدمان ببینیم، به هم می‌ریزیم. گاهی حتی یک حرف که طبق میل ما نیست، آزارمان می‌دهد! حرف که حتی به دست و چشم و گوشِ جسدمان هم نمی‌خورد؛ پس چرا این‌قدر دردمان می‌آید و ناراحت می‌شویم؟ چون جسممان را در معرضش قرار می‌دهیم و از آن می‌سوزیم! اما چرا؟ حیف نیست یک حرف، این‌قدر دلمان را تنگ کند؟!

ما یک عمر، خوشحالی و ناراحتی از اقبال و ادبار جسد را به جسم تحمیل کرده‌ایم و سلامتش را از بین برده‌ایم. اگر کمی فکر کنیم، می‌بینیم بیشتر حبّ و بغض‌ها و خوشحالی و ناراحتی‌هایمان از حرف و حدیث است! غافل از اینکه حرف دیگران با ما کاری نمی‌کند و اصلاً نمی‌تواند بکند؛ خودمان هستیم که این بلا را سر خودمان می‌آوریم!

اصلاً بر فرض که کار یا حرف دیگران اشتباه باشد. چرا ما درگیر می‌شویم و زندگی‌مان را خراب می‌کنیم؟ فکر می‌کنیم اگر ما نسوزیم و سوختنمان را با نیش و کنایه و آزار نشان ندهیم، آن‌ها نتیجۀ اشتباهشان را نمی‌گیرند؟ بعد هم اصلاً چه کار داریم که می‌گیرند یا نه؟ ما نگیریم! مگر حرف چقدر می‌ماند؟ رهایش کنیم! بگذاریم برود. وظیفه‌مان را انجام دهیم و دیگر بی‌خیال شویم. طرف مقابل را هم دعا کنیم و خیرخواهانه برای اصلاح خطایش بکوشیم.

حتی اگر آبرویمان را برده باشند، با سوختن و انتقام که دوباره آبرویمان برنمی‌گردد! هیچ اندیشیده‌ایم که وقتی مقابله به مثل می‌کنیم، چه کسی بیشتر لطمه می‌بیند؟ با انتقام، ما هم شریک آن‌ها می‌شویم و چیزی از دست می‌دهیم؛ چون خودمان در این آتش می‌سوزیم و درونمان را خاکستر می‌کنیم! به جای این کار، آن‌ها را به خدا واگذاریم؛ نه اینکه نفرینشان کنیم، بلکه بسپریم به نظام خدا تا طبق سنّت‌های حکیمانۀ خود، انتقام بگیرد یا ببخشاید.

از سوی دیگر هم شخصیتمان را آن‌قدر قوی و بزرگ کنیم که به این بادها نلرزد؛ بلکه وسیع‌تر و قوی‌تر شود. خلاصه، خود را برهانیم و در درون، از فراز و نشیب دنیا تأثیر نگیریم. از این صراط تیز و باریک عبور کنیم؛ وگرنه آن‌که در دنیا می‌ماند، جسدمان نیست؛ خودمان می‌مانیم و آن‌وقت دیگر نمی‌توانیم رشد متعادل برای حیات ابدی داشته باشیم.

عبور از صراط، جسم سالم می‌خواهد و نفسی که از بار دنیا سبک باشد. وقتی غم و شادی‌های دنیا ما را سنگین کرده باشد، راحت در جهنم می‌افتیم. چنان‌که اینجا سنگینی یک حرف، ما را در جهنم می‌اندازد! شب و روز و خواب و خوراک را از ما می‌گیرد، هزاران شاخ و برگ دیگر هم به آن یک حرف می‌دهد و آن‌ها را جمع و تفریق می‌کند تا فاجعه‌ای در درونمان بسازد و به قول معروف، آن‌قدر خودخوری کنیم که بیمار شویم! حال آنکه طرف مقابل، حرفش را زده و سراغ زندگی خودش رفته؛ اصلاً هم نمی‌داند ما چه می‌کشیم! اما حیفِ ما نیست که این‌قدر کوچک و اسیر باشیم؟!

البته اگر فقط خاطرۀ ذهنی برایمان بماند، طوری که وقتی آن را به یاد می‌آوریم، لبخند بزنیم و بگذریم، این‌قدر مخرّب نیست. اما وقتی وسوسه شود و به دل برسد، دیگر شوخی‌بردار نیست و آتشش به این راحتی تمام نمی‌شود؛ چون مدام می‌خواهیم برنامه بریزیم و نقشه بکشیم تا سوز دلمان را خنک کنیم. تا اینکه یکباره می‌بینیم چه بود، چه شد! از یک حرف، یک کوه ساخته‌ایم و نفسمان که باید به معقولات کلی برسد، درگیر کوهی از جزئیات شده است. فردا هم در جهنمی می‌رویم که آتشش فزاینده است و هرچه شعله بکشد، سیری ندارد[2]!

اخلاق یعنی این! هزار کتاب اخلاقی هم بخوانیم، تا این‌گونه جایش را در وجود و زندگی پیدا نکنیم، فایده ندارد. اما وقتی ریشۀ اخلاق را در درونمان شناختیم و آبیاری کردیم، به وجه ربوبی وصل می‌شویم و آیینۀ اسماء الهی می‌گردیم. پس اگر خدا از کم و زیادها آسیب نمی‌بیند و بدی‌ها را می‌بخشد[3]، ما هم می‌گذریم و بی‌خیال می‌شویم و چون او بزرگ و غنی و آزاد است، ما نیز از تمام بندها رها می‌گردیم. راهش چیست؟

همواره با معرفت و طبق وظیفه، هر کاری لازم بود، انجام دهیم؛ اما نفسمان را آزاد کنیم و تأثیر نگیریم. قبول کنیم که همه، خدا دارند و ما خدایشان نیستیم؛ ما مراقب نفس خود باشیم: "عَلَيْكُمْ أَنْفُسَكُمْ". وقتی مدام مشغول دلگیری‌های دنیا باشیم و لازم باشد برای راحت شدن از این‌ها مجاهده کنیم، دیگر نفسمان کی به عالم عقل برسد؟ آن‌وقت زندگی‌مان در همین دلگیری‌ها به هدر می‌رود و ما یک عمر در حسرتِ رسیدن به عقل می‌مانیم!

این همان صراط است که تشخیص و شناخت آن باریک است، چون باید مو را از ماست، بلکه مو را از مو بیرون بکشیم؛ و در عمل تیز است، چون برای پیدا کردنش در خود باید پایمان را روی شمشیر بگذاریم. اولش سخت است. اما کافی است اراده کنیم که فانی در ارادۀ خدا و بی‌خیال حرف و حدیث‌ها شویم و برای هدایت طرف مقابل هم یک دعای جانانه کنیم. بعد می‌بینیم هم ما وسیع و رها شده‌ایم و هم آن‌ها وسعت گرفته‌اند و از خطای خود درآمده‌اند.

پس درواقع شمشیر صراط، برنده نیست. تیز هست و ابتدا از آن می‌ترسیم؛ اما وقتی از آن گذشتیم، می‌بینیم چیزی نبود! تازه اگر می‌ماندیم و رد نمی‌شدیم، کینه، سوء‌ظن، بدبینی و ناراحتی روزافزون داشتیم. اما حالا که رد شده‌ایم و همه چیز را پشت سر گذاشته‌ایم، وحدت، یک‌دلی، حسن‌ظن، آرامش، سعۀ صدر، مهربانی و محبت در دلمان می‌آید.

امروز صراط، پلی روی دنیاست که باید از آن بگذریم تا به بهشت برسیم. اگر بخواهیم بر وفق مراد حس و جسدمان برویم، هرچه بطلبیم، باز به ما می‌دهد، چون فزاینده است؛ تا آنکه تمام عمق حیاتمان را شهوت و غضب پر می‌کند و درونمان را آتشی فرامی‌گیرد که از تعلقات و امیال جسد به جسم و قلب برده‌ایم.

صراط فردا نیز همان است که ما اینجا با اعمال و نیات قلبی در نفس خود انشا کرده‌ایم. پس اگر این آتش را با آب توبه و معرفت، خاموش نکنیم، فردا که با مرگ، پرده‌ها کنار رفت و حقیقت صراط آشکار شد، از پلی که روی جهنم است، در جهنم بی‌پایان می‌افتیم و با بدنی که از شهوت و غضب ساخته‌ایم و حتی خودمان از آن گریزانیم، عذاب می‌شویم.

بنابراین آنجا که خداوند می‌فرماید: "وَ إِنَّ الَّذينَ لايُؤْمِنُونَ بِالْآخِرَةِ عَنِ الصِّراطِ لَناكِبُونَ"[4]، مختص آخرت نیست؛ بلکه کسانی که به آخرت یعنی به جسم و بدن اخروی‌شان اهمیت نمی‌دهند، همین جا و هر لحظه واژگونه‌اند و عقلشان پایین و حسّشان بالاست؛ یعنی فقط به جسد اهمیت می‌دهند.

نردبان خلق، این ما و منی است / عاقبت زین نردبان، افتادنی است

هرکه بالاتر رود، ابله‌تر است / که استخوان او بتر خواهد شکست!

این فروع است و اصولش آن بوَد / که ترفّع، شرکت یزدان بوَد

چون نمُردی و نگشتی زنده زو / یاغی‌ای باشی به شرکت، مُلک‌جو

چون بدو زنده شدی، آن خود، وی است / وحدت محض است آن شرکت، کی است؟

شرح این در آینهٔ اعمال جو / که نیابی فهم آن از گفت و گو

گر بگویم آنچه دارم در درون / بس جگرها گردد اندر حال خون

بس کنم خود، زیرکان را این بس است / بانگ دو کردم اگر در ده، کس است!

خدایا، تو هدایت و معرفت را روزی‌مان کرده‌ای؛ ما را در مسیر استفاده از این روزی بینداز، تا توفیقت نصیبمان شود. هرچه معرفت بر جان ما ریختی، بر کاممان شیرین کن و از طریق ما در جامعه نیز جاری ساز و به همان‌قدر، زمینۀ فرج مولایمان را فراهم نما.

 

[1]- سورۀ نساء، آیۀ 56 : "إِنَّ الَّذينَ كَفَرُوا بِآياتِنا سَوْفَ نُصْليهِمْ ناراً كُلَّما نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْناهُمْ جُلُوداً غَيْرَها...".

[2]- سورۀ ق، آیۀ 30 : "يَوْمَ نَقُولُ لِجَهَنَّمَ هَلِ امْتَلَأتِ وَ تَقُولُ هَلْ مِنْ مَزيدٍ"؛ روزی که به جهنم می‌گوییم: «آیا سیر شدی؟» می‌گوید: «بیش از این هم هست؟»

[3]- اگر خدا این‌گونه نبود، همۀ انسان‌ها در جهنم بودند!

[4]- سورۀ مؤمنون، آیۀ 74 : و همانا کسانی که به آخرت ایمان ندارند، از صراط منحرف‌اند.