۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


خلاصه دروس

اربعین، مصاف قلب‌ها

بسم‌الله‌الرّحمن‌الرّحیم

اربعین، مصاف قلب‌ها

(سخنرانی سرکار خانم لطفی‌آذر در شهر تهران)

(خلاصۀ جلسۀ 34، 20 صفر 1440، اربعین حسینی)

 

اربعین، روز بانو زینب کبری(سلام‌الله‌علیها) است که امام و ولیّ زمانش را از دست داده و حقیقت دین و توحید و نماز در جامعه تعطیل شده بود. امام بعدی هم که باید از او تبعیت می‌کرد، یعنی حضرت سجاد(علیه‌السلام) در غیبت تقیه به سر می‌برد و آن بانو، سپر و محافظ او از خطرات شده بود.

پس از شهادت امام حسین(علیه‌السلام) در بیرون فقط یک دین تحریف‌شده، یک حاکمیت ظالمانه و مظلومیت شیعه مانده بود. در چنین حاکمیتی زینب(سلام‌الله‌علیها) مانده بود فقط با بینش خود. او باید بار مصائب را حمل می‌کرد. اما در بیرون، هیچ ابزاری نداشت؛ نه نماز و انفاق، نه قرآن و نه حتی حجاب.

می‌خواست با نماز، دین خدا را نشان دهد؛ دید جبهۀ مقابل، زودتر از همه دارند نماز می‌خوانند. انفاق یزید هم آن‌قدر جیبِ همه را پر کرده بود که خوب و بد از او راضی بودند! خطبه و آیات قرآن را نیز یزید خواند تا حقّانیت غلط خود را به مردم اثبات کند! حتی با حجاب نمی‌توانست نشان دهد که خاندان پیغمبرند؛ چراکه آن‌ها معجر از سر گشاده، پیش چشم مردم بودند، اما زنان یزید پشت پرده و در حجاب!

پس با این ظواهر نمی‌توانست نشان دهد که بر اسلام خروج نکرده، بلکه عین اسلام و تسلیم است. تنها راهی که پیدا کرد تا بتواند با آن حرکت کند، ظهور بینش و نگاهش به هستی بود؛ با یک جمله: "مَارَأَيْتُ إِلَّا جَمِيلاً".

امام سجاد(علیه‌السلام) نیز همین کار را کرد؛ چون او هم ابزاری برای معرفی خود نداشت. حتی اذان، به فرمان یزید و از مأذنۀ امارت او گفته می‌شد. اما وقتی صدای مؤذّن آمد که: "أَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً رَسُولُ اللَّهِ"، امام به یزید فرمود: «آیا این رسول، پدر توست یا پدر من؟»[1] و این‌گونه او را به خویشتن خویش برگرداند تا بلکه آگاه شود.

جمیلی که آن‌ها می‌دیدند، حاکمیت روح و مکتب حسینی بود. یزید می‌گفت: «دیدی حسین(علیه‌السلام) کشته شد و صدایش برای همیشه خاموش گشت؟!» اما زینب(سلام‌الله‌علیها) فرمود: «تو هرچه می‌توانی، بکوش و حقّه‌هایت را به کار گیر؛ اما بدان که هرگز یاد ما را محو و صدایمان را خاموش نمی‌کنی!»[2]

این یعنی هیچ قدرتی نمی‌تواند روح و نگاه و بینش حسینی را از بین ببرد. شاید در ظاهر، تهلیل و توحید و تکبیر را از جامعه محو کند؛ اما هرگز دستش به حقیقت آن‌ها که در درون همگان پیوسته جاری است، نمی‌رسد. با شهادت حسین(علیه‌السلام) کار را بر مردم مشکل می‌کند؛ اما نه بر زینبی که شیعۀ حسینی است!

شاید خیلی از مردم بدون جسم حسین(علیه‌السلام) نتوانند راه را پیدا کنند؛ اما زینب(سلام‌الله‌علیها) که روح حسین(علیه‌السلام) را نه تنها در جسم او، بلکه در قتلگاه، تشت طلا، بر سر نیزه، اسارت، گرسنگی، بی‌معجری، هتک ناموس پیامبر(صلّی‌الله‌علیه‌وآله) و حتی بازی یزید با دین و قرآن می‌بیند، راه گم نمی‌کند!

این، نگرش آن بانو بود و در خطبه‌هایش از همین گفت، نه از نماز و قرآن و حجابش. به تمام ظواهر دین مقیّد بود و حتی نماز شبش را ترک نمی‌کرد؛ اما برای روشنگری، این‌ها را ارائه نداد، چون می‌دانست در آن زمان، ظاهر کارساز نیست.

دیگر مأموم شدن برای امام، کافی نبود؛ که عمربن‌سعد و عبیدالله‌بن‌زیاد هم امام جماعت بودند و کلی مأموم داشتند! امام سجاد(علیه‌السلام) حتی اگر می‌ایستاد و همه پشتش نماز می‌خواندند، نمی‌توانست اسلام را معرفی کند. باید باطن دین و حقیقت حسین(علیه‌السلام) را که روح و ولایت او بود، نشان می‌داد.

حال ما در امروز زمانه، همین است. امروز هم ما نه در جامعه و نه در دنیا، نمی‌توانیم دین را با نماز و روزه نشان دهیم. ظواهر دین لازم‌اند؛ اما حتی برای جوان خودمان بُرد ندارند. ما نمی‌توانیم راحت به فرزندمان بگوییم: «ببین من نماز می‌خوانم، حجاب دارم و...؛ تو هم مثل من باش!» چون همین‌ها در حاکمیت یزید دوران یعنی دنیای مَجازی، به شکل‌های گوناگون عرضه می‌شوند.

امروز همۀ دنیا با مَجاز زندگی می‌کنند و اطلاعات خود را از همین فضا می‌گیرند. 72 فرقه به نام دین با دین بازی می‌کنند و انسان‌ها را به بازی می‌گیرند! حتی گاهی بدون نماز و حجاب، فقط اخلاق را آن‌قدر زیبا به کام جوانان می‌خورانند و به آن‌ها آرامش می‌دهند که دیگر نیازی به دین و نماز نمی‌بینند! غافل از اینکه دنیای مَجازی اگرچه مانور دینی داشته باشد و با ظاهری قوی و مستدل ارائه شود، روح دین و نماز و عبادت را ندارد.

امروز مثل همان زمان است که در ظاهر، چیزی از حسین(علیه‌السلام) نمانده بود؛ اما در حقیقت، روحش مانده بود. فکر کنیم ببینیم زینب(سلام‌الله‌علیها) آن روز چه کرد؛ امروز هم وظیفۀ ما همان است. چه‌بسا امام سجاد(علیه‌السلام) و حضرت زینب(سلام‌الله‌علیها) می‌توانستند با دعایی، کرامتی، اشاره‌ای، دشمن را ناکام و حسین(علیه‌السلام) را در ظاهر زنده کنند؛ اما چنین نکردند، بلکه حقیقت حیات او را نشان دادند که ولایت بود.

ما نیز باید روح مکتب را پیدا کنیم و به یک بینش درست و نگاه جمیل و جامع وجودی برسیم که با آن بتوانیم اصل دین را نشان دهیم. آن‌وقت می‌بینیم همه، تشنۀ حقیقت‌اند و زیبایی حقیقی دین را در روح آن می‌بینند؛ وقتی هم دلشان جذب شد، خودشان دنبال ظاهر دین می‌روند.

زینب(سلام‌الله‌علیها) این‌گونه عمل کرد که حسین(علیه‌السلام) ماند. فکر نکنیم اگر قیام حسینی هزارواندی سال در تاریخ و در سینه‌ها زنده مانده، برای این است که دیگران یاد و نام آن را زنده نگه داشته‌اند. اگر ما امروز اسمی از عاشورا و محرّم داریم، اصلاً اگر نام حضرات زنده است و هر روز از گوشه و کنار دنیا جذب آن می‌شوند، همه به دلیل حرکت زینبی است که همان نگاه، بینش، معرفت، عمیق‌اندیشی و آگاه شدن و آگاهی دادن از حقیقت دین بود.

امروز هم تنها راه گریز ما از حاکمیت جهانی یزیدی، این است که آگاه شویم و آگاهی دهیم. در همین اوضاع، جمیل بودن حق را هم در درون خود بیابیم و هم به دیگران نشان دهیم. وگرنه ظاهر دین به تنهایی نمی‌تواند روح مهدوی و تفکر امام زمانی را در ما تقویت کند؛ حتی اگر راه‌های انتظار و مسئولیت‌های منتظران را بارها و بارها بگوییم و بشنویم!

به مناسبت ایام، سراغ زیارت اربعین می‌رویم تا بهره‌ای بجوییم و این مسئله را از زبان امام صادق(علیه‌السلام) بخوانیم:

"السَّلامُ عَلى وَلِیِّ اللهِ وَ حَبِیبِهِ، السَّلامُ عَلی خَلِیلِ اللهِ وَ نَجِیبِهِ، السَّلامُ عَلى صَفِیِّ اللهِ وَ ابْنِ صَفِیِّهِ، السَّلامُ عَلى الْحُسَیْنِ الْمَظْلُومِ الشَّهِیدِ..."

سلام بر ولیّ و حبیب خدا، سلام بر دوست و نجیب خدا، سلام بر برگزیدۀ خدا و فرزند برگزیدۀ او، سلام بر حسین مظلوم شهید.

اینجا "السّلام علیک" نیست؛ چون مخاطب "ک" ظاهراً از دنیا رفته است. پس چه کنیم؟ از او ببُریم و قبول کنیم که نیست؟ نه! دنبال روح و حقیقتش بگردیم که ولایت است با سایر اوصافی که در زیارت آمده. امامت را یافته‌ایم و شناخته‌ایم؛ دیگر باید ولایت را پیدا کنیم.

امامت، حاکمیت ظاهری امام است و چنان‌که در تاریخ دیده‌ایم، جز مدتی کوتاه، هیچ‌گاه زمینۀ آن فراهم نشده است. امروز هم که امام در غیبت است و باب حاکمیت ظاهری به کلی بسته. پس اگر صرفاً با اعتقاد به امامت دنبال صورت امام بگردیم، هرچه هم کتاب درباره‌اش بخوانیم، به جایی نمی‌رسیم.

اما ولایت، حقیقتی عینی و مصداقی جاری در تمام زمان‌ها و مکان‌هاست؛ باید این حاکمیت باطنی را بیابیم تا بتوانیم در همین تعطیلی ظاهری تکبیر و تهلیل و تحمید، به عمق آن‌ها برسیم. وگرنه آواره و سرگردان می‌شویم.

مثل اینکه هرچه از آب بدانیم، به دردمان نمی‌خورد؛ مگر اینکه آن را در حقیقتش بشناسیم و ببینیم، که همان حضور عینی‌اش در نظام هستی ماست، با خون در رگ‌هایمان جریان دارد و در بیرون نیز دریایی است که بسیاری از زمین را فراگرفته و مایۀ رشد و حیات گیاهان و حیوانات است.

در اربعین پس از بیان اوصاف ولایی و حیات حقیقی امام می‌گوییم:

"فَأَعْذَرَ فِي‏ الدُّعَاءِ وَ مَنَحَ النُّصْحَ وَ بَذَلَ مُهْجَتَهُ فِيكَ لِيَسْتَنْقِذَ عِبَادَكَ مِنَ الْجَهَالَةِ وَ حَيْرَةِ الضَّلَالَةِ..."

پس در دعا، حجت تمام کرد و با بخشندگی نصیحت نمود و خون دلش را در تو ریخت تا بندگانت را از جهالت و حیرت گمراهی نجات دهد.

حسین(علیه‌السلام) آن‌همه برای مردم خطبه خواند. نمی‌توانست یک دعا برایشان کند تا باطن او را ببینند یا معجزه و کرامتی نشانشان دهد تا نتوانند انکار کنند؟ اصلاً فقط اگر یک جزء قرآن با صدای حسینی و محمدی می‌خواند، دشمن هم مجذوبش می‌شد و کار، تمام بود! از این‌ها گذشته آیا نمی‌توانست نفرینشان کند که نابود شوند؟ او می‌توانست؛ اما مسئله اینجا بود که آن‌ها باید حقیقت را می‌فهمیدند و می‌پذیرفتند، وگرنه جذب ظاهر شدن چه فایده‌ای داشت؟

چنان‌که کرامت هم نشان داد و کاری کرد که پشت خیمه‌ها، آب از زمین جوشید[3]. اما دشمن کار خود را ادامه داد. امام می‌توانست مانع شود و باز کرامتش را ادامه دهد؛ اما نداد و گذاشت دشمن، آن آب را هم ببندد! در عوض تا توانست، خطبه خواند و آن‌ها را به درون ارجاع داد تا ولایت را بیابند. گفت خود را بشناسند؛ آن‌وقت او و خدا را می‌شناسند.

آن روز فقط اندکی از آن‌ها فهمیدند و بقیه، خود را به نفهمیدن زدند. نکند امروز هم ما فقط بیاییم، اشک بریزیم، سینه و زنجیر بزنیم، نذری بدهیم...؛ ولی جایگاه اصلی خود را نفهمیم! امروز دین، بیش از هر چیزی به معرفت نیاز دارد. ما نیز به عنوان انسان، بیش از هر چیز معرفت می‌خواهیم تا بتوانیم پیچ و مهرۀ نماز و روزه‌مان را هم محکم کنیم که با تغییر جوّ و فضا، شل نشود و طوری نیفتد که دیگر نتوانیم پیدایش کنیم!

امام خیلی کارهای ظاهری می‌توانست بکند؛ اما خون دلش را بذل کرد تا باب گمراهی و سرگردانی را تا ابدیت برای همگان در همیشه و همه جا ببندد. چنان‌که زهیر را و حرّ را از حیرت در آورد و به حق رساند؛ یا آن جوان مسیحی و مادر و تازه‌عروسش را چنان رهاند که عاشقانه از همه چیز خود به زیبایی گذشتند.

امام، حقیقت راه را نشان داد. پس آن‌ها که با او بودند، ثابت‌قدم‌تر شدند و سبک‌بال به میدان رفتند؛ برخی نیز تا لحظات آخر، راه را یافتند و تازه به او پیوستند. اما خیلی‌ها دیدند و به روی خود نیاوردند و نخواستند از دنیای کوچک و زودگذرشان بگذرند. ما هم مدیون خود هستیم اگر فطرتمان این حقایق را بیابد و نرویم تا خود را و جایگاه حقیقی ولایت را در هستی پیدا کنیم!

نقل است امام حسین(علیه‌السلام) پس از آنکه بیشتر یاران به شهادت رسیدند، این اشعار را در وصف آن‌ها انشا فرمود:

قومٌ إذا نُودُوا لِدَفْعِ مُلِمّة / و الخَيلُ بَينَ مُدَعَّسِ وَ مُكَرْدَسِ

لَبِسوا القُلُوبَ علَى الدُّروعِ و أقبَلوا / يَتَهَافَتونَ علَى ذَهَابِ الأَنْفُسِ

نَصَروا الحُسَينَ(علیه‌السلام) فَيا لَها مِن فِتيَةٍ / عَافُوا الحَياةَ و ألبَسوا مِن سُنْدُسِ[4]

آن‌ها قومی هستند که برای دفع بلا خوانده شدند؛ درحالی‌که دشمن با جنگاوری و با تیر و نیزه، قوای خود را جمع کرده بود تا نابودشان کند. اما آن‌ها قلوبشان را روی زره‌ها پوشیدند، برای جانبازی شتافتند و خود را در دهان مرگ انداختند تا این‌گونه حسین(علیه‌السلام) را یاری کنند. عجب جوانانی که به عافیت رسیدند و سندس به تن پوشیدند.

این تعابیر بسیار عمیق و زیباست. قلب روی زره پوشیدن، کنایه از آن است که اول، خون دلشان را ریختند؛ بعد بر جسمشان زره پوشیدند و به میدان جنگ ظاهری آمدند. یعنی اول، خود را در امام فانی کردند، بعد جسمشان را به مرگ دادند. قبل از شهید شدن، شاهد شدند و قبل از اینکه بخواهند جسم حسین(علیه‌السلام) را نجان دهند، تصمیم گرفتند حقیقت او را زنده نگه دارند. پس قبل از اینکه در قیامت به حیات بهشتی زنده شوند و سندس بهشتی بر تن کنند، به ولایت حسین(علیه‌السلام) زنده شدند و آن‌گاه زره شهادت برای او پوشیدند.

برای همین هم هیچ‌چیز برایشان سخت نبود و تا آخرین لحظه، کم نیاوردند. حتی پس از رفتن آن‌ها، چیزی برای بازماندگانشان سخت نیامد. وگرنه زنان و دختران کربلا با آن‌همه مصیبت باید دیوانه می‌شدند! اما آن‌ها در متن کربلا حتی نوحه و عزاداری نکردند؛ بلکه برخاستند و با استواری، راه حسین(علیه‌السلام) را نشان دادند. زیرا اگرچه حسین(علیه‌السلام) رفته بود، ولایت او همچنان بود که آنان را از حیرت درآورد و از گمراهی نجات دهد.

امروز هم "هَل مِن ناصِر" امام زمان(عجّل‌الله‌فرجه) چنین اجابت‌کنندگانی می‌خواهد. آن زمان، زینب(سلام‌الله‌علیها) محکم و بانشاط ایستاد و ادامه داد؛ همان زینبی که اگر یک روز برادرش را نمی‌دید، طاقت نمی‌آورد. اما امروز ما مدام سرگردانیم که اگر این شود و آن شود، چه کنیم؟! امام خون دلش را بذل کرد تا ما دیگر در هیچ فشاری سرگردان نشویم و راه را گم نکنیم؛ حتی اگر شیاطین بر ما حاکم شوند. اما افسوس که ما حاضر نیستیم این حقیقت را ببینیم، چون سخت است!

درسی که باید از استادیار عاشورا، بانو زینب(سلام‌الله‌علیها) بگیریم، صبر بر سختی‌هایی است که در راه ولایت، رشد، کمال و انسانیت می‌کشیم. راهش چیست؟ اینکه اول قلبمان را حرکت دهیم، بعد ظاهرمان را؛ یعنی قبل از کنش، دنبال بینش درست باشیم. وگرنه بدون قلب یعنی بدون معرفت، هرچه ظاهرمان را درست کنیم، همین که موانع بیایند، از حرکت می‌ایستیم و حتی نورانیت ظاهرمان را نیز از دست می‌دهیم!

امروز افضل اعمال، معرفت است. قلب روی زره پوشیدن یعنی معرفت و عقل را بر حس و خیال، غالب کردن. آن هم نه عقل ذهنی و حصولی؛ بلکه دیدن عقلی و قلبی را پیشوای دیدن حسی و ظاهری قرار دادن. یعنی امام را اول با دل ببینیم، بعد آن دیدن را پیشوای حرکت ظاهری‌مان کنیم. حقیقت نماز و روزه و حجاب و ظاهر دین را نیز اول با دل بیابیم، بعد در جسم و ظاهر پیاده کنیم.

اغراق نکرده‌ایم اگر بگوییم این حقیقت، قطره‌ای از شراب چهل‌روزه و نضج‌یافتۀ حسین و زینب(علیهماالسلام) است که می‌تواند چنان مستمان کند که در هیچ چیز، حسّ و خیال، فکر حصولی، و اندوخته‌ها و پیش‌زمینه‌های ذهنی‌مان پیش‌گام نباشد؛ بلکه همواره اول، قلب و عقل کلی بیاید. آن‌گاه به پیشوایی قلب، ظاهر را نیز دنبال کنیم.

به بیان قرآن: "انْظُرُوا إِلى‏ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ"[5]؛ یعنی قبل از اینکه به ثمر بنشیند، ثمرش را ببین، بعد آن را بکار و آب و آفتاب بده. وگرنه بدون چشم‌انداز و امید به آن حقیقت عالی نمی‌توانی سختی‌های کار را بپذیری.

با دیدن عقلی از ابتدا ثمرۀ عمل را در جان خود داریم؛ اما عمل بدون دیدن عقلی، ثمره ندارد و "هَباءً مَنْثُوراً" است. مثل انتظار خیلی از ما که از اول عمر، منتظر بوده‌ایم، اما معنا و حقیقت و آثارش را نفهمیده‌ایم؛ حسینی بوده‌ایم، اما مکتب حسین(علیه‌السلام) را پیاده نکرده‌ایم.

در دیدن عقلی چون ثمر می‌بینیم، سختی‌ها آسان می‌شود. سختی هم فقط در عالم ناسوت است. اگر اینجا در درون سختی نداشته باشیم، در برزخ و قیامت هم نخواهیم داشت و به سرعت از پل روی جهنم خواهیم گذشت. اما بدون عقل، سختی‌ها نمی‌گذارند راه برویم، نه امروز و نه فردا؛ چون معرفت نداریم و قلبمان زنده نیست. فقط بدنمان زنده است و کار می‌کند؛ کاری هم که بدن بکند و قلب نکند، فایده ندارد.

برای همین اگر فقط ظاهرمان را درست کنیم، با هر مانع بیرونی دوباره خراب می‌شود یا تحت تأثیر نظر این و آن تغییر می‌کند. اما وقتی عقل و قلب و معرفت شهودی را پیشوای خود قرار دادیم، عمل هم دنبال عقلمان می‌آید. برخلاف اینکه بسیاری از ما، عقلمان دنبال عملمان می‌آید و کارهایمان به شدت در معرض آفت است؛ یعنی بعد از عمل کردن، تازه می‌ترسیم و می‌مانیم که آیا ادامه دهیم یا نه؛ یا کار بد را انجام می‌دهیم و بعد پشیمان می‌شویم.

کربلاییان، اول حسین(علیه‌السلام) را در ولایتش دیدند، بعد شخص حسین‌بن‌علی(علیه‌السلام) را. اول با عقل کلی راه را یافتند و با دل پیمودند، بعد با عقل جزئی به میدان رفتند و دلاوری کردند. ما هم قبل از هرچیز باید شناخت باورهایمان را تقویت کنیم، بعد سراغ عمل برویم؛ چنان‌که قرآن بارها فرموده: "آمَنُوا وَ عَمِلُوا الصَّالِحاتِ"، اول ایمان بعد عمل صالح. اصلاً با ایمان است که عمل، صالح می‌شود و بدون آن هیچ عملی صالح نیست.

البته بحث واجبات، جداست و با معرفت یا بی معرفت باید عمل کنیم. اما غیر از آن، تا به شهود نرسیده‌ایم، اگر در ظاهر کاری کنیم، در بین راه می‌بُریم؛ چون راه ظاهر، سخت است و این سخت را تنها معرفت باطنی و نور درونی آسان می‌کند. به ویژه در آخرالزّمان برای کسی که به باطن رجوع نکرده باشد، حرکت در ظاهر واقعاً سخت است.

کم تجریه نکرده‌ایم! آن‌قدر تصمیم گرفته‌ایم و عهد بسته‌ایم، ولی نتوانسته‌ایم پایش بمانیم! چون معرفت نداریم. اگر معرفت باشد، تصمیم گرفتن و عمل کردن اصلاً مجاهده ندارد. مگر زینب(سلام‌الله‌علیها) برای دیدن جمیل، مجاهده کرد؟ اگر ما بودیم، به تعصب دینی و محبت امام هم شده، نیزه را می‌گرفتیم و بر سر یزید می‌کوبیدیم! اما آن بانو محکم و قوی، احساسات و خیالش را کنترل کرد و با نهایت متانت انسانی خواست همه چیز را با معرفت ظهور دهد.

الله‌اکبر از این‌همه عظمت! ما چقدر به بانویمان شبیهیم؟ نکند حتی آنجا که می‌خواهیم دین را تبلیغ کنیم، آن‌قدر تعصبات غلط و از سر بی‌معرفتی داشته باشیم که با حرکات ظاهری دینی، مردم را ضدّ دین کنیم! زیرا در آخرالزمان، کنش بدون بینش، تعصب جاهلیت است و تأثیرات منفی دارد؛ هم برای خودمان و هم برای دیگران.

امروز کنش‌های ما هرقدر خوب باشند، بُرد و قوّت کافی ندارند. بینش عمیق، قلب زنده و عقل فعال وصل‌شده به مستفاد می‌خواهند. تنها راه نجات قلب‌ها از این ضلالت و گمراهی که اقتضای زمان شده، معرفت است. امام هم از ما همین را می‌خواهد. می‌خواهد او را در ولایتش ببینیم، بعد بیاید. اما بیشتر ما منتظریم بیاید و قد و بالای او را ببینیم؛ آن هم فردا، نه همین حالا!

چند نفر از ما واقعاً باور داریم که او هزار و اندی سال است آمده و در همین دنیاست؟ اگر با این باور دنبالش بگردیم، حتماً او را می‌یابیم و به شهود و معرفت حقیقتش می‌نشینیم، اگرچه نبینیمش. آن‌وقت قلب و وجودمان به ولایتش زنده می‌شود و قبل از اینکه عاشق چشم و ابرو و خال سیاه و قد و بالایش شویم، عاشق حقیقتش می‌شویم. یعنی خاستگاه عشق ما، کمال محبوبمان می‌شود، نه ظاهر او؛ درنتیجه به راه کمالش می‌میریم و فدای هدفش می‌شویم، بدون اینکه دنبال دیدنش باشیم. مثل یاران حسین(علیه‌السلام).

حسین جان؛ تو با مایی. قبّۀ تو قلب ماست، قبر تو نفس ماست، ضریح تو چشمان ماست، هدف تو روح ماست. خودت کمک کن این‌همه نزدیکی و زیبایی برایمان مکشوف شود. دستمان را بگیر تا ‌خود را کشف کنیم؛ که در آن صورت حتماً تو را کشف خواهیم کرد. مولای ما:

"إِنْ كَانَ لَمْ يُجِبْكَ بَدَنِي، فَقَدْ أَجَابَكَ قَلْبِي وَ شَعْرِي وَ بَشَرِي وَ رَأْيِي وَ هَوَايَ عَلَى التَّسْلِيمِ لِخَلَفِ النَّبِيِّ الْمُرْسَلِ."[6]

اگر آن روز نبودم که بدنم یاری‌ات کند، امروز قلب و مو و پوستم و نظر و خواسته‌ام با تسلیم برای تو اجابتت می‌کند.

 

[1]- الإحتجاج على أهل اللجاج، ج2، ص311.

[2]- الإحتجاج على أهل اللجاج، ج2، ص309.

[3]- بحارالأنوار، ج44، صص387-388.

[4]- مقتل الحسین(علیه‌السلام)، ابومخنف، ص133.

[5] - سورۀ انعام، آیۀ 99 : وقتی در حال ثمر دادن است، میوه و ثمرۀ آن را بنگر.

[6]- كامل الزيارات، ص218.