۰۲۱-۴۴۸۰۳۳۵۷


اشعار

آیینۀ بشکسته

 

امشب شکست آیینۀ وجه ربوبی

همچون شفق شد ماه زیبای اُلوهی

 

محراب مسجد گشت گلگون از دم او

چون ریخت از فرق سرش خونِ غم او

 

خونِ دل غم‌دیده‌اش از جهل امّت

آذین ببست محراب، از نورِ ولایت

 

با خاک مسجد عطر بوی یاس آمیخت

خون دل مولا ز هجر یاس چون ریخت

 

فزتُ و ربّ الکعبه را فرمود آنجا

فرزند کعبه رفت بر معراج أدنی

 

گر من به کعبه زاده گشتم روزگاری

تا بشکنم هر صورت و هر نوع نگاری

 

تا قلب‌ها را سوی معبودش کشانم

تا خلق را از ظلم و عصیان‌ها، رهانم

 

اما دریغا، خلق بیگانه ز خود بود

از فطرت و وجه الهی رو به خود بود

 

آنها همه گم کرده بودند قبلۀ دل

در جستجوی حق، ولیکن پای در گِل

 

روز الست و عهد و میثاق الستی

در پرده‌های جهل و بازی‌های مستی

 

از یاد دل‌ها رفته بود، انس پیامبر(ص)

هرکس به خود نامیده بود، اسم دلاور

 

حق و خدا و عشق و دینِ حق به مفهوم

گویا که فطرت‌ها همه بودند معدوم

 

بهر هدایت صبرها کردم به عمرم

در چشم من خار و عظام اندر گلویم

 

اخر به مسجد فزت ربّ کعبه گفتم

با قطرۀ خون، درِّ عشقِ حق، سُفتم

 

شاید که روزی خلق ناگه بر خود آیند

آیینۀ بشکسته از حق باز خواهند

 

آیم به قد و قامت مهدی(عج) امت

از نو بسازم من بنای عشق و وحدت

18 رمضان  1435(شب قدر)- 25 تیر 1393

سرکار خانم لطفی آذر