۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


اشعار

راز هجران

راز هجران

 

بشنو از نی، چون حكایت می‌كند

راز هجران را شكایت می‌كند

راز هجران، راز هجر مرتضی(علیه‌السلام)

از فراق و دوری و هم از جفا

از جفای مردمانِ دون و پست

قومِ نسیان‌کرده‌ی عهد الست

پشت سر انداختند آن عهد یار

آن جفاکارانِ در حقّ نگار

عهدشان شد چون طناب و ریسمان

همچو حبلی گردن صاحب زمان!

صاحبِ هم عالم امر و نهان

او كه در عهد ولایت شد عیان

ریسمانی از غلاف حقد و كین

روی بازوی نگارَش چون نگین

آن، نشان سوز هجر مرتضی(علیه‌السلام) است

خونِ دل خوردن ز بهر مجتبی(علیه‌السلام) است

سوز نی از هجر زهرا، هم علی(علیهماالسلام)

ناله‌اش در روز و شب‌ها، منجلی

او بنالد بر علی(علیه‌السلام) مولا به چاه

او ز ناله، نی بوَد، مولا(علیه‌السلام) ز آه!

ناله‌ی نی، جان عاشقْ سوخته

چشم مولا(علیه‌السلام) هم به در شد دوخته

ناله‌ی نی، قصّه‌ی دلدار شد

چشم مولا(علیه‌السلام) بر در و مسمار شد

بشنو از نی، چون حكایت می‌كند

راز هجران را شكایت می‌كند...

                                        سرکار خانم لطفی آذر