۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


اشعار

مولای کَرم

كیست در هستی به غیر او؟ بگو

غیر إلّا الله را از جان شنو
 

این‌همه نقش و نگار و عكس وی

از كدامین جلوه گشته منجلی؟
 

هست و هم هستیِ هستی‌ها هم‌اوست

جمله، محو فعل و وصف و ذات "هو" است
 

كی بوَد فاعل ز فعل خود جدا؟

"ما رَمَیتَ إذ رَمَیت" إلاّ خدا
 

غیرتش «غیر» از جهان برداشته

رایت هستی، عیان افراشته
 

زین سبب، عارف به جز او را ندید

هرچه از فعل و صفات حق بدید
 

جمله هستی، مظهر اسماء بدید

هم مضلّ و هم معزّ، حُسنا بدید
 

او ز هستی، سهم عرفانش گرفت

لطف و قهرش بهر ایمانش گرفت
 

ای که گفتی رمز هستی را به جان

درّ حکمت را بسُفتی بهرمان
 

از گهرهای نهان كنز "هو"

بهر جانم كرده‌ای تو گفتگو
 

ای "مَحالّ معرفت"، روحی فداک

كن دعا بهر "تَرانَا وَ نَراکَ"
 

از تو من، ای ساقی خمّ ولا

جرعه‌ای خواهم ز آداب رضا(ع)
 

در مسیر بندگی، ثابت‌قدم

گردد امشب بهر ما "جفّ القلم"
 

هم بیا ای یادگار مرتضی(ع)

حاجتی از بهر فرزندت بخواه
 

كن دعا، آن یار غایب از نظر

جلوه‌گر گردد، بیاید از سفر
 

تا نماید عكس و هم عكاس را

او نهد میزان و هم قسطاس را
 

عدل و قسطش در جهان، برپا كند

ریشۀ توحید را برجا كُند
 

هم بنوشم می به دستش قطره‌ای

می‌شوم اندر رهش چون قطره‌ای
 

ذره‌ای ناچیز گردم در رهش

هم كنیزی بهر عشق مادرش
 

حاجتی دیگر ز تو خواهم رضا(ع)

گرچه هستم پرگناه و روسیاه
 

لی علیك یا رضا، حقّ ولا

بر همین حقّ ولای مرتضی(ع)
 

كن دعا تا حق بگردد آشكار

حیله و مكر عدو گردد غبار
 

ماه باشد شهر ذی‌القعده حرام

گشته‌ایم مهمان بر تو، ما امام
 

تو امامِ هم رئوف و مهربان

میزبان جملۀ ایرانیان
 

شب ز نیمه رفته اندر كوی تو

دست حاجت برده‌ایم ما سوی تو
 

حقّ زهرا(س) و علی(ع) شمس‌الضّحی

حاجت این جمع را كن تو روا
 

ما دخیلیم بر تو مولای كَرم

از كَرم، ما را رها كن از عدم
 

تا كه چون تو مظهر نورش شویم

چون جوادت مظهر جودش شویم
 

سفرۀ احسان خود بگشوده‌ای

خلق را مهمان خود بنموده‌ای
 

جرعه‌ای از جام توحیدم بده

از خودی بِرهان و تجریدم بده
 

                                                                             سرکار خانم لطفی‌آذر