۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


اشعار

تو را دارم چه غم دارم

(قسمت سوم)
 

تویی یارم، تویی کارم، تویی مولا و هم یارم

تو هستی هستیِ هستی، تویی تک‌دانه دلدارم


تو معیارم، تو میزانم، صراطی و تو خود، راهم

تو دنیایم، تو عقبایم، تو مُلک و مالک عالم


تو روح من، تو نفس من، تو جسم و جسمِ جسم من

تو فعل من، تو وصف من، تویی آثار آثارم


تو آفاقم، تو انفاسم، تویی قبضم، تویی بسطم

تویی در هر نفَس، دم و، تمامِ بازدم‌هایم


تویی روحم، تویی نفسم، تویی قلبم، تویی قطبم

چو چوگانی و من گوی‌ام، تویی محور به دوّارم


غمی دارم، غمی دارم، غمی در این دل زارم

غمی از جهلِ پیوسته، که می‌دانم که نادانم


غمی از بستنِ دستِ "یدالله فوق ایدیهم"

غمی هم از توهّم‌ها، غمی از چشم أعمایم


غمی از انتخاب سوء، به پای این تعیّن‌ها

غمی از اختیاراتم، غمی از اقتضاهایم


غمی از پوچیِ بودن، نفهمیدن، نپوییدن

غمی از خواب دنیایم، غمی از غفلت یارم


غمی از غصه‌های او، غمی از ضجّه‌های او

غمی از عشق آن عاشق، که باشد هادیِ راهم


غمی سنگین به جان و دل، که بسته بالِ پروازم

غمی بُبریده از خویش و گسستن‌ها ز دلدارم


غمی از غیبت بابا، غمی از دوری مولا

غمی از یارِ هم‌خانه، که بیگانه است از جانم


***


غمی دارم ز آیینه، که دارد عکس هستی را

ولی از دیدنش بینم، چه محروم، اهل دنیا را


اگر چه سوزم از این غم، و خاکستر شوم هر دم

چه غم باشد چنین دردی، که آید روزی آن مولا!


به نور روی چون ماهش، بساط جهل برچیند

مقام جمعی حق را، نمایاند به عاقل‌ها


سرکار خانم لطفی‌آذر